1000 مطلب و 1000000 بازدید

دست و دلم می‌لرزد زمانی که می‌خوام هزارمین مطلب وبلاگ را بنویسم. اصلا نمی‌دانم چه بنویسم. در این مدت به اندازه کافی از خودم تعریف کردم و برای خودم جشن گرفته‌ام؛ سالروز شروع به کار وبلاگ، سالروز آغاز نویسندگی من و یا جشن تولدم. این مشکل زمانی بیشتر می‌شود که همزمان به بازدید 1000000 (یک میلیون) در طول پنج سال نزدیک می‌شویم و باز هم یک چیزی در وجودم می‌گوید دوباره مطلبی، نوشته‌ای یا هر چیز دیگر قرار دهم. از این «خودمحوری» خسته شدم و دوست داشتم شما دوستان برای وبلاگ مطلب بنویسید. اما تاکنون تنها دو نفر خاطره نوشتند و فرستادند! نمی‌دانم شاید وقت این کار را نداشتید. همین دو خاطره برای من غنیمت بود و چون قول داده بودم آنها را در اختیارتان قرار می‌دهم (در قسمت ادامه مطلب). خاطره سوم هم بعد از چند روز به نوشته‌ها افزوده شد.

هر چه فکر کردم دیدم این خیلی کم است. تصمیم گرفتم کاری خاص برای وبلاگ انجام دهم اما افسوس که زیاد هم خاص نبود و فقط در ورطه تکرار افتاده‌ام! همان کاری را کردم که بارها انجامش داده بودم اما این بار بیشتر. یک جور بازی با اعداد! یک میلیون بازدید، هزار مطلب و فکر کردم که 100 کتاب در رابطه با موضوعات مختلف زبانشناسی را یک باره در این پست به اشتراک بگذارم تا شاید این تعداد زیاد بتواند شما را راضی نگه دارد. 

این کتاب‌ها را در 10 پوشه 10 تایی به صورت تصادفی و بدون توجه به موضوعات، جدا قرار دادم تا آسان‌تر دانلود کنید. برای دانلود، پس از کلیک روی لیننک زیر صفحه جدیدی باز می‌شود. اعداد 01 تا 10 را انتخاب کنید تا فهرست کتاب‌ها ظاهر شود.


دریافت 100 کتاب در مورد زمینه‌های مختلف زبانشناسی



ادامه نوشته

سالروز تولد وبلاگ زبان‌شناسی همگانی

آقای بنادکی در چنین روزی در سال 87 اولین مطلب رو برای وبلاگ قرار داد. نمی‌دونم آیا وبلاگ از چند روز قبل ایجاد شده بود یا نه اما به هر حال امروز رو به پنجمین سالگرد تولد وبلاگ می‌دونم. مطلب آقای بنادکی به طور دقیق این بود:


بسم الله...

کنکور آزاد را هم به امید خدا دادم و خیلی امید به قبولی دارم. بر خلاف سراسری که خیلی سخت بود کنکور آزاد با حال بود. چون حدس میزنم که قبول بشم از امروز اون چیزای جالبی را که در مورد زبانشناسی میبینم میذارم اینجا تا همه استفاده کنند. حالا باید تا شهریور ماه که نتیجه ها میاد صبر کنم.

صبر و صبر و صبر...


شاید اون روز آقای بنادکی فکرش رو هم نمی‌کرد این قدر محبوبیت پیدا کنه اما از همون اوایل هدفش این بود که بتونه مرجع خوبی برای مقاله‌های زبان‌شناسی ایجاد کنه. فکر می‌کنم ایشون به چیزی فراتر از هدفش رسید.

دوستان همیشگی وبلاگ؛ امروز رو به شما تبریک می‌گم. ازتون می‌خوام در چند جمله این وبلاگ رو توصیف کنید تا به عنوان هدیه‌ای از طرف شما برای همیشه به عنوان یادگاری نگه دارم.

عاشورای حسینی

شهادت امام حسین علیه السلام رو به همه آزادگان جهان تسلیت میگم. به همین مناسبت متن زیر رو برای شما انتخاب کردم. این شعر رو خانم آتنا ایزدیار در صفحه شخصی خودشون در گوگل پلاس قرار داده بودند که با اجازه‌ی ایشون اون رو برای وبلاگ انتخاب کردم. شاعر این شعر استاد احد ده بزرگی هستند.

باز طوفانی شده دریای دل
موج سر بر ساحل غم میزند
باز هم خورشید رنگ خون گرفت
بر زمین نقشی ز ماتم میزند


باز جام دیده ها لبریز شد 
باز زخم سینه ها سر باز کرد
در میان ناله و اندوه و اشک
حنجرم فریادها آغاز کرد


می نویسم شرح این غم نامه را
داستان مشک و اشک و تیر را
می نویسم از سری کز عشق دوست
کرد حیران تیغه شمشیر را





ادامه نوشته

کتاب زبانشناسی همگانی دکتر خیرآبادی

امروز رفته بودم کتاب زبانشناسی بخرم. توی کتابفروشی ویرایش جدیدتر زبانشناسی همگانی انتشارات کتابخانه فرهنگ رو دیدم که آقای خیرآبادی تالیف کردند. توجهم رو جلب کرد که ببینم چه تغییراتی داشته. مقدمه اش رو باز کردم و دیدم یه آماری مربوط به سال‌های گذشته آزمون ارشد وجود داره و بعد از نام بردن از وبلاگ ما از آقای بنادکی تشکر کرده بود. واقعا خیلی خوشحال شدم که کاری بسیار کوچک برای داوطلبان زبانشناسی انجام دادیم که در این کتاب هم از وبلاگ نام برده شده. اتفاقا این طور که نظرات دیگران رو خونده بودم ظاهرا اکثرا از این کتاب راضی بودند. من همی همیشه اون رو به کنکوری‌ها توصیه می‌کنم و حتی چهار ستاره هم بهش دادم. همه اینها به نام آقای بنادکی هست که امیدوارم هر کجا هست سلامت و موفق باشه.

نمی‌دونم در یکی دو سال گذشته هم این طور بوده یا نه اما اگر می‌دونستید از ما نام بردند شده چرا به من نگفتید؟

مرخصی موقتی از خدمت شما

با اجازه همه شما می‌خواستم مدتی از خدمت شما مرخص بشم تا بتونم هم به برخی کارهای شخصی خودم برسم و هم به رفتارهایی که در این مدت انجام دادم فکر کنم. احساس می‌کنم مدتی هست که زمان زیادی رو در فضای مجازی می‌گذرونم و این مسئله اجازه نمی‌ده به بعضی چیزها خوب فکر کنم. به همین دلیل می‌خوام مدتی در خلوت باشم تا شاید به دور از هیاهوی اینترنتی و در تنهایی بتونم به مسائلی بپردازم که در این چند ماه اصلا فرصت فکر کردن بهشون رو هم نداشتم. امیدوارم بتونم رفتار خودم رو کمی عوض کنم و اشتباهاتم رو جبران کنم. انشا الله با دست پر باز خواهم گشت. 


آرزوی موفقیت برای تک تک شما دوستداران دانش زبانشناسی را دارم.


یادنامه استاد زاهدی

متن زیر رو خانم مریم نجیمی یکی از شاگردان استاد زاهدی درباره ایشون نوشتند که از وبلاگ شخصی ایشون روز امتحان به آدرس ruzeemtehan.blogfa.com این مطلب رو  میارم:


از خون جوانان وطن لاله دمیده........................از ماتم سرو قدشان سرو خمیده

در سایه گل بلبل از این غصه خزیده.................گل نیز چو من در غمشان جامه دریده
چه کج‌رفتاری ای چرخ....................................چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ....................................نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

در غم از دست دادنت چونان ابر بهار گریستم و تپشهای قلبم برای لحظه لحظه روزهایی که با تو بودم به شماره افتاد. و چقدر سخت است از تو و خوبیهایت نوشتن. چقدر زود و ناباورانه بار سفر بستی و ما را ترک گفتی.

 
برای نوشتن از تو باید چونان تو بود تا حقِ حقی که به گردن من و هزاران هزار دیگر داری ادا شود؛ آنسان کهفضل و دانشت نه مایه تفاخر و سروری که حدیث تواضع و فروتنی بود.

برای نوشتن از تو باید چونان تو، معدنی از علم و اندیشه بود تا بتوان دشوارترین مفاهیم را در ساده ترین قالبها پیاده کرد و فهماند.

