اولین سپیده صبح؛ داستان کوتاه (27)
نسل جدید داستانها.... بخونید روحیتون عوض بشه...
کلاغ آن بالا نشسته بود و داشت پنیرش را سق می زد. روباه خزید زیر درخت و ساکت نشست. کلاغ هی رفت و آمد. هی بال هایش را باز و بسته کرد. هی فیگور گرفت. روباه هیچی نگفت. کلاغ نشست روی شاخه پر و پاچه را بالا زد. روباه انگار خفه شده بود. کلاغ عاصی شد. قالب پنیر را زد تو سر روباه . غار زد یه چیزی بگو خفه خون گرفته...
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 16:11 توسط مهدی سعید بنادکی
|
(عکس وبلاگ: لوگوی زبانشناسی)