داستان کوتاه (4)
خانم فلاحزاده لطف کرده داستانک زیر را برای وبلاگ ارسال کرده اند. با تشکر از ایشان.
گنجشک به خدا گفت:
لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم، سرپناه بی کسیم بود، طوفان تو ،آنرا ازمن گرفت،کجای دنیای توراگرفته بودم؟؟
خداگفت:
ماری درراه خانه ات بود،توخواب بودی ،بادراگفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تواز کمین مار پرگشودی!چه بیسار بلاها که از توبواسطه محبتم دورکردم وتو ندانسته به دشمنیم برخاستی....
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر ۱۳۸۷ ساعت 13:14 توسط مهدی سعید بنادکی
|
(عکس وبلاگ: لوگوی زبانشناسی)