برای نوشتن از تو باید چونان تو، دریایی از سخاوت و محبت بود تا بتوان قطره قطره محبتی را که بی چشمداشت پاسخی ارزانی دیگران کردی به تصویر کشید.

برای نوشتن از تو باید چونان تو، صبوری کرد به پای همه نادانسته ها و جهالت ها، و چون شمعی سوخت و روشنایی بخشید.

برای نوشتن از تو باید چونان تو، اندیشه ای ژرف و فراخ داشت تا بتوان تنها گوشه ای از سیر اندیشه ات را در باطن کلمات جای داد.
 

قلم ناچیز من قاصرتر از بیان همه کمالاتی است که تو داشتی. رفتن ناباورانه تو نه تنها جامعه زبانشناسی کهجامعه اساتید و عالم انسانیت را داغدار از دست دادنت کرد.

تو نه تنها اسوه علم و دانش و فضیلت و کمالات، که اسطوره اخلاق و خوش مشربی و تربیت بودی.

تو نه تنها استاد علم آموز من بودی، که از تو آموختم چگونه انسان باشم و چگونه زیست کنم و چگونه در راه اعتلای آرمانهایم حتی در کمترین زمان ممکن گامهای بلند و استوار بردارم.
جایت در قلبهایمان همیشه خالی است و یادت بر اندیشه هایمان همیشه جاویدان. روحت شاد.

ماه خدا

چند روز از ماه رمضان گذشته و حیف بود توی این ماه هیچ مطلبی رو به این ماه عزیز اختصاص ندیم. امیدوارم که عبادات همه شما در این ماه مورد قبول خداوند قرار بگیره.


خدایا فقط می‌تونم بگم هیچ کس رو جز تو ندارم

خدایا خسته و وامانده‌ام...

خدایا خسته و وامانده ام دیگر رمقی ندارم، صبر و حوصله‌ام پایان یافته، زندگی در نظرم سخت و ملالت بار است؛ می‌خواهم از همه فرار کنم می خواهم به کنج عزلت بگریزم. آه دلم گرفته در زیر بار فشار خرد شده ام.

خدایا به سوی تو می آیم و از تو کمک می خواهم جز تو دادرسی و پناهگاهی ندارم بگذار فقط تو بدانی فقط تو از ضمیر من آگاه باشی. اشک دیدگان خود را به تو تسلیم می کنم.

ادامه نوشته

دلتنگی

زمان انتخاب رشته شور و نشاطی بین بچه‌ها به وجود میاد که برای من جذابه. بیننده های وبلاگ به شکل عجیبی بیشتر میشن و نظرات زیادی برامون میذارن. اما وقتی تموم میشه اونها هم دیگه خیلی کمتر به ما سر میزنن و برای مطالب ما کلا بیشتر از ده تا نظر نمیذارن. وقتی در شهریور نتایج نهایی اعلام میشه دوباره همین طور میشه و برمی گردن به وبلاگ. زمانی هم که درسشون شروع میشه دیگه میرن و اصلا به ما سر نمی زنن. دوباره روز از نو روزی از نو. باید به داوطلبای جدید کنکور و یا تعداد کمی از دانشجوها پاسخگو باشیم و همین طور این چرخه ادامه پیدا میکنه. اگر نظرات دوستان رو در سالهای گذشته مثلا اردیبهشت یا خرداد و شهریور ببینید متوجه میشید که خیلی از اونها دیگه اصلا اینجا نمیان. از خودم میپرسم که الان کجا هستند و چی کار میکنند.

سپاسگزاری

این چند روز که از اعلام نتایج گذشت احساس می‌کنم که از بهترین لحظات عمرم رو گذرونده باشم. شما داوطلبان با نظرات و ایمیل‌های خودتون من رو مورد لطف خودتون قرار دادید به طوری که احساس می‌کنم اصلا شایسته چنین چیزی نبودم.

سعی کردم در حد توان ناچیزم راهنمایی کنم و حتی گاهی برای این کار با دانشجوهای دیگه که زبانشناسی خونده بودند مشورت کردم. بعضی از بازدیدکنندگان وبلاگ ممکنه که نظراتی رو گذاشته باشند و از من نقاضای راهنمایی کرده باشند اما به دلیل بالا رفتن تصاعدی نظرات وبلاگ واقعا از تعقیب این نظرات جا موندم و نمی‌تونستم به همه موارد جواب بدم. به همین دلیل صادقانه از این دوستان عذرخواهی می‌کنم و امیدوارم بتونم جبران کنم. به هر حال همچنان پذیرای نظرات و ایمیل‌های شما هستم. ایمیلم یکی از پست‌های قبلی هست در صورت نیاز می‌تونید با من تماس بگیرید.

پرونده راکد!

امروز به من زنگ زدند گفتند اگر برای پرونده دانشگاهی تا روز سه شنبه اقدام نکنم پرنده‌ام رو به عنوان پرونده‌ی راکد می‌فرستند سازمان مرکزی و البته چهار واحد از واحدهایی رو که گذروندم رو حذف می‌کنند! و احتمالا مدرکم هم نمی‌تونم به راحتی بگیرم. به هر زحمتی که بود خودم رو رسوندم دانشگاه و برگه‌ی تسویه گرفتم. اول باید از امور مالی شروع می‌کردم چون از همه چیز مهمتره! رفتم دیدم کسی نیست. پرسیدم گفتند رفته سازمان مرکزی فردا بیا! جالبه که هیچ فرد دیگه‌ای توی امور مالی نیست که جواب بده و زمانی که مسئولش میره ما باید کارمون رو به تاخیر بندازیم. همه‌ی ما معطل این نظام اداری بی پایه و اساس هستیم و هر جور که دلشون بخواد ما رو می دوونند! اصلا نمی‌دونم راکد و این چیزها چیه که بخوایم به خاطرش همه کارها رو عجله‌ای انجام بدیم. در این چند روز هم که نیستم و مجبور شدم از یکی از دوستانم بخوام کارهام رو برام انجام بده تا جزء راکدها نروم!

روز آخر

برفی بود.  روز آخر عجب به یاد ماندنی می شود! بعد از مدتها درسم در دوره ارشد در رشته زبان‌شناسی تمام می‌شد. امتحان آخر... چه قدر عالی... پایان‌نامه هم که ندارم.

با هر زحمتی بود زودتر خودم را به دانشگاه رساندم. آزمون به تاخیر افتاد. انگار باز هم باید منتظر بود.

سرانجام برگزار شد. بعد از امتحان حال خوبی نداشتم. هنوز هم همین طورم. در تمام دو سال گذشته منتظر این روز بودم اما حالا که آمده...

امروز می‌توانم بگویم من؛ کارشناس ارشد زبان‌شناسی. خیلی با غرور و بدون ترس از اینکه خیلی‌ها نمی‌دانند زبان‌شناسی چیست!

به همین راحتی

چرا باید به شاخه‌ای از زبان‌شناسی علاقه‌مند باشیم؟

از اینکه در نظرسنجی وبلاگ که هفته گذشته قرار داده بودم، شرکت کردید از همه شما همراهان همیشگی ممنون هستم.

اما ممکن است این سوال برایتان پیش آمده باشد که چرا باید چنین کاری انجام بدهد و از شما در مورد علاقه مندیتان در زیر مجموعه های این رشته بپرسم.

واقعیت این است که زبان‌شناسی آنقدر بزرگ و گسترده است که واقعا نمی توان در همه حوزه‌های مربوط به آن در حد تخصص و تبحر کار کرد. ممکن است که در همه زمینه ها مطاله و اطلاعات داشته باشید و باید هم همین طور باشد؛ اما متخصص شدن بالاتر از این است.

کسانی که هنوز وارد این رشته نشده اند و یا آنکه در ابتدای این راه هستند از همین حالا باید به این فکر باشند که چه زمینه ای را بیشتر مایل هستند تا در آن به طور تخصصی به مطالعه بپردازند. البته این برای کسانی است که با هدف وارد این رشته می شوند و نه آن هایی که تنها برای گرفتن مدرک می‌آیند.

