زبانشناسی در قلمرو نشانه شناسی
چكيده
در اين جستار سعي بر آن است به صورت بسيار اجمالي به معرفي نشانه شناسي بپردازيم ، سير مطالب به اين صورت خواهد بود كه ابتدا پس از ارائهي پيشينه مختصري از شكل گيري نشانه شناسي به تعريف اساسي ترين مفهوم نشانه شناسي كه همانا «نشانه» است بپردازيم البته تنها به آراء بنيانگذاران نشانه شناسي اكتفا مي كنيم، سپس مفهوم «نشانه واقعي» تشريح مي شود و پس از آن مفاهيم «متن» و «رمزگان» به زباني ساده و موجز بيان مي شود،پس از اين مرحله نظري؛ به برخي از حوزه هاي فعاليت نشانه شناسي از قبيل «نشانه شناسي و مطالعات ادبي» كه البته در اينجا به «نشانه شناسي شعر» و «مجاز» به عنوان يكي از آرايه هاي علم بيان پرداخته و در انتها با ذكر يك مثال ، «نشانه شناسي فرهنگي» معرفي مي شود .
پيشينه
“ فردينان دو سوسور در دوره زبانشناسي عمومي (1983) شكل گيري علمي را پيش بيني ميكند كه او آنرا semilogy يا نشانه شناسي مي نامد بي ترديد مي توان گفت از همان زمان انتشار كتاب دوره زبانشناسي عمومي و با بحث هايي كه سوسور در مورد دلالت،دال،مدلول،نشانه،نظام زبان،قراردادي بودن نشانه هاي زباني ،تمايزي بودن معني در نظام،همزمان بودن نظام زبان و غيره پيش مي كشد بنيادهاي اوليه علم نشانه شناسي گذاشته شده است، هرچند سوسور احتمال شكل گيري آن را در آينده مطرح مي كند.تقريبا همزمان با سوسور در آن سوي اقيانوس اطلس در آمريكا ، منطق داني به نام چارلز ساندرز پيرس نيز روي طرح نشانه شناسي يا آن طور كه او ناميد semiotics كار مي كرد .پيرس نيز در مطالعه عوامل دخيل در دلالت ،يعني بازنمون،تفسير و موضوع و همچنين طبقه بندي نشانه ها به نشانه هاي شمايلي ، نمايه اي،و نمادين مطالب بسيار ارزشمندي نوشت كه آنها نيز ازمتون بنيادي نشانه شناسي تلقي مي شود . راه اين دو بنيانگذار را ديگراني در طول قرن بيستم ادامه دادند.سنت نشانه شناسي سوسوري توسط انديشمنداني چون يلمزلف،ياكوبسن،بارت،كريستوا و بودريار ادامه پيدا كرد ، و راه نشانه شناسي پيرسي را نيز متفكراني چون موريس،ريچاردز،آگدن،سبئوك و ديگران ادامه دادند و نشانه شناساني چون اكو نيز از دستاوردهاي هر دو شاخه ي عمده نشانه شناسي در تحليل هاي خود بهره گرفتند و سرانجام همان طور پيش بيني شده بود امروز ديگر حوزه اي به نام «نشانه شناسي»تثبيت شده است.”
” اما تا كنون درباره نشانه شناسي و نشانه در زمينه هاي گوناگون و بسيار بحث شده است . پیرس انواع نشانه را شمایل و نمایه و نماد برشمرده و مثلث نشانه را مرکب از سه جزء صورت و فحوا و شيء دانسته است: دانیل چاندلر نسخه ديگري از « مثلث نشانه شناختی»را، به نقل از وینفرید انت ، با عناوین بردار یا محمل نشانه و معنی و مصداق عرضه کرده است ؛ آگدن و ریچاردز نشانه را به مئلثی معنایی تعبیر کرده اند که شامل تصور ذهنی و مصداق و نماد است؛ الگوی معنایی فرگه ، شامل مصداق و نشانه و معناو تصور، چهارضلعي است؛ سوسور رابطه دو بعدی نشانه زبانی و رابطه دال (صورت یا تصویر ذهنی) و مدلول(معني یا مفهرم) را طرح کرده است؛ طرح چهاربعدی كريستين متز نظریه پرداز فیلم، مدلول (سطح محتوا) و دال (سطح بیان) را در برمی کیرد؛ مدلول جوهر و صورت محتوا را در بر دارد و دال جوهر و صورت بیان را؛ گونتركرس و تئووان ليوون بر اساس سه فرا نقش اساسي مایکل هلیدی- فرانقش انديشگاني،بينافردي و متني- نشانه را توصیف می کنند؛ مربع یا دستگاه متناظر نشانه يا ، به عبارتي،مربع نشانه شناختي گريما، ، از چهار جزء تشكيل مي شود: گفته و نفي گفته ، متقابل گفته و نفي متقابل گفته.