فلسفة علم، روش‌هاي تحقيقي را كه در علوم مختلف به كار مي‌رود، مورد بررسي قرار مي‌دهد و بخشي از كار، مورد پرسش قرار دادن مفروضات دانشمندان است. كارل پوپر از دانشمندان قرن بيستم، ويژگي اصلي نظريه‌هاي علمي را ابطال‌پذيري آنها مي‌دانست، بدين معنا كه بر پاية اين نظريات، فرضيه‌هايي تعيين مي‌شود كه مي‌توان آنها بررسي كرد. اگر اين فرض‌ها اشتباه بود، يك نظريه ابطال‌پذير يا به عبارتي نقض مي‌شود؛ پس طبق نظر پوپر نظرية ابطال‌پذير نظريه‌اي است كه اگر نادرست بود، نادرستي‌اش را مي‌توان معلوم كرد. بعضي از نظريه‌ها با هر تجربه‌اي سازگارند كه پوپر آنها را شبه علم مي‌داند نه علم، اما برخي فيلسوفان اين تلاش براي متمايز كردن علم و شبه علم را بسيار ساده انگارانه مي‌دانند. در واقع پوپر قائل به وجود خصوصيت ذاتي براي علم است. در صورتيكه وينكنشتاين فيلسوف، معتقد بود كه هيچ مجموعه خصوصيات ثابتي وجود ندارد كه بر اساس آن بتوان تعريف كرد مفهومي مانند «مسابقه» چيست بلكه مجموعه‌اي از خصوصيات وجود دارد كه بيشترِ مسابقه‌ها بيشترِ آن خصوصيات را دارا هستند. اين موضوع در مورد علم هم صادق است. پس به سختي مي‌توان معياري براي متمايز كردن علم از شبه علم تعيين كرد.حال با اين مقدمه از فلسفة علم، نظرية پيمانه‌اي بودن ذهن را مي‌توان بررسي كرد. يك سوال اساسي اين است كه آيا بر اساس ادعاي چامسكي، ذهن واقعاً پيمانه‌اي است؟ بخشي از اهداف يكي از ديدگاه‌هاي زبان‌شناسي كه از علم شناخت كمك مي‌گيرد، تبيين چگونگي مفهوم‌سازي در ذهن و در پي آن توليد واژه‌ها و جملات مربوط به آن مفاهيم است. در ديدگاه شناختيِ زبان، يادگيري و به كارگيري زبان تنها نمودي از نظام شناختي انسان است. به عبارت ديگر، اين شاخه از زبان‌شناسي به وجود رابطه‌اي ميان زبان انسان، ذهن و تجارب فيزيكي او باور دارد. يكي از دلايل مهم زبان‌شناسان اين حوزه در مطالعة زبان، اين فرض است كه زبان منعكس كنندة الگوهاي انديشه و ويژگي‌هاي ذهن انسان است؛ پس مطالعة آن مطالعة الگوهاي مفهوم‌سازي است و يا‌فته‌هاي زبان‌شناسي فقط با اين نگرش مي‌توانند واقعيت روان‌شناختي داشته‌ باشند. به اعتقاد متخصصان علم شناخت، ذهن انسان يك وسيلة چند منظوره براي حل مسائل است. بر اين اساس، ذهن داراي يك مجموعه مهارت‌هاي عام و كلي حل مسئله است يا به عبارتي داراي يك هوش عمومي است؛ بنابراين فرق نمي‌كند فرد مشغول چه كاري باشد، در هر حال مجموعة واحدي از توانايي‌هاي شناختي همواره فعاليت مي‌‌كنند. اما چامسكي در ديدگاه پيمانه‌اي، رقيبي براي اين نظريه است، چراكه ديدگاه پيمانه‌اي ناظر بر توانايي يادگيري زبان مادري به عنوان يك استعداد دروني ذهني واحد و كاملاً مجزا از توانايي‌هاي ديگر است و كاري با هوش عمومي ندارد. يكي از دلايلي كه چامسكي در تاييد ادعاي خود مي‌آورد شواهدي جالب توجه است. او معتقد است حتي كودكاني كه داراي هوش عمومي بسيار كمي هستند، معمولاً صحبت كردن را به خوبي مي‌آموزند. دليل ديگري كه پيروان اين نظريه ارائه مي‌كنند اين است كه اگر ذهن انسان واقعاً يك وسيله چند منظوره است پس بايد انتظار داشت آسيبي كه به مغز مي‌رسد كمابيش به يك اندازه بر همة توانايي‌هاي شناختي تاثير بگذارد اما يافته‌ها چنين چيزي را نشان نمي‌دهند و آسيب‌هاي مغزي فقط به بخشي از توانايي‌هاي شناختي لطمه‌مي‌زنند. براي نمونه، آزمايش معروف ناحية ورنيكه نشان مي‌دهد بيماري كه اين ناحيه از مغزش آسيب ديده است مي‌تواند صحبت كند اما قدرت درك زبان را ندارد، پس براي توليد و فهم يك واحد زباني، دو پيمانة جداگانه وجود دارد. با اين همه باز نمي‌توان قطعي بودن اين ادعا را اثبات كرد زيرا اين موارد به ندرت قابل آزمايش و بررسي هستند و نمي‌توان مغز انسان را مدام تحت اين آزمايشات قرار داد و اين نتايج را به طور قطع اعلام نمود. دليل طرح موضوع پيمانه‌اي بودن ذهن در فلسفه با اينكه موضوعي تجربي مي‌باشد اين است كه در واقع سوال در مورد پيمانه‌اي بودن يا نبودن ذهن و قضاوت دربارة موافقان و مخالفان آن يعني شناختي‌ها اساساً فلسفي است؛ زيرا شواهدي كه مطرح مي‌كنند همه از يك جنس نيست بنابراين مقايسه اين دو استدلال اصولاً از يك مقوله نيستند و طرح اين مطلب به اين شكل صحيح نيست. پس مي‌بينيم كه موضوع پيمانه‌اي بودن ذهن برخلاف تصور اوليه، سراپا آميخته به بحث‌ها فلسفي است.