ممکن است بگویید در ایران فقط یک زبان‌شناسی همگانی وجود دارد و به تازگی هم رایانشی شروع به فعالیت کرده است و نمی توان وارد گرایش خاصی شد. کاملا درست است؛ اما باید دانست که خود ما با مطالعات شخصی خود و البته با کمک استادانی که در خارج در گرایش خاصی تحصیل کرده اند، دانش زیادی کسب کرد. امروزه عصر ارتباطات هست و بیشتر ما به آسانی می توانیم جدیدترین کتاب‌ها و مقاله‌ها را از طریق اینترنت دریافت نماییم و یا حتی می‌توان به دروس دانشگاه‌های بزرگ دنیا دسترسی داشته باشیم. یکی از استادان در برنامه ای تلویزیونی می‌گفت در زمان ما، هنگامی که به مقاله‌ای نیاز داشتیم، باید با فلان دانشگاه آمریکا مکاتبه می‌کردیم تا آن‌ها در صورت تمایل آن را در اختیارمان قرار دهند. این مکاتبات ممکن بود هفته‌ها به طور بیانجامد. حالا وضع خودمان را با قدیم مقایسه کنیم ببینیم که چه قدر تفاوت دارد.

یک اصطلاح از زبان فارسی

اصطلاح "کج دار و مریز" یا به صورتی که بیشتر مردم فهم می‌کنند و می‌نویسند «کج دار و مریض» از جمله اصطلاحاتی است که توسط مردم به اشتباه به کار می‌رود. مردم آن رابا مریضی مرتبط می دانند. این اصطلاح در اصل کج دار و مریز است. به معنای اینکه ظرف را کج نگه دار و در عین حال مواظب باش که نریزد. بنابراین می بینید که نسبتی با مریضی ندارد.

رفتــم بـه سـر تـربت شمس تبـریـــز                 دیــدم دوهــــزار زنگیــــان خونــریـــز
هر یک به زبان حال با من می‌گفت                  جامی که به دست توست کج‌ دار و مریز

اولین سپیده صبح، داستان کوتاه(30)


در میان ایمیلهای امروزم ایمیلی را دیدم که حیفم اومد شما نخونیدش. اگر یادتون باشه یه بخش خیلی پر طرفدار وبلاگ هم همین داستانکهای کوتاه بود که الان چند وقتی است بروز نشده.


داستانک طنز

خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید.

از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟

فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی داشت.

بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراحی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد.

خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد!

بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!

وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟

فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت.......!

اولین سپیده صبح، داستان کوتاه(29)

سلام دوستان

میدونم که خیلی از شما دوستان عزیز در اضطراب نتایج کنکور هستید و این موضوع از ایمیل ها و نظراتتان مشخص است. داستان زیر را بخونید و در ضمن اینکه از آن لذت میبرید به آن فکر کنید...

درسی از ادیسون

 

اديسون در سنين پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد... اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود. در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط  رای جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است!  آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود...  پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!!  پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.  ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست؟!!  رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!! حيرت آور است!!!   من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!
پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟!!!!!!
چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟!  پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد...!  در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كار نيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!!  توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد...

اولین سپیده صبح؛ داستان کوتاه (28)

 رابطه زبان و زندگی زناشویی

زنی با سر و صورت کبود و زخمی  سراغ دکتر روانشناس میره ... دکتر می پرسه : چه اتفاقی افتاده؟

خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم عصبانی و ناراحت میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه و عصبانیتش رو سر من خالی می کنه !!!
 
دکتر گفت: خب دوای دردت پیش منه : هر وقت شوهرت عصبانی و ناراحت اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن. و این کار رو ادامه بده. دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت !!!

خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم عصبانی و ناراحت اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت!!!

دکتر گفت: میبینی؟! اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا خود به خود حل میشن !!!  

اولین سپیده صبح؛ داستان کوتاه (27)

نسل جدید داستانها.... بخونید روحیتون عوض بشه...

کلاغ آن بالا نشسته بود و داشت پنیرش را سق می زد. روباه خزید زیر درخت و ساکت نشست. کلاغ هی رفت و آمد. هی بال هایش را باز و بسته کرد. هی فیگور گرفت. روباه هیچی نگفت. کلاغ نشست روی شاخه پر و پاچه را بالا زد. روباه انگار خفه شده بود. کلاغ عاصی شد. قالب پنیر را زد تو سر روباه . غار زد یه چیزی بگو خفه خون گرفته...

اولین سپیده صبح؛ داستان کوتاه (26)

گفتم یه خورده از این حال و هوا بیایید بیرون. در ضمن خودتون تیز باشید و نکته این مطلب را هم بگیرید. ثانیا من با این لینک خیلی حال کردم البته قدیمی است ولی حتما بخونیدش از اینجا...

و اما داستان کوتاه امروز...

ساعد مراغه ای از نخست وزيران دوران پهلوی نقل کرده بود:

زمانی که نايب کنسول شدم با خوشحالی پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...اما وی با بی اعتنايی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نايب کنسولی؟

گذشت و چندی بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافهايی حق به جانب.... باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت
امور خارجه است و تو کنسولی؟

شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزير امور خارجه است و تو...؟

شديم وزير امور خارجه گفت «فلانی نخست وزير است... خاک بر سرت کنند!!!»

القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی يکه بخورد و به عذر خواهی بيفتد.

تا اين خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشيد و گفت: «متاسفم برای ملتی که تو نخست وزيرش باشی
!! 

ضرب المثلهای فارسی - شماره 1

در یکی از گروههای اینترنتی مطلبی را دیدم در باب ریشه ضرب المثلهای ایرانی و فارسی. از آنجا که این مطلب را مرتبط با زبانشناسی یافتم نیت کردم تا بصورت روزانه یا چند روز یکبار یکی از این ضرب المثل ها را براتون منتشر کنم. این مطالب را آقای حامد ملکیان جمع آوری و تنظیم نموده است.

باج به شغال دادن

گاهی دور زمان و مقتضیات محیط ایجاب می­کند که آدمی به حکم ضرورت و احتیاج از فرد مادون و کم مایه­ای تبعیت و پیروی کند و دستور وفرمانش را بر خلاف میل و رغبت اطاعت و اجرا نماید.

ولی هستند افرادی که در عین نیاز و احتیاج زیر بار افراد کم ظرفیت نمی­روند و عزت نفس و مناعت طبع خویش را برتر و بالاتر از آن می­دانند که با وجود پاکدلان وارسته به دنبال روباه صفتان فرومایه بروند. تمام مال و خواسته را در پیش پای رادمردان می­ریزند ولی دیناری عنفا به دون همتان نمی­پردازند. جان به جانان می­دهند ولی قدمی در راه فرومایگان برنمی­دارند.
خلاصه« تاج به رستم می­بخشند ولی باج به شغال نمی­دهند»

باید دانست که ضرب المثل بالا به دلیلی که بعدا خواهد آمد شغاد صحیح است نه شغال. گو اینکه شغال در مقایسه با شیر ژیان به مثابه همان شغاد در مقابل رستم دستان است ولی صحیح ترین روایت در مورد ضرب المثل بالا همان شق اول است که به داستان تاریخی رستم و شغاد مرتبط می­باشد و در شاهنامه­ی فردوسی به تفصیل آمده است.
ذیلا اجمالی از آن تفصیل بیان می­شود :

در اندرون خانه زال، پدر رستم، کنیزک ماهرویی بود که خوش می­خواند و رود می­نواخت. زال را از آن کنیزک خوش آمد و او را به همسری برگزید. پس از مدت مقرر :

کنیزک پسر زاد از وی یکی           که از ماه پیدا نبود اندکی
ببالا و دیدار، سام سوار                وزو شاد شد دوده نامدار
ستاره شناسان و گنده آوران         زکشمیر و کابل گزیده سران
بگفتند با زال و سام سوار            که ای از بلند اختران یادگار
چو این خوب چهره بمردی رسد        یگانه دلیری و گردی رسد
کند تخمه سام نیرم تباه                 شکست اندر آرد بدین دستگاه
همه سیستان زو شود پر خروش       وز شهر ایران بر آید بجوش

زال زر از این پیشگویی غمگین شد و به خدا پناه برد که خاندانش را از کید دشمنان مفاسد بیگانگان محفوظ دارد. به هر تقدیر نام نوزاد را شغاد نهاد و به ترتیب و پرورش او همت گماشت. چون شغاد به حد رشد رسید او را نزد شاه کابل فرستاد تا در کشورداری و تمشیت امور مملکت بصیر و خبیر شود. شاه کابل دخترش را با وی تزویج کرد و در بزرگداشتش از گنج و خواسته دریغ نورزید. در آن موقع باج و خرابی کشور کابل (افغانستان امروزی) به رستم دستان می­رسید و همه ساله معمول چنان بود که یک چرم گاوی باژ و ساو می­ستاندند و برای تهمتن به زابلستان می­فرستادند.