به اين ترتيب معناي هر نشانه در نظامي تقابلي مشخص مي شود ؛ مثلا ساختار بنيادي دلالت در مدخل واژگاني «زيبا»در دستگاهي چهار عضوي (زيبا/زشت،نازيبا/ نازشت) عمل مي كند.درآثار پست مدرن ، برخلاف طرح سوسور ، امكان جدايي دال از مدلول وجود دارد :لاكان از«سريدن پيوسته مدلول به زير دال» سخن مي گويد؛ دريدا به بازي آزادانه دالها اشاره مي كند و اينكه دالها سخت به مدلولهايشان نچسبيده اند و در ارجاع نامتناهي دال به مدلول ، به فراتر از خودشان ، به ديگر دالها ، اشاره مي كنند؛ افرادي چون پولارد و سگ نيز نشانه واژگاني سوسوري را تا حد نشانه جمله اي و متني و حتي فراتر از آن گسترش داده اند. علاوه بر اين ، نشانه شناسي تنها در ارتباط با زبان مطرح نيست ؛ بلكه مي توان آن را بر اساس الگوي كريستال مطابق نمودار صفحه بعد تقسيم بندي كرد. همان طور كه مشخص است،نشانه مطابق با دستگاه حواس پنجگانه بشر عمل مي كنند.شايد در سطحي متعالي و برتر و به اصطلاح عرفاني نيز بتوان نشانه هايي از نوع ديگر يافت؛ اما در اينجا ، به همين پنج نوع اصلي ، يعني آنچه مشهود و محسوس است بسنده مي كنيم. گفتني است كه نشانه هاي ديداري،بسودني،بوييدني،چشيدني مربوط به زبان جسماني (ارتباط غير كلامي) است.”
همانطور كه به اختصار بيان شد تعاريف و آراء گوناگوني از مفهوم نشانه و نشانه شناسي وجود دارد كه از حوصله اين مختصر خارج است ، پس به ناچار تنها به مفهوم نشانه از منظر بنيانگذاران علم نشانه شناسي يعني سوسور و پيرس اكتفا مي كنيم.
نشانه از ديدگاه سوسور
سوسور الگويي “دو وجهي“ يا دو قسمتي از نشانه ارائه مي نمايد ، از ديد او نشانه تشكيل شده است از :
- دال ، تصور صوتي ، صوت
- مدلول ، تصور مفهومي ، يا مفهومي كه دال به آن دلالت مي كند.
مي توان مفاهيم فوق را به اين شكل نشان داد :

شكل فوق ساختار دروني نشانه را نشان مي دهد كه مي توان به اين صورت آن را تشريح كرد: ” رابطه بين دال و مدلول را اصطلاحا دلالت مي نامند و اين رابطه در نمودار سوسوري با پيكان مشخص شده است علاوه بر پيكان ها خطي افقي در اين نمودار ديده مي شود كه دو عنصر دروني نشانه را از هم جدا مي كند.نشانه ها حاصل انطباق اين دو عنصر يعني دال و مدلول هستند .سوسور تاكيد كرده است كه صدا و انديشه (يا دال و مدلول) درست مانند دو روي يك برگ كاغذ از هم جدايي ناپذيرند .اين دو سوي نشانه به واسطه يك پيوند متداعي ارتباط تنگاتنگ ذهني دارند و هريك آن ديگري را راه مي اندازد. وجود خط افقي و تقابلي كه در نمودار وجود دارد نشانگر آن است كه دال و مدلول را مي توان براي مقاصد تحليلي از هم متمايز كرد“
به عنوان يك مثال زباني كلمه « باز» (وقتي كه در ورودي يك فروشگاه با آن برخورد مي كنيم) نشانه اي است مركب از :
يك دال :كلمه « باز »
يك مدلول ( مفهوم) : كه فروشگاه براي خريد باز است .
