داستان کوتاه (3)
خاک مادر
پدر گفت: مادرت به آسمان ها رفته. عمه گفت: مادرت به یک سفر دور و دراز رفته. خاله گفت: مادرت آن ستاره پر نور کنار ماه است. دختربچه گفت: مادرم زیر خاک رفته است.
عمه گفت: آفرین، چه بچه ی واقع بینی، چقدر سریع با مسئله کنار آمد.
دختر بچه از فردای دفن مادرش، هر روز پدرش را وادار می کرد او را سر قبر مادرش ببرد. آنجا ابتدا خاک گور مادر را صاف می کرد، بعد آن را آب پاشی می کرد و کمی با مادرش حرف می زد.
هفته ی سوم، وقتی آب را روی قبر مادرش می ریخت، به پدرش گفت: پس چرا مادرم سبز نمی شود؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 11:23 توسط مهدی سعید بنادکی
|
(عکس وبلاگ: لوگوی زبانشناسی)