چنان بد که هر سال یک چرم گاو        ز کابل همی خواستی باژو ساو

وقتی که شغاد به دامادی شاه کابل درآمد انتظار داشت که برادرش رستم باج و خراج از شاه کابل نستاند و در واقع کابلیان باج به شغاد بدهند. اهالی کابل چون این خبر شنیدند از بیم سطوت رستم و یا از جهت آن­که شغاد را در مقام مقایسه با برادر نامدارش رستم مردی لایق و کافی نمی­دانستند همه جا در کوی و برزن و سروعلن به یکدیگر می­گفتند : «تا وقتی که رستم زنده است ما باج به به شغاد نمی­دهیم».

مطلب طنز شماره 24

به نظر شما داستان زیر کدام شاخه و یا موضوع در زبانشناسی است؟
 
يك برنامه‌نويس و يك مهندس در يك مسافرت طولاني هوائي كنار يكديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامه‌نويس رو به مهندس كرد و گفت: «مايلي با همديگر بازي كنيم؟»
مهندس كه مي‌خواست استراحت كند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روي خودش كشيد.
برنامه‌نويس دوباره گفت: «بازي سرگرم‌كننده‌اي است. من از شما يك سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يك سوال مي‌كنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم.»
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روي هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگري داد. گفت: «خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولي اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره كرد و رضايت داد كه با برنامه‌نويس بازي كند.»
برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح كرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟»
مهندس بدون اينكه كلمه‌اي بر زبان آورد دست در جيبش كرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست كه وقتي از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتي پائين مي‌آيد ۴ پا؟»
برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزي كرد و سپس به سراغ كامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم كامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در كتابخانه كنگره آمريكا را هم جستجو كرد. باز هم چيز بدرد بخوري پيدا نكرد. سپس براي تمام همكارانش پست الكترونيك فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يكي دو نفر هم گپ (chat) زد ولي آنها هم نتوانستند كمكي كنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار كرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نويس بعد از كمي مكث، او را تكان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟»
مهندس دوباره بدون اينكه كلمه‌اي بر زبان آورد دست در جيبش كرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد.

مطالب طنز شماره 23

یکی از مباحث بسیار جالب در زبانشناسی گونه فردی زبان در زبانشناسی اجتماعی است. از اینرو در وبگردیهای خود مطلب زیر را از وبلاگ جور واجور پیدا کردم که میتوانید در ادامه آنرا بخوانید.

به نظر شما اگر شعرای قدیم ما تلفن و پیغامگیر تلفنی داشتند، چه متنی را برای پیغامگیر خود انتخاب میکردند؟ به این میگویند گونه فردی زبان:

 

پیغام گیر حافظ :
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !


پیغام گیر سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم

ادامه مطلب را حتما بخوانید.
ادامه نوشته

زبان دلفين هاي آمريكاي لاتين با دلفينهاي مديترانه تفاوت دارد !!

با تشکر از خانم سعیدی از اصفهان برای ارسال این مطلب.

محققان آرژانتيني در بررسيهاي خود نشان دادند كه دلفين هاي ساكن منطقه پاتاگونيا بين آرژانتين و شيلي در آمريكاي لاتين با زبان متفاوتي از زبان دلفينهاي ساكن مديترانه آواز مي خوانند.

به گزارش خبرگزاري مهر زيست شناسان دريايي مركز ملي پاتاگونيا در آرژانتين كه نتايج يافته هاي خود را در كنفرانس بين المللي ارتباطات صوتي پرندگان و پستانداران در اسكاتلند مطرح كرده اند كشف كردند كه دلفين هاي ساكن سواحل شبه جزيره " والدز " در پاتاگونيا واقع در منطقه ميان شيلي و آرژانتين خارج از گروه كر خويشاوندان مديترانه اي خود آواز مي خوانند. نتايج اين تحقيقات نشان مي دهد در شرايطي كه دلفين هاي ساكن مديترانه با « سوت زدن » و « هو هو كردن » آواز مي خوانند و ارتباط برقرار مي كنند دلفين هاي پاتاگونيا از صداي " تك تك " كه شبيه به « جيرجير كردن » است استفاده مي كنند. براساس گزارش آنسا اين دانشمندان در خصوص علت اين تفاوت زباني توضيح دادند : علت اين مسئله نبود امواج صوتي توليد شده از منابع خارج از آب است . ما ساعتهاي طولاني به صداهايي كه از آواز اين حيوانات ضيط كرده بوديم گوش داديم و از بين 100 هزار صداي جير جير و تك تك تنها 14 صداي مشابه هوهو و سوت زدن شنيديم . اين حيوانات شكار مي كنند غذا مي خورند و مي خوابند و زماني كه بيدار هستند هميشه حرف مي زنند و هرگز ساكت نمي شوند. زماني كه شكار مي كنند از تك تك هاي منفرد و مجزا استفاده مي كنند و زماني كه غذا مي خورند ترجيح مي دهند اين صداي تك تك مجزا را دنبال هم و به صورت سري بياورند. به طوري كه به نظر مي رسد از واژگان منفرد و يا جملات براي برقراري ارتباط استفاده مي كنند.


زبان جديد جوانان ايراني چيست؟

خانم سعیدی از اصفهان لطف کرده و این مقاله را برای وبلاگ ارسال نموده اند که مطالعه آن خالی از لطف نیست.
کمتر کسي در جمع جوانان معناي صحبت هاي آنان را مي فهمد. آنها زباني ساخته اند که شرط دانستن اش جوان بودن است. خيلي از ما معناي ''پژو حسرتي''، ''مخ کسي را چت کردن''، ''زاخار''، ''زيدوفسکي'' و... را نمي دانيم و البته حدس هم نمي زنيم
.


دکتر سيد مهدي سمائي با صبر و حوصله لغات و معاني زبان جوانان را گرد آورده و نشر مرکز آن را با نام فرهنگ لغات زبان مخفي منتشر کرده است.

اين کتاب که در يکماه به چاپ دوم رسيد يکي از مطرح ترين کتاب هاي دو سه ماه اخير است که در بيشتر مجامع فرهنگي در باره اش صحبت مي شود....

ادامه نوشته

خود آموز خط اوستایی

دوستان و همراهان عزیز وبلاگ

امروز براتون یک خودآموز بسیار جالب برای زبان اوستایی برروی وبلاگ قرار میدهم که به نظرم بسیار خوب و مفید است.

برای دریافت این فایل بر روی لینک زیر کلیک کنید.

خودآموز خط اوستایی

این فایل را یکی از خوانندگان وبلاگ برای من ارسال نمودند که از ایشون سپاسگذارم.

لهجه مرد انگليسي ، ايرلندي شد !!!

از علوم میان رشته ای جالب در زبانشناسی، بحث عصب شناسی زبان است. مبحث بسیار شیرینی که کمتر در مورد آن شنیده یا خوانده ایم. سرکار خانم بهاری مطلب زیر را برای وبلاگ ارسال نموده اند که از ایشون بی نهایت سپاسگزارم.
 
جام جم آنلاين: يك مرد اهل «يورك‌شاير» انگلستان درست ساعاتي پس از به هوش آمدن در بخش ICU بيمارستاني در اين منطقه و پس از انجام جراحي مغز ، لهجه ايرلندي پيدا كرد.

به گزارش ايسنا ، رسانه‌هاي انگلستان يادآور شدند: در يك رويداد عجيب ، يك مرد اهل يورك‌شاير در انگلستان پس از انجام جراحي مغز در بيمارستان سلطنتي «هالم‌شاير» در انگلستان به يك‌باره لهجه‌اش از انگليسي به ايرلندي تغيير كرده است.

اين در حاليست كه «ماري» ـ نامزد «كريس گرگوري» ـ در مصاحبه‌اي با رسانه‌هاي دولتي انگلستان تصريح كرد: هنگامي كه «كريس» در اتاق ICU به هوش آمد، متوجه شدم به لهجه ايرلندي آواز مي‌خواند و لهجه انگليسي خودش را به طور كامل فراموش كرده است. از اين موضوع در جا خشكم زد، چون اصلا چنين چيزي امكان نداشت، چرا كه شوهر من هرگز در ايرلند قوم و خويشي نداشته و حتي به آنجا سفر هم نكرده است.