براي روشن شدن مفهوم دال و مدلول مي توان اينگونه گفت : ما مي توانيم « اسب » را به هر شكلي كه بخواهيم تلفظ كنيم ، به شرط اينكه خود و مخاطبمان احساس كنيم كه واژه « اسب » را تلفظ كرده ايم . پس ما دو « اسب » داريم : يكي آنچه زنجيره اي از اصوات است و هر بار كه تلفظ مي كنيم به لحاظ فيزيكي با دفعات قبل و بعد تفاوت مي كند و دومي آنچه در نظام زبان مطرح مي شود و در تقابل با واحدهاي ديگر اين نظام است.سوسور « اسب » دوم را تصور صوتي (sound Image) ما از « اسب » اول مي داند و آن را دال مي نامد ، پس دال پديده اي ذهني است و در اصل، تصوري است كه ما از اصوات تشكيل دهنده « اسب » در ذهن داريم . حال به سراغ چيزي مي رويم كه در جهان خارج وجود دارد و ما آن را « اسب » مي ناميم .ميليونها نوع از اين حيوان با شكل و قيافه هاي مختلف ، اندازه ها و رنگهاي مختلف ، از دهها نژاد در اين سو آن سوي جهان وجود دارد كه هيچ يك شبيه به آن يكي نيست اما ما تمامي اين « اسب » هاي جهان اطرافمان را « اسب » مي ناميم زيرا اين مصداقهاي جهان خارج در ذهن ما تصويري را پديد مي آورند كه با تصويري كه از پديده هاي ديگر داريم در تقابل است سوسور اين تصور معنايي را مدلول مي نامد . پس دال را نبايد با صوت اشتباه گرفت و مدلول هم همان مصداق جهان خارج نيست ، بلكه دال و مدلول تصورهاي ذهني است كه به نظام زبان تعلق دارند.سوسور پيوند اين دو را نشانه زباني مي نامد. هر نشانه زباني در تقابل با ديگر نشانه هاي زباني است .هر دال به چيزي غير از خود دلالت مي كند كه مدلول آن دال ناميده مي شود و به همين دليل زبان را مي توان نظامي نشانه شناختي دانست ، واحدهاي اين نظام ، يعني همين نشانه هاي زباني ، ماهيتي اختياري دارند به اين معنا كه هر دال ممكن است به مدلول ديگري پيوند خورده باشد . نشانه هاي زباني قراردادي اند .سخنگويان به هر زبان پس از پيوند ميان يك دال و مدلول خود را موظف مي بينند كه براي ايجاد ارتباط با يكديگر اين پيوند را حفظ كنند مسلما اين پيوند در مقابل زمان مقاوم نيست و همين امر اسباب تحول زبان را فراهم مي آورد.
تا اينجا درباره ساختار دروني نشانه صحبت كرديم.حال اجازه دهيد به جايگاه نشانه د ركليت نظام زبان از ديد سوسور بپردازيم. از ديد سوسور نشانه ها در اصل به يكديگر ارجاع مي دهند.در نظام زبان “ همه چيز وابسته به روابط است”.هيچ نشانه اي قائم بر خود معني پيدا نمي كند ، بلكه ارزش آن ناشي از رابطه ي آن با نشانه هاي ديگر است. هم دال و هم مدلول مفاهيمي تقابلي و مبتني بر جايگاه و رابطه اشان با ديگر اجزاي نظام هستند. در نظام زبان با دو رابطه روبرو هستيم يكي رابطه اي ايجابي كه درون نشانه ،بين دال و مدلول برقرار است و ديگري رابطه اي سلبي كه بين نشانه ها و درون نظام عمل مي كند.رابطه اول را اصطلاحا «دلالت» و رابطه دوم، رابطه اي افتراقي كه مولد ارزش نشانه است.
نشانه از ديدگاه پيرس
تقريبا در همان دوراني كه سوسور الگوي خود را از نشانه، نشانه شناسي و روش شناسي ساختگرا را تدوين مي كرد در آن سوي اقيانوس اطلس چارلز ساندرز پيرس ، فيلسوف پراگماتيست و منطق دان ، مستقل از سوسور مشغول تدوين الگوي خود از نشانه ، نشانه شناسي و طبق بندي انواع نشانه بود. برخلاف الگوي سوسوري نشانه كه قالب دوگانه خود بسنده را داراست پيرس الگوي سه وجهي را معرفي مي كند.
بازنمون : صورتي كه نشانه به خود مي گيرد
تفسير : معنايي كه از نشانه حاصل مي شود
موضوع : كه نشانه به آن ارجاع مي دهد.
تعامل بين بازنمون،موضوع و تفسير را براي «نشانگي23» (كه شايد بتوان آن را كليت فرآيند معني سازي ناميد) ناميده است.
مثال: بر اساس الگوي پيرس از نشانه ، چراغ راهنمايي كه سر چهارراه ها قراردارد ، بازنمون است، توقف خودروها آبژه يا موضوع آن است و اين فكر كه چراغ قرمز به معني آن است كه خودروها بايد متوقف شوند تفسير آن است. اگر بخواهيم تا اين مقطع الگوي پيرس را با سوسور مقايسه كنيم بايد بگوييم كه در الگوي پيرس شاهد وجود موضوع {آبژه} هستيم كه در الگوي سوسوري جايي به آن داده نشده است. بازنمون كم و بيش مشابه دال سوسوري است و تفسير نيز بي شباهت به مدلول سوسوري نيست.ديدگاه هاي متفاوتي كه اغلب با نام « مثلث معنايي» خوانده شده اند ، متاثر از نظريه پيرس مطرح شده اند.مهم ترين آن ها مثلث معنايي آگدن و ريچاردز است كه در واقع فقط واژگان پيرسي را تغيير داده است.
