خرمگس سياه معرکه
خرمگس سياه تمام حواسش جمع حبه قند بود. مرد ميانسال با سبيلهاي کلفتش ور مي رفت و براي مشتريهاي قهوه خانه از رشادتهايش مي گفت. قهوه چي در يک سيني چند چاي براي مشتري ها آورد و با نيشخندي گفت: بازم داري خالي بندي مي کني؟
مرد ميانسال با عصبانيت قند را در دهنش انداخت و در حالي که يک چاي از سيني قهوه چي بر مي داشت، گفت:
اي بر خرمگس معرکه لعنت.
خرمگس سياه که از روي پنکه ي بالاي سر شان همچنان به حبه قند چشم دوخته بود ، با اين حرف جا خورد و با خودش گفت: من به آن حبه قند فقط نگاه کردم ، اگر رويش مي نشستم ديگر چه مي گفت؟!