پزشكان معالج اين مرد نيز خاطر نشان كردند كه به احتمال زياد بر اثر فشارهاي رگ‌هاي مغز حين عمل، چنين اتفاقي افتاده است.

«ماري» تاكيد كرد: بنا به گفته پزشكان معالج «كريس»، وي هرگز ديگر قادر نيست به لهجه انگليسي سليس صحبت كند و تا آخر عمر با همين لهجه غليظ ايرلندي زندگي را سپري خواهد كرد.

آخرین قطار شب؛ داستان کوتاه(26)

پیرزن ایستاده بود توی صف.جوان خوش پوش پرسید:مادر!آخرین نفر شمایید؟ پیرزن در حالیکه عینک ته استکانی‌اش را روی بینی جابجا می کرد گفت:"آره مادر جون!"
بعد پسر پشت سر پیرزن توی صف ایستاد...و همین مکالمه کوتاه بود که باعث شد پسرک شروع کند به حرف زدن...
و اتفاقا چه حرف های قشنگی هم می زد. وقتی گفت که از بچگی خیلی دوست داشته یک مادر بزرگ داشته باشد، دیگر اشک توی چشم های پیرزن جمع شد. بعد بلورهای محرمانه کم کم صورتش را خیس کرد. یک لحظه فکر کرد اگر اجاقش کور نبود لابد الان عزیزی همسن و سال همین پسر داشت.
توی همین فکر ها بود که شاطر با صدایی خراشیده و کشدار داد زد:"پخت آخره ها".
"پخت آخر" یعنی آنهایی که انتهای صف ایستاده اند بی خیال نان شوند.
پیرزن شروع کرد به صلوات فرستادن. صف چقدر کند جلو می رفت. یاد حاج آقا افتاد که الان حتما دست به سیاه و سپید نزده و نشسته کنار سفره تا مونسش با نان داغ از راه برسد.
پیرزن به پیشخوان که رسید و شاطر را با چهار قرص نان در دست دید که به سمتش می آید، دیگر خیالش راحت شد.
پیرزن تا آمد پانصد تومانی مچاله را بگذارد توی دست شاطر دید دیگر نانی در کار نیست.
شاطر انگار به سنگینی التماس اینجور نگاهها عادت داشت. خیلی راحت گفت:"تمام شد مادر، تمام".
بعد آرام و با وسواسی عجیب درب پیشخوان را بست.
پیرزن بغضش گرفته بود.
پسرک خوش تیپ، نان بدست، سر پیچ کوچه گم شد...

"طهران"  چگونه   "تهران"   شد؟

در ادامه بحث دیروز کلاس دکتر علوی مقدم مقاله ای را در مورد تهران قدیم دیدم که به نظرم جالب آمد...

tehran

تهران در قدیم روستایی نسبتا بزرگ بود که بین شهر بزرگ و معروف آن زمان، شهر ری و کوهپایه‌های البرز قرار داشت. اولین بار نام آن در ذکر زندگینامه ابوعبدالله حافظ تهرانی متولد ۱۹۰ ق آمده است. ‌

 

تا پیش از کشف تمدن قیطریه و همچنین کشف آثاری در تپه‌های عباس‌آباد، گمان می‌رفت پیشینه تاریخی این شهر به همان آثار یافت شده در حوالی شهرری محدود می‌شود، ولی اکتشافات باستان‌شناسی در تپه‌های عباس‌آباد، بوستان پنجم خیابان پاسداران و دروس، نشان داد تمام آبادی‌های ناحیه تاریخی قصران، دوره‌ای درخشان از استقرار اقوام کهن و خلاقیت‌های فرهنگی را پشت سر گذارده‌اند. ....

ادامه نوشته

آخرین قطار شب؛ داستان کوتاه(25)

بیست سال گذشت،

ترکش حرکت کرد، مَرد مُرد.

اولین سپیده صبح؛ داستان کوتاه(24)

سالها پيش که من به عنوان داوطلب در بيمارستان کار مي کردم، دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمي از خون خانواده اش به او بود.
او فقط يک برادر 5 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.
پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.
او را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل کرديم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج مي شد، به دکتر گفت: آيا من به بهشت مي روم؟!

...
      ... پسرک فکر مي کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند!

آخرین قطار شب؛ داستان کوتاه(23)

تقدیم به دوست عزیزی که خیلی وقته ازش خبر ندارم و خیلی دلم براش تنگ شده

آنقدر دلش شکسته بود که اشک توی چشماش همینطوری داشت حلقه میزد . رفتم پیشش گفتم چی شده ، با همون حالتی که روی چرخ دستی نشسته بود گفت دلم گرفته. میگفت یه روز عاشق بوده ، میگفت خیلی ها دوسش داشتن . نمیتونست زیاد حرف بزنه آخه زبونش میگرفت شدیدا با همون لحن، وقتی داشتم از پیشش میرفتم گفت تو رو خدا نرو وایسا یکم با من درد دل کن . بغلش روی یه صندلی چوبی نشستم . میگفت وقتی دم پنجره میشینه و گریه میکنه ، همه بهش میگن دیوونه .

میگفت آخه تقصیر من شد که رفت (( یارش و میگفت )) همون که یه مدت بهش عشق می ورزید انگار چند سال بود ندیده بودش . وقتی گفتم الان کجاست ؟ گفت نمیدونم ولی امیدوارم حالش خوب باشه . میگفت وقتی که سالم بودم همه دورم میچرخیدن ولی الان یکی نیست یه سلام بهم بکنه .

میگفت اومد من و رو تخت بیمارستان دید وقتی دکترا بهش گفتن فلج شدم و دیگه مثل قبل نمیتونم حرف بزنم انگار دنیا رو ، رو سرش خراب کردن برای اینکه من و با این حال و روز نبینه رفت ، رفتش برای همیشه ، الانم منتظرش هستم . گریم گرفت نمیتونستم وایسم پهلوش رفتم ... رفتم فقط یک چیز ، فقط یک چیز و خوب فهمیدم : آدما هیچ وقت یه آدم و به خاطر خودش نمی خوان ...

اولین سپیده صبح؛ داستان کوتاه(22)

به بهانه سال نو و خونه تکونی....

چشمها را باید شست...

زن و مرد جواني به محله جديدي اسبا‌ب‌كشي كردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد كه همسايه‌اش درحال آويزان كردن رخت‌هاي شسته است و گفت:«لباسها چندان تميز نيست. انگار نميداند چطور لباس بشويد. احتمالآ بايد پودر لباس‌شويي بهتري بخرد.» همسرش نگاهي كرد اما چيزي نگفت.

هر بار كه زن همسايه لباس‌هاي شسته‌اش را براي خشك شدن آويزان مي‌كرد زن جوان همان حرف را تكرار مي‌كرد تا اينكه حدود يك ماه بعد، روزي از ديدن لباس‌هاي تميز روي بند رخت تعجب كرد و به همسرش گفت: «ياد گرفته چطور لباس بشويد. مانده‌ام كه چه كسي درست لباس شستن را يادش داده!»

مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بيدار شدم و پنجره‌هايمان را تميز كردم!»

اولین سپیده صبح؛ داستان کوتاه(21)

مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت: «مامان! مامان ! وقتی من داشتم تو حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!» مادر آهی کشید و فریاد زد: «حالا تامی کجاست؟» و رفت به اطاق تامی کوچولو. تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: «تو پسر خیلی بدی هستی» و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال. تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!مادر درحالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد!

اولین سپیده صبح؛ داستان کوتاه(20)

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصيل کرده 45 ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان کلاغی بر روی پنجره اشان شست. . پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ. پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين لان بهتون گفتم: کلاغه. بعد از مدت کوتاهی پير مرد برای سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج میزد و با مان حالت گفت: کلاغه کلاغ. پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قديمی برگشت.

صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه اين طور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که لاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسيد و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است. هر بار او را عاشقانه بغل میکردم و به او جواب ميدادم و به هیچ وجه عصبانی نميشدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پيدا ميکردم.
 

اولین سپیده صبح؛ داستان کوتاه(19)

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه ای افتاد ، او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد .
 
اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر میگذراند ، اما کسی نمی آمد ، سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیانبار محافظت کند و دارائی اندکش را در آن نگه دارد .
اما روزی که برای جستجو غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان میرود. همه چیز از دستش رفته بود. از شدت خشم خشم و اندوه در جا خشکش زد و فریاد زد: "خدایا !! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟"
 
صبح زود بعد با صدای بوق یک کشتی که به ساحل نزدیک میشد ، از خواب پرید ، کشتی ایی که آمده بود تا نجاتش دهد .
 