پيرس يك تقسيم بندي سه گانه اي از نشانه ارائه مي دهد كه بصور عام و كلي مي توان مطابق سطور ذيل آن را تشريح كرد :
v نماد: در نماد نشانه مشابه موضوعش نيست بلكه بر اساس رابطه اي دلبخواهي يا كاملا قراردادي به موضوع دلالت مي كند؛به عبارت ديگر بايد آن را ياد گرفت. ازجمله نشانه هاي نمادين مي توان به زبان به طور عام (به علاوه ي زبانهاي خاص،حروف الفبا،نشانه هاي سجاوندي،واژه ها، عبارات، جمله ها)،علامتهاي زبان مرس ،چراغ هاي راهنمايي،پرچمهاي ملي و ... اشاره كرد.
v شمايل: در نشانه هاي شمايلي رابطه ي نشانه و موضوعش مبتني بر تشابه است. براي مثال مي توان از عكس،كاریكاتور،ماكت،نام آواها،استعاره ها،كاربرد صداهاي «واقعي» در موسيقي، جلوه هاي صوتي در نمايش هاي راديويي و ... نام برد.
v نمايه : نشانه هاي نمايه اي دلبخواهي نيستند بلكه مستقيما به طريق (فيزيكي يا علي) به موضوعشان وابسته اند.مانند نشانه هاي طبيعي (دود،رعد،جاي پا،پژواك صدا،بوهاي غير تركيبي و طعم ها)،نشانگان پزشكي(درد،ضربان قلب،خارش)،ابزارهاي اندازه گيري(بادنما،دماسنج،ساعت و مشابه آن) و مواردي چون عكس ، فيلم،نماي ويديويي يا تلويزيوني،صداي ضبط شده روي نوار و سرانجام شاخص ها در زبان مانند(ضماير شخصي،قيدهاي مكان و زمان) را مي توان از جمله نشانه هاي نمايه اي دانست.
مقايسه اجمالي نظرات پيرس و سوسور
در اين بخش تنها به چند اختلاف آن هم به صورت كلي پرداخته مي شود. اختلاف دو بنيانگذار نشانه شناسي جديد در اصل از تفاوت نگاه آنها نسبت به ماهيت و كاركرد نشانه شناسي ناشي مي شود . نشانه شناسي پيرس رنگ فلسفي داشت و كمتر بر زبانشناسي تاثير نهاد و نشانه شناسي سوسورعملا به بزرگترين مكتب زبانشناسي تبديل شد و در شناسايي زبان نقش عمده اي را ايفا كرد .پيرس به تنوع نشانه ها اعتراف دارد و صرفا به نشانه هاي زباني نپرداخته است در مقابل سوسور به نشانه زباني پرداخته است و از اين رو، نشانه شناسي او بيشتر صورت زبانشناسي به خود گرفته است.نظريه نشانه شناسي پيرس به طور كلي بر تحليل تفكر بنا شده است نه بر تحليل زبان.
نشانه واقعي Sign Proper
اگر بر حسب اين واقعيت كه هر چيزي مي تواند به چيز ديگر دلالت كند بخواهيم قلمرو نشانه شناسي را مشخص كنيم ؛ نشانه شناسي به دانش سلطه جويي بدل مي شود كه نه تنها زبانشناسي ،بلكه فيزيك و شيمي و ساير علوم حتي فنوني چون پزشكي را در بر مي گيرد.به همين دليل به نظر مي رسد كه نشانه شناسي را بايد دانش مطالعه نشانه هاي واقعي دانست يعني نشانه هايي كه پيوند ميان دال و مدلولشان قراردادي و اختياري باشد و نماد تلقي شود.در اصل نشانه اي واقعي است كه بر اساس الگوي ارغنون بولر در آنٍ واحد سه نقش نماد،نشان و علامت را داشته باشد. يعني بتواند :
ü نقش نماد (Symbol) را ايفا كند . يعني به موضوعي در جهان خارج دلالت كند
ü بايد نقش نشان(Signal) را ايفا كند ،يعني از طريق آن نشانه بتوان اطلاعاتي در باره فرستنده كسب كرد.
ü بايد نقش علامت(Symptom) را داشته باشد . يعني گيرنده را وادار سازد تا آن نشانه را تعبير كند يا واكنشي در برابرش نشان دهد.
پيامد اين تقسيم بندي آن است كه نشانه واقعي موضوع اصلي نشانه شناسي است.نشانه واقعي يعني همان نشانه اي كه رابطه ميان دال و مدلولش اختياري يا قراردادي است،در كانون حوزه نشانه شناسي قرارمي گيرد .
حوزه فعاليت نشانه شناسي كجاست؟
براي پاسخگويي به اين سوال ابتدا بايد مفاهيمي چون «متن» و « رمزگان » را بيان كرد تا با در نظر گرفتن آنها بتوان حوزه فعاليت اين علم را رصد كرد.
رمزگان
مفهوم رمز (Code) در نشانه شناسي بسيار بنيادي است.سوسور با رمزگان زباني سر و كار داشت و تاكيد مي كرد كه نشانه ها به تنهايي معنا دار نيستند و فقط وقتي كه در ارتباط با يكديگر ند تفسيرپذير مي باشند. ياكوبسن از ديگر زبانشناسان ساختگرا بود كه تاكيد داشت توليد و تفسير متن به وجود رمزگان يا قراردادهاي ارتباطي بستگي دارد بنابراين معناي نشانه به رمزي كه در آن قرارگرفته بستگي دارد.رمزگان چارچوبي را به وجود مي آورد كه در آن نشانه ها معني مي يابند. در واقع نمي توان چيزي را كه در قلمرو رمزگان نيست نشانه ناميد به علاوه اگر رابطه ميان دال و مدلول را اختياري فرض كنيم آن گاه روشن است كه تفسير معاني مرسوم نشانه ها مستلزم آشنايي با مجموعه هاي مناسبي از قراردادها مي باشد.رمزگان نشانه ها را به نظامهاي معنادار بدل مي كند و بدين ترتيب باعث ايجاد رابطه ميان دال و مدلول مي باشد.
انواع رمزگان
نشانه شناسان به دنبال درك رمزگان و قواعد ضمني و محدوديتهايي هستند كه در فرآيند توليد و تفسير معناي هر رمز وجود دارد، آن ها دريافتند كه تقسيم رمزگان در گروههاي مختلف مي تواند مفيد باشد تقسيم بنديهاي گوناگوني از رمزگان وجود دارد كه به ذكر آنچه كه چندلر به آن اشاره كرده مي پردازيم.
رمزگان اجتماعي
زبان گفتاري (زيررمزگان هاي آواشناختي،نحوي،واژگاني،عروضي و فرازباني)
رمزگان بدني ( تماس بدني ،مجاورت،جهت فيزيكي،ظاهر،حالات چهره،نگاه حركات سر و اطوار)
رمزگان مربوط به كالا (مد،لباس،ماشين)
رمزگان رفتاري (آداب و رسوم،تشريفات،ايفاي نقش، بازی ها)
رمزگان متني
رمزگان علمي(شامل رياضيات) ؛
رمزگانهاي زيباشناختي درمحدوده هنرهاي گوناگون (شعر،نمايش،نقاشي،پيكرتراشي،موسيقي و غيره ) شامل كلاسيسیسم ،رمانتيسيسم،رئاليسم ؛
رمزگان ژانري،بلاغي و سبكي : تفسير،استدلال،توصيف،روايت و غيره ؛
رمزگان رسانه هاي ارتباط جمعي شامل رمزگان عكاسي،تلويزيوني،فيلمی،راديویی و مطبوعاتي که هم فنی و هم قراردادیهستند (صفحه آرایی)
رمزگان تفسيري
رمزگان ادراكي : مانند درك بصري (توجه داشته باشيد كه اين رمز فرض را براي ارتباطات نیت مند نمی گیرند)
رمزگان ايدئولوژيك: به طور گسترده شامل رمزگاني براي «رمز گذاري» و «رمزگشايي» متون است. در اين مورد مي توان « -ايسم» ها را فهرست كرد،فمينيسم،نژادپرستي،ماترياليسم،كاپيتاليسم،پيشرفت گرايي
متن
اصطلاح متن در علم نشانه شناسي بسيار گسترده و پيچيده مي باشد خاصه آن زمان كه با اصطلاحي ديگر چون « بافت» در مقام مقايسه و تحليل قرار مي گيرد تفاوتهاي ظريفي كه برگرفته از نگاهي عالمانه و موشكافانه ميان آن دو است را نمايان مي سازد البته تشریح هر یک از این دو مطلب آن هم به صورت مبسوط که بتوان حق مطلب را ادا کرد از حوصله این مختصر خارج است لذا به تعریفی نه چندان کامل اما راهگشا در کمک به ارائه مطالب آتی در این مختصر اکتفا می نماییم.
متن شبکه ای باز است از لایه های متنی متفاوت که خود حاصل رمزگانهای متفاوتی است. و به صورت بسیار اجمالی می توان اینگونه بیان کرد که متن در بافت تحقق پیدا می کند و بافت پیوسته متن را می آفریند.38
حال پس بیان برخی مفاهیم نظری که البته بسیاری از مطالب به علت محدودیت های فراوان از ذکر آن خودداری شد به بررسی برخی حوزه های نشانه شناسی به شرح ذیل می پردازیم . در این بخش که می توان از آن به عنوان بخش دوم یاد کرد ابتدا به بحث نشانه شناسی و مطالعات ادبی (تشریح مختصر مفهوم مجاز از علم بیان ) بسنده کرده و در بحث بعدی رویکردی نشانه شناسانه به شعر خواهیم داشت و نکاتی را بیان می داریم و در پایان با ذکر یک مثال سعی در معرفی نشانه شناسی فرهنگی خواهیم داشت.