مرد خسته از نجات دهندگان پرسید : شما از کجا فهمیدید من اینجا هستم ؟
آنها جواب دادند:"ما متوجه علائمی شدیم که با دود میدادی."
 
 
پس به یاد داشته باش دفعه دیگر که کلبه ات سوخت و خاکستر شد ، ممکن است دودهای برخواسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند

اولین سپیده صبح؛ داستان کوتاه(18)

معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد. با آن که همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند:
اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و... در میان نوشته ها کاغذ سفیدی نیز به چشم می خورد. معلم پرسید: این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید: دخترم چرا چیزی ننوشتی؟
دخترک جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم. معلم گفت: بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شاید بتوانم کمکت کنم.
در این هنگام دخترک مکثی کرده و گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن.
پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت.
آری عجایب واقعی همین نعمتهایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم.

10 نظریه ای که جهان را تغییر داد...

آیا ۱۰ نظریه برتر تاریخ را میشناسید؟

هریک از این نظریات در زمان خود دنیا را دچار تحول و دگرگونی کرد. در ادامه مطلب درباره این ده نظریه برتر تاریخ بشر بخوانید.

ادامه نوشته

اولین سپیده صبح؛ داستان کوتاه(17)

روزي دو نفر كوله بار سفر مي بندند و با هم به مسافرت مي روند. در حين سفر راهشان به جنگلي مي افتد و مجبور مي شوند از آن عبور كنند. بعد از طي مسافتي، مي بينند از دور پلنگي به سمتشان مي آيد. يكي از آن دو كوله بارش را بر زمين نهاده شروع به فرار مي كند. آن ديگري صدا مي زند كه اي برادر كجا داري مي دوي؟ پلنگ كه از هر دوي ما سريعتر مي دود.

آنكه در حال دويدن بود سر برمي گرداند و جوابش مي دهد كه: «مهم آن نيست كه پلنگ از هر دوي ما سريعتر مي دود، مهم آن است كه از بين ما دو نفر كدام يك تندتر مي دويم.»

اولین سپیده صبح؛ داستان کوتاه(16)

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

اولین سپیده صبح؛ حکایت والنتاین

عجب حکایتیست این والنتاین !!!؟

چند ساليست حوالي 25 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم اما این والنتاین چیست؟ داستان از این قرار است که:
"در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!" ...

اما آیا می دانستید در ايران باستان هم روزي موسوم به روز عشق بوده است! جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 4 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز اسفندگان (سپندارمزگان) نام داشته است. سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.

اولین سپیده صبح؛ داستان کوتاه(14)

روزي مرد كوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته بود و كلاه و تابلويي را در كنار پايش قرار داده بود. روي تابلو خوانده مي‌شد: "من كور هستم لطفا كمك كنيد."

روزنامه‌نگار خلاقي از كنار او مي‌گذشت. نگاهي به او انداخت. فقط چند سكه در داخل كلاه بود. او چند سكه داخل كلاه انداخت و بدون اينكه از مرد كور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را كنار پاي او گذاشت و آنجا را ترك كرد.

عصر آن روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت و متوجه شد كه كلاه مرد كور پر از سكه و اسكناس شده است. مرد كور از صداي قدمهاي او، خبرنگار را شناخت. از او پرسيد كه بر روي تابلو چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد: "چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شكل ديگري نوشتم" و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد.

مرد كور هيچوقت ندانست كه او چه نوشته است ولي روي تابلوي خوانده مي‌شد: "امروز بهار است، ولي من نمي‌توانم آن را ببينم."

اولین سپیده صبح؛ داستان کوتاه(13)

سفره افطارش در بین آشنایان و اقوام معروف بود. روزهای تاسوعا و عاشورا، دو نوع غذا نذری می‌پخت و شب عید به همه معلمان فرزندش سکه طلا هدیه می‌داد.

زمانی که همسایه‌اش فوت کرده بود دسته گل سفارشی‌اش آنقدر بزرگ بود که از درب منزل کوچک متوفی، رد نشد و مجبور شدند آن را دم در بگذارند.

وقتی مردی که در مراسم ختم کنار او نشسته بود و از بدبختی و بیچارگی مرد فوت شده و آینده نامعلوم دو بچه یتیم باقی مانده صحبت می‌کرد، او در فکر این بود که کارت ویزیتش را فراموش کرده روی دسته گل بگذارد؛ و باید حتما موقع خروج این کار را انجام دهد.

اولین سپیده صبح، یک مطلب بسیار جالب !!

ژرالدين دخترم: 

  شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين، من چارلی چاپلين هستم ...

این مطلب را امروز در اینترنت دیدم و واقعا حیفم آمد آنرا برای مطالعه شما اینجا نذارم. میدانید که این وبلاگ تخصصی زبانشناسی همگانی است اما من هیچگاه از نوشتن آنچه فکر میکنم میتواند گامی در جهت انسان بودن ما باشد، درنگ و تردید نکردم. آنچه در ادامه مطلب میخوانید نصایح چارلی چاپلیلن به دخترش است که بسیار زیباست. حتما بخوانید. 

 

ادامه نوشته

اولین سپیده صبح؛ داستان کوتاه(12)

پسرکی که پشت یکی از میزهای مغازه بستنی فروشی نشسته بود از گارسون پرسید:

- آقا ببخشید!! یک بستنی خامه ای- شکلاتی چنده؟

گارسون که سرش شلوغ بود و میخواست زودتر به بقیه مشتری ها برسد گفت: 50  سنت!

- بستنی ساده چنده؟

- 35 سنت.

- پس لطفا یک بستنی ساده.

گارسون بستنی پسرک را آورد و رفت به سراغ مشتری های دیگه. وقتی پسرک بستنی اش تمام شد از پشت میز برخواست و رفت. اما وقتی گارسون برای پاک کردن میز او آمد از چیزی که دید بسیار شگفت زده شد و احساس شرم کرد:

پسرک رفته بود اما در کنار ظرف خالی بستنی اش دو سکه 5 سنتی و 5 سکه یک سنتی جا گذاشته بود؛ برای انعام گارسون !!!

(اولین داستان از مجموعه هفده داستان کوتاه کوتاه)

اولین سپیده صبح ...

این کتاب به نام "هفده داستان کوتاه کوتاه" مجموعه ایست فوق العاده از داستانهایی که نویسندگانشان مشخص نیستند اما این داستانها بسیار عمیق و تاثیر گذارند. خواندن کل این کتاب شاید ۱۰ دقیقه بیشتر طول نکشد اما این ۱۰ دقیقه بسیار بسیار بیاد ماندنی خواهد بود. اگر خدا بخواهد در بخش داستان کوتاه وبلاگ که بصورت روزانه بروز میشود از داستانهای بینظیر این کتاب نیز خواهم آورد تا لذت ببرید اما خواندن خود کتاب چیز دیگریست.

چون اولین مطلب وبلاگ هر روز صبح یک داستانک یا داستان کوتاه است بنابراین به پیشنهاد یکی از خوانندگان نام این بخش را گذاشتم: اولین سپیده صبح

دعا کنید خدا توانی بدهد تا بتوانم این مطالب را زود زود تایپ کنم.

صرفا برای عوض شدن فضای وبلاگ

طنز زبانی، زبانشناسی زنان 

اگر خاطرتون باشه در مورد زبان مردان چندی پیش مطلبی را در وبلاگ گذاشتم که مورد توجهتون قرار گرفته بود امروز در مورد زبان زنان در ادامه مطلب میخونید. این مطلب بعلت درخواست دوستان بروز دوباره به روز شد.

هدف از این نوشتار اینست که درک کنید وقتی با یک خانم صحبت میکنید معنای حرفهایش کاملا متفاوت از کلماتیست که شما میشنوید. مثلا:

وقتی همسرتان(یا نامزدتان) به شما میگوید: "میدونی چیه؟" در واقع او نمیخواهد چیزی را به شما بگوید که شما نمیدانید بلکه میخواهد شما را رسما بدبخت کند. در مورد موضوعی حرف بزند که شما اصلا دوست ندارید در موردش صحبت کنید و یا از آن بدتان می آید. اما با گفتن سوال بالا و جواب منفی شما او شروع میکند. (و جالبتر اینکه او میداند شما از آن موضوع بیزارید.)