نشانه شناسی و مطالعات ادبی
بیشتر نشانه شناسان معاصر مطالعه استعاره ، مجاز ، مجاز مرسل ، کنایه و یا دست کم برخی از ویژگیهای آنها را در قلمرو نشانه شناسی می دانند البته این مفاهیم موضوعاتی است که در علم بیان به آنها پرداخته می شود.قبل از ورود به بحث در خصوص این مفاهیم ابتدا به معرفی اجمالی علم بیان می پردازیم و سپس مجاز را مورد بررسی قرار می دهیم .
بحث از تصویرهای شاعرانه موضوع علم بیان است.در قدیم بررسی این تصویرها را در چهار مقوله مجاز،تشبیه،استعاره و کنایه محدود کرده بودند؛اما امروزه تصویرهای دیگری هم در علم بیان مطرح است از قبیل : اسطوره،سمبل،آرکی تایپ.آفرینندگان آثار ادبی در زبان (لفظ و معنی) نقاشی می کنند. باری مطالعه این نقاشی ها ست که موضوع علم بیان است، نقاشی با تشبیه ، نقاشی با استعاره ... و بيان بررسی ادای معنای واحد به طرق مختلف است مشروط بر اینکه اختلاف آن طرق مبتنی بر تخییل باشدیعنی لغات و عبارات به لحاظ تخییل (تصویر) نسبت به هم متفاوت باشند.39
مجاز
مجاز یعنی لفظی است که در معنی غیر حقیقی خود بکار می رود . رابطه معنایی میان معنی حقیقی و معنی مجازی « علاقه » نامیده می شود و انواع مجاز بر حسب نوع این « علاقه » طبقه بندی می گردد. حال با این تعریف کوتاه به بررسی مفهوم مجاز می پردازیم.
· علاقه کلیت و جزئیت ؛ یعنی ذکر کل و اراده جزء و ذکر جزء و اراده کل : « برآشفت ایران(ایرانیان) و برخاست گرد» ؛ « عینکم(شیشه عینکم) تار شده» ؛ « لطفا آن کاست(دستگاه ضبط صوت) را روشن کن» ؛ « پایم(رانمدرد می کند»
· علاقه ظرف و مظروف ؛ یعنی ذکر ظرف و اراده مظروف و ذکر مظروف و اراده ظرف : « بپا سوپ (ظرف سوپاز دستت نیفته» ؛ « خانه(هوای داخل خانه) تان خیلی سرده»
· علاقه لازم و ملزومیت ؛ یعنی کاربرد لازم و ملزوم به جای یکدیگر : « نشسته بود و خیره به مهتاب (ماه) نگاه می کرد» ؛ « بنشین آتش(حرارت آتش) گرمت کند»
· علاقه سببیت ؛ یعنی کاربرد علت به جای معلول یا برعکس : « قربانت برم یک دست (زور) بزن به این ماشین روشنش کنیم» ؛ « آدم گردن کلفت(قوی هیکل) می خواهد که باهاش دعوا کند»
· علاقه عموم و خصوص ؛ یعنی ذکر عام و اراده خاص و ذکر عام و اراده خاص : « شاه (محمد رضا شاه) رفت» ؛ « ما ابن سینا(فیلسوف و متفکر) فراوان داریم»
· علاقه ماکان و یکون ؛ یعنی به کار بردن حال و وضعیت گذشته چیزی به جای حال و وضع کنونی آن و یا برعکس : « دانشجو (کسی که روزی دانشجو بوده) همیشه احترام استادش را دارد» ؛ « پسرم دکتر(دانشجوی پزشکی)شده»
· علاقه جنس ؛ در این رابطه معنایی جنس چیزی را می گویند و خود آن چیز را اراده می کنند: « طلاهایش (اشیاء از جنس طلا) را فروخت»
· علاقه صفت و موصوف ؛ یعنی کاربرد صفت به جای موصوف: « جوان (ای مرد جوان) خدا حفظت کند»
· علاقه مضاف و مضاف الیه ؛ یعنی کاربرد مضاف یا مضاف الیه به جای «مضاف و مضاف الیه»: « به هوشنگ (خانه هوشنگ) زنگ زدم»
· علاقه مجاورت ؛ یعنی آنکه واژه ای به سبب مجاورت به جای واژه دیگر به کار می رود:«دلم می خواست می رفتیم امام رضا (مشهد) »
درآمدی بر نشانه شناسی شعر
لیچ در رویکردی زبان شناختی به بررسی شعر انگلیسی ، هنجارگریزی را از ابزار شعر آفرینی و قاعده افزایی را از اسباب نظم آفرینی می داند و طرح هشت نوع هنجارگریزی می پردازد که عبارت است از نحوی،واژگانی،زمانی،معنایی،سبکی،نوشتاری،گویشی،آوایی.لیچ هنجارگریزی و قاعده افزایی را دو مجرای اصلی برای برجسته سازی بر می شمرد. با وام گیری از عبارت هنجارگریزی معنایی لیچ می توانیم همین مطلب را به این شکل بیان کنیم که عامل اصلی شعرآفرینی ،هنجارگریزی معنایی است و این هنجارگریزی معنایی است که نشانه های زبانی را به کلی از قید مدلول های آشنا و پذیرفته شده اشان در نقش ارجاعی جدا می کندو به دال ها استقلال نشانه شناختی می دهدو معنا را برای همیشه به تعویق می اندازد.
هنجارگریزی معنایی یعنی تخطی از معیارهای معنایی تعیین کننده هم آیی واژگان ،تخطی از مشخصه های معنایی حاکم بر کاربرد واژگان در زبان معیار و در نقش ارجاعی زبان. مثال : فعل خواندن را در نظر بگیرید این فعل دو ظرفیتی است و فاعلی می خواهد با مشخصه [انسان+] و [با سواد+] و مفعولی می خواهد با مشخصه [نوشتار+] .حال اگر كسي در نقش ارجاعي آن «اتومبيلم جاده را مي خواند » با آنكه جمله اي توليد شده است كه به لحاظ نحوي بي اشكال است اما از آنجاكه محدوديتهاي هم آيي واژگان رعايت نشده است جمله توليد شده در نقش و يا كاربرد استعاري زبان دال ها از قيد مشخصه هاي ثابت و تغيير ناپذيري كه در نقش ارجاعي زمين گيرشان كرده است رها مي شوند و به سيلان در مي آيند.
تجريد گرايي: يعني دادن مشخصه ي [مجرد+] به واژه اي كه در كاربرد ارجاعي اش [مجرد-] يا به عبارتي [ملموس+] است به طور مثال در اشعار ذيل:
شايد زندگي ام در جاي گم شده اي نوسان داشت / و من انعكاسي بودم / كه بيخودانه همه ي خلوت را بهم مي زد (سپهري)
« و من انعكاسي بودم » نمونه اي از تجريد گرايي به تعبيري است كه ما مطرح كرده ايم.
آن نه زلف است و بنا گوش كه روزست و شبست وان نه بالاي صنوبر كه درخت رطبست
در مصرع اول بيت فوق نيز تشبيه « زلف » و « بناگوش » به « روز و شب » نمونه اي از تجريد گرايي است.
به نظر روشن است كه تجسم گرايي عكس تجريد گرايي است.و بر اساس الگويي كه ما ارائه داده ايم به زير بخشهاي « جاندار پنداري » و « سيال پنداري » و « جسم پنداري » تقسيم مي شود.
ü جاندار پنداري : قايل شدن مشخصه ي [جاندار+] براي آنچه [جاندار-] است « جاندار پنداري » تلقي مي شود. با اين فرض كه « جاندار » نسبت به «گياه» و «حيوان» (در اين سطح از طبقه بندي انسان ، حيوان تلقي مي شود.
ü گياه پنداري : وفتي صحبت از « گياه پنداري » مي كنيم مقصودمان آن است كه خصيصه ي [گياه+] ( كه طبيعتا [جاندار+] نيز هست و اين اطلاع حشو است ) به [گياه-] داده شود و آن واژه در هم آيي با واژگان ديگر جايگاه واژه اي با مشخصه ي معنايي [گياه+] را اشغال كند.
روزگاري است در اين گوشه ي پژمرده هوا / هر نشاطي مرده است. (سپهري)
« پژمرده » صفتي است كه موصوف آن در زبان هنجار مشخصه ي [گياه+] دارد. پس در اين تركيب بديع به هوا مشخصه ي [گياه+] داده شده است و نمونه اي «گياه پنداري» است.
و همچنين مي توان در مثالهاي ذيل «گياه پنداري» را تجربه كرد:
زمزمه هاي شب در رگهايم مي رويد.(سپهري)
و يا
دستهايم را در باغچه مي كارم/سبز خواهم شد ، مي دانم،مي دانم،مي دانم. (فروغ فرخ زاد)
و يا در ابياتي از حافظ
اي گل تو دوش داغ صبوحي كشيده اي ما آن شقايقيم كه با داغ زنده ايم
و همچنين
برخاك درت بسته ام از ديده دو صد جوي تا بو كه تو چون سرو خرامان بدر آيي
ü حيوان پنداري : واژه هايي كه داراي مشخصه معنايي[جاندار+] و [گياه-] هستند را با مشخصه ي [حيوان+] نشان داده ايم.پس بر اساس قواعد هم آيي واژگان در نقش ارجاعي بايد داراي مشخصه ي [حيوان+] باشد ، مي گوييم كه «حيوان پنداري» روي داده است و به اين ترتيب با تخطي از قواعد باهم آيي واژگان زبان برجسته شده است.