ادامه نوشته

اولین سپیده صبح؛ داستان کوتاه(11)

مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي­افتد در آب مي‌اندازد.

- صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي­خواهد بدانم چه مي­کني؟

- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي­کند؟

مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:

"براي اين يکي اوضاع فرق کرد."

خدا را شکر !!

این متن را در اینترنت پیدا کردم و بسیار از خوندن اون لذت بردم. دلم نیومد شما اونو نخونید.

به ادامه مطلب بروید و از خواندن این متن زیبا لذت ببرید. متن توسط دوست عزیزی بنام علی پزشکیان ارائه شده بود که ضمن اجازه از محضر ایشون شما را به خواندن آن دعوت میکنم.

ادامه نوشته

زبانشناسی مردان !!(مطلب طنز زبانی)

جمع آوری: مهدی سعید بنادکی

با احترام به ایام سوگواری سرور و سالار شهیدان

به بهانه پستهای جامعه شناسی زبان درباره تفاوت بین صحبتهای زنان و مردان و زبانشناسی گفتار زن ومرد، در این پست این تفاوتها را از زاویه ای دیگر مورد بررسی قرا میدهیم. 

در بسیاری از موارد دیده ایم یا شنیده ایم که آقایون معنای حرفی که میزنند با منظور اصلیشون خیلی تفاوت داره.

بنابراین در این پست سعی میکنیم تا این تفاوتها را در قالب طنز براتون بازگو کنیم. بعنوان مثال وقتی آقایی میگه:

- عزیزم، خسته شدی ،یکم استراحت کن

- معنی اصلی جمله اینه: اَه...خاموش کن بابا اون جارو برقیتو .. مگه نمیبینی دارم فوتبال میبینم.

ادامه نوشته

اولین سپیده صبح؛ داستان کوتاه (9)

در ادامه داستانهای کوتاه که هراز چند گاهی تو وبلاگ میگذارم امروز داستانی را براتون انتخاب کردم که به نظرم نکته های پنهانی بسیار زیبایی در خود دارد. این داستان کوتاه را بخوانید و نظرتون را در موردش برای من بنویسید. ممنون- سعیدی

مرد ماهیگیر

يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!

از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى !

آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه !

آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه‌هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده میچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى !....

به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.

ادامه نوشته

اولین سپیده صبح؛ داستان کوتاه (8)

هر چه صلاح است!
سالها بسی دور پادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت. وزیر همواره میگفت:هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست.
روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی را طلب کرد. ام در حین بریدن میوه انگشت خود را برید, وزیر که در آنجا بود گفت:نگران نباشید تمام چیز هایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست.
پادشاه از این سخن بر آشفت و دستور داد تا او را زندانی کنند.چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگل رفتند و پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد؛ در این میان پادشاه که در پی یافتن راه بازگشت بود که به محل سکونت قبیله ای رسید که مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند، زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور میکردند که وی بهترین قربانی برای تقدیم به خداست.
بسویش حمله بردند تا ا را قربانی کنند؛ ناگهان مردی فریاد کشید: چگونه میخواهید او را قربانی کنید در حالیکه بدن وی ناقص است و به انگشت وی اشاره کرد!!!
به همین دلیل پادشاه را قربانی نکردند و او ازاد شد..
پادشاه که به قصر رسید وزیر را از زندان فراخواند و گفت:اکنون فهمیدم منظور تو از این جمله که گفتی چیست. اما تو چی؟.
وزیر پاسخ داد : پادشاه عزیز اگر من در زندان نمی افتادم مانند همیشه همه جا شما را همراهی میکردم و وقتی ما به آن قبیله میرسیدیم انها من را به جای شما قربانی میکردند پس حبس شدن من نیز برایم مفید بوده..............
ایمان قوی داشته باشید و بدانید هر چه رخ میدهد به صلاح است...

اولین سپیده صبح؛ داستان کوتاه (7)

تفاوت واقعی بهشت و جهنم.....
 
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب آنها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟ خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد.

اولین سپیده صبح؛ داستان کوتاه (6)

آن آخرین کلمه

نوشته: دیمن نایت
برگردان: آرمان سلاح ورزی، محمدرضا قربانی

خوش دارم این طور فکر کنم که اولین کلمه، «آخ!» بود. یک نفر آدمِ غارنشین که تلاش می‌کرد به سنگی یک جور شکل بهتر بدهد، داشت با سنگ دیگری می‌کوبید روش که سنگ از دستش در رفت و خورد رو شست‌اش– و حالا این خدمت شما: زبان....

برای خواندن این داستان فوق العاده بر ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

اولین سپیده صبح؛ داستان کوتاه (5)

خودکشی

شعار اصلی اش این بود: به دنیا آمدنمان دست خودمان نبود، از دنیا رفتنمان که می تواند دست خودمان باشد.

وقتی از او می پرسیدند پس چرا خود کشی نمی کنی؟ می گفت: هنوز وقتش نرسیده.

طرفداران زیادی داشت. بیشتر هوادارانش دختر و پسر های جوان بودند. ثمره ی تبلیغاتش دو مورد خودکشی بود، یک دختر هیجده ساله و یک پسر بیست و یک ساله.

پسر نجات پیدا کرد و دختر مرد.

وقتی پلیس جنازه اش را کشف کرد، اسلحه کنارش افتاده بود. یکی از شاگردانش در مراسم خاک سپاری اش گفت: او مردی بود که با اراده اش زندگی می کرد.

پدر دختر هیجده ساله کناری ایستاده بود و به التماس های مرد فکر می کرد.

 

دو مطلب طنز زبانی

 این دو تا مطلب را از وبلاگ دوست عزیزم با عنوان "کمد آقای ووپی" گرفتم که چون مربوط به موضوع زبان است برای عوض شدن فضای وبلاگ در این پست قرار میدهم. 

مطلب اول: زبان دختر خانمها وقتی فقط خودشان معنی آنرا میفهمند.

چند روز پيش براي عوض کردن روغن ماشين به مکانيکي رفته بودم ..که دختر خانومي 26 -7 ساله با کبکبه و دبدبه وارد شد و گفت ببخشيد آقا يه 710 ميخواستم ميشه لطف کنين بدين؟؟
مکانيک گفت:710 تا چي؟؟
دختر خانوم گفت :710 تا هيچ چي ..710 ماشين من گم شده ..اگه ميشه يه دونه بدين
مکانيک گفت :710؟؟؟حالا اين 710 چي هست ؟؟
دختر خانوم که عصباني شده بود گفت :آقا مگه من باهات شوخي دارم ميگم يه 710 بده ..چون خانومم فکر ميکني حاليم نيست ؟؟نه خوبم حاليمه ..
مکانيکه گفت :خدا شاهده خانوم چسارت نکردم ..ولي من نميدونم شما چيو ميگين؟؟
بابا جون عجب مکانيک بي عرضه اي هستي تو ..هموني که وسط موتور ماشينه ..کارش نميدونم چيه ولي همه ماشين ها دارن اين قطعه رو و مال منم هميشه بوده ..حالا من گمش کردم و يکي لازم دارم
مکانيکه که کلافه شده بود يه کاغذ داد به خانومه و گفت ميشه شکل اين قطعه رو بکشي اين جا؟؟
دختر خانوم هم با کلي ژست انگار که الان داوينچي ميخواد موناليزا رو بکشه يه دايره کشيد و وسط اون نوشت۷۱۰
مکانيک يه نيگاهي به شاهکار نقاشي انداخت و يه نگاهي هم به موتور ماشين من که درش باز بود کرد و گفت:
خانوم اين قطعه رو که ميگين تو اين ماشين هم هست؟؟ دختر خانوم باخوشحالي جيغي کشيد وگفت
آره اوناش...!!!! ميدونين چي رو نشون داد؟؟
اين رو..عکسش رو گذاشتم ببينين .

 و اما مطلب دوم: اصطلاحات و اختلافات زبانی

در آن دورانی که کسی نمی‌توانست به وجود توالت عمومی اطمینان داشته باشد، خانمی انگلیسی سفری به هندوستان را برنامه‌ریزی کرد. مهمان‌خانهء کوچکی را که متعلّق به مدیر مدرسهء محلّی بود در نظر گرفت و اطاقی رزرو کرد. چون نگران بود که آیا در مهمانخانه توالت وجود دارد یا خیر، در نامه‌ای به مدیر مدرسه سؤال کرد که آیا در مهمانخانهء مزبور WC وجود دارد یا خیر.
مدیر مدرسه تسلّط کاملی به زبان انگلیسی نداشت. نزد کشیش محلّی رفت و پرسید که WC به چه معنی است. کشیش هم تا آن زمان نشنیده بود. دو نفری همّت گماشتند تا معانی احتمالی این دو حرف را بیابند و نهایتاً به این نتیجه رسیدند که خانم مزبور طالب
Wayside Chapel  است که بداند آیا (کلیسای کنار جادّه) نزدیک مهمانخانه وجود دارد یا خیر. ابداً به ذهنشان خطور نکرد که این دو حرف ممکن است به معنی توالت باشد.
مدیر مدرسه در جواب خانم نامه‌ای نوشت. متن نامه به شرح زیر است:
خانم عزیز در کمال مسرّت به اطّلاع شما می‌رسانم که در 9 مایلی مهمانخانه یک WC وجود دارد که در میان بیشه‌ای از درختان کاج قرار گرفته و اطراف آن را چشم‌اندازی زیبا فرا گرفته است. این WC گنجایش 229 نفر را دارد و روزهای یکشنبه و پنجشنبه باز است. چون انتظار می‌رود افراد بسیاری در ماه‌های تابستان به اینجا بیایند، توصیه می‌کنم زودتر تشریف بیاورید.. امّا، در این WC فضای ایستاده هم زیاد وجود دارد. این وضعیت مطلوبی نیست بخصوص اگر عادت داشته باشید مرتّباً به آنجا بروید. شاید برای شما جالب باشد که بدانید دختر من در WC ازدواج کرد و در آنجا بود که با شوهرش ملاقات کرد. واقعهء بسیار عالی و جالبی بود. در هر محلّ نشستن ده نفر نشسته بودند. مشاهدهء سیمای آنها و شادمانی آشکار بسیار دلپذیر بود. از هر زاویه می‌توان عکس گرفت. متأسّفانه همسرم بیمار شده و اخیراً نتوانسته به آنجا برود. تقریباً یک سال از آخرین مرتبه‌ای که رفته می‌گذرد که البتّه برای او بسیار دردناک است.
البتّه مسرور خواهید شد که بدانید بسیاری از مردم ناهارشان را با خودشان می‌آورند و تمام روز را آنجا می‌گذرانند که برایشان بسیار دلپذیر است. دیگران ترجیح می‌دهند قبل از وقت بیاییند و تا آخرین لحظه هم بمانند. به آن بانوی محترم توصیه می‌کنم روزهای پنجشنبه به آنجا بروید زیرا نوازندهء اُرگ نیز می‌آید و همراهی می‌کند..
جدیدترین چیزی که افزوده شده ناقوسی است که هر وقت کسی وارد می‌شود زنگ می‌زند. بازاری هم در آنجا داریم که نشیمن‌گاه مخملی برای همه فراهم می‌کند چون بسیاری بر این باورند که مدّتها است چنین چیزی لازم بوده است. چشم به راهم که شما را تا آنجا همراهی کنم و شما را در جایی قرار دهم که همه بتوانند شما را ببینند. با احترامات فائقه – مدیر مدرسه
خانم مزبور وقتی نامه را خواند غش کرد ... و البتّه هیچوقت به هندوستان نرفت.

 

 

داستان کوتاه (5)

خرمگس سياه معرکه
خرمگس سياه تمام حواسش جمع حبه قند بود. مرد ميانسال با سبيلهاي کلفتش ور مي رفت و براي مشتريهاي قهوه خانه از رشادتهايش مي گفت. قهوه چي در يک سيني چند چاي براي مشتري ها آورد و با نيشخندي گفت: بازم داري خالي بندي مي کني؟
مرد ميانسال با عصبانيت قند را در دهنش انداخت و در حالي که يک چاي از سيني قهوه چي بر مي داشت، گفت:
اي بر خرمگس معرکه لعنت.
خرمگس سياه که از روي پنکه ي بالاي سر شان همچنان به حبه قند چشم دوخته بود ، با اين حرف جا خورد و با خودش گفت: من به آن حبه قند فقط نگاه کردم ، اگر رويش مي نشستم ديگر چه مي گفت؟!

داستان کوتاه (4)

خانم فلاحزاده لطف کرده داستانک زیر را برای وبلاگ ارسال کرده اند. با تشکر از ایشان.

گنجشک به خدا گفت:
لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم، سرپناه بی کسیم بود، طوفان تو ،آنرا ازمن گرفت،کجای دنیای توراگرفته بودم؟؟
خداگفت:
ماری درراه خانه ات بود،توخواب بودی ،بادراگفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تواز کمین مار پرگشودی!چه بیسار بلاها که از توبواسطه محبتم دورکردم وتو ندانسته به دشمنیم برخاستی....

داستان کوتاه (3)

خاک مادر

پدر گفت: مادرت به آسمان ها رفته. عمه گفت: مادرت به یک سفر دور و دراز رفته. خاله گفت: مادرت آن ستاره پر نور کنار ماه است. دختربچه گفت: مادرم زیر خاک رفته است.

عمه گفت: آفرین، چه بچه ی واقع بینی، چقدر سریع با مسئله کنار آمد.

دختر بچه از فردای دفن مادرش، هر روز پدرش را وادار می کرد او را سر قبر مادرش ببرد. آنجا ابتدا خاک گور مادر را صاف می کرد، بعد آن را آب پاشی می کرد و کمی با مادرش حرف می زد.

هفته ی سوم، وقتی آب را روی قبر مادرش می ریخت، به پدرش گفت: پس چرا مادرم سبز نمی شود؟

 

داستان کوتاه(2): تله موش  (خیلی با مزه است حتما بخونید)

موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت:كاش یك غذای حسابی باشد.
اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ....

داستان را در ادامه مطلب دنبال کنید.

منبع: سایت مرکز پژوهشهای مسحیت

ادامه نوشته

داستان کوتاه: نامه ای برای پروین

نامه ای براي پروين
نوشته: محبوبه میر قدیری


زن كيف خريدش را زمين گذاشت و سمت راست مرد ايستاد. مرد با روان نويس سياه بر روي كاغذ سفيد مي نوشت و آرام آرام با خودش مي خواند «و خدا شاهد است كه.....» مردي ميانسال سمت چپ مردِ كاتب ايستاده بود و زني جوان همراهش بود. صورت زن در قاب چادر گلدار سرخ و كبود مي نمود و گاه به گاه يك دستش را از زير چادر بيرون مي آورد، جلوي دهان مي گرفت و هو مي كرد. هوا سرد بود. مرد ميانسال دست ها را در جيب نيم تنه فرو كرده بود و كاتب يك خط در ميان روان نويس را زمين مي گذاشت، دو دست را مي برد زير ميز، روي حرارت علاءالدين كوچكي كه ميان پا گرفته بود و چه بوي بدي مي داد! بوي فتيله سوخته و نفت! مرد ميانسال مي گفت
ـ اينم بنويس كه اگه ترك كنه و بره دنبال كار، ما حاضريم .........

دنباله داستان در ادامه مطلب

ادامه نوشته

شرایط ازدواج

از: کیومرث صابری (گل آقا)

مجله توفیق ۱۳۴۸ - منبع : سایت گسترش زبان فارسی

از اداره كه خارج شدم، برف دانه دانه شروع به باريدن كرد. به پياده رو كه رسيدم زمين،‌درست و حسابي سفيد شده بود. يقه پالتويم را بالا زدم و راست دماغم را گرفتم و رفتم. هنوز خيلي از زمستان باقي بود. با خود فكر كردم كه اگر سرما همين طوري ادامه داشته باشد، تا آخر زمستان حسابم پاك پاك است. وارد خانه كه شدم مادرم توي حياط داشت رخت ها را از روي طناب جمع مي كرد. از چندين سال پيش، هر وقت برف مي باريد، با مادر شوخي مي كردم كه:

ـ ننه،‌ "سرماي پيرزن كش" اومد!

امروز هم تا دهان باز كردم همين جمله را بگويم؛ ننه پيشدستي كرد و گفت:

ـ انگار اين سرما، سرماي عزب كشه، نيس ننه؟ ....

در ادامه مطلب مابقی ماجرای با حال را بخوانید

ادامه نوشته