مي توان در مثالهاي ذيل «حيوان پنداري» را تجربه كرد:
فكر تاريكي و اين ويراني / بي خبر آمد تا با دل من / قصه ها ساز كند پنهاني (سپهري)
«فكر تاريكي آمد تا با دل من قصه ساز كند » فعل تركيبي تك ظرفيتي آمد نياز به يك فاعل با مشخصه ي [حيوان+] دارد. پس تا اينجا «فكر تاريكي»الزاما نبايد داراي مشخصه ي [انسان+]نيز باشد ، اما «قصه ساز كردن» فعلي است كه در زبان معيار فاعل آن بايد مشخصه ي [انسان+]داشته باشد.پس در واقع «فكر تاريكي»مشخصه ي[انسان+] را در اثر هم آيي با «آمد»و «قصه ساز كند» كسب كرده است و اين نمونه اي است از «انسان پنداري». و همچنين مي توان در مثالهاي زير اين مسئله را يافت.
عشق؟ / تنهاست و از پنجره اي كوتاه / به بيابانهاي بي مجنون مي نگرد.(فروغ فرخ زاد)
و يا حافظ مي فرمايد:
ديشب گله ي زلفت با باد همي كردم گفتا غلطي بگذر زين فكرت سودايي
ü سيال پنداري : دادن ويژگي [سيال+] به واژه هاي داراي مشخصه معنايي[سيال-] را سيال پنداري ماميده ايم.
به سان نسيمي از روي خودم برخواهم خواست/ درها را خواهم گشود/در شب جاويدان خواهم وزيد. (سپهري)
«خود»به دو شق مي شود.خودي بر جاي مي ماند و خود ديگر كه با هم آيي با فعلي چون «وزيدن» مشخصه [سيال+] يافته است و از طرفي به صراحت به «نسيم»تشبيه شده است از روي خود اول بر مي خيزد و در «وزشش» درها را مي گشايد.و همچنين است در مثالهاي زير:
سرچشمه ي رويش هايي،دريايي،پايان تماشايي/ تو تراويدي: باغ جهان تر شد ، ديگر شد. (سپهري)
و
من دلم مي خواهد /كه ببارم از آن ابر بزرگ (فروغ فرخ زاد)
و حافظ مي فرمايد
من ايستاده تا كنمش جان فدا چو شمع او خود گذر به ما چو نسيم سحر نكرد
و بيتي از اوحدي مراغه اي،
زحسرت رخت اي آفتاب در هر صبح ستاره خون شد از چشم آسمان بچكد
ü جسم پنداري: هرگاه واژه اي با مشخص ي [جسم-] در جايگاهي نشست كه به لحاظ محدوديت هاي هم آيي واژگان بايد با واژه اي با مشخصه ي [جسم+] بايد آن جايگاه را اشغال كند را نيز «جسم پنداري» تلقي كرده ايم.
رخنه اي نيست در اين تاريكي (سپهري)
بي خبر اما / كه نگاهي در تماشا سوخت (سپهري)
و حافظ مي فرمايد
دل كه آيينه شاهي است غباري دارد از خدا مي طلبم صحبت روشن رايي
نشانه شناسي فرهنگي (با تکیه بر لباس) 46
نکته بسیار جالب این است که در چه در قلمرو نشانه شناسی پیرسی و چه در حوزه سوسوری و اروپایی سرانجام به این سمت گرایش پیدا کرده اند که نشانه ها را در بافت فرهنگی اشان مطالعه کنند و فرهنگ را به مثابه یک نظام پیچیده نشانه یی یا نظام نظام های نشانه یی پیدا می کنند.تکه یی ازپوشاک قبل از اینکه نشانه باشد یک چیز از و ممکن است در یک نگاه خیلی معمولی فقط پوشش و محافظ ما در مقابل عوارض آب و هوایی و... باشد اما رویکرد نشانه شناسانه به این می پردازد که تکه های پارچه و لباس چگونه به نشانه تبدیل می شوند و در یک فرهنگ ارزش دلالتی پیدا می کنند.به عنوان مثال به کراوات می توان اشاره کرد.گراوات از نظر مادی یک تکه پارچه است اما این تکه پارچه وقتی به نوع خاصی از پوشاک تبدیل می شود کارکردهای ویژه یی پیدا می کندو در یک دوره از تاریخ(مثل تاریخ معاصر ایران) قلمرو دلالتی آن با تغییرات و افت و فرودهای زیادی همراه می شود و به مثابه یک نشانه بسیار پویا عمل می کند.در واقع پویایی کارکردهای نشانه ای کراوات بازتابنده و همسو با تحولات اجتماعی معاصر ماست.کراوات که پوشاک بی نشان طبقه متوسط در سال 54 و 55 بوده ، بعد از انقلاب دلالت های متفاوت و گاه متضاد پیدا کرده است. زمانی بر ضد انقلاب بودن ، لیبرال بودن و طرفدار غرب بودن فرد دلالت می کرد ( و در بافت هایی هنوز می کند). بعد به تدریج تغییر می کند و برخی گروههای اجتماعی مثل پزشکان کراوات می زدند در این برهه کراوات زدن علاوه بر کارکرد قبلی اش (یعنی دلالت بر نوعی مخالفت با جریان فرهنگی مسلط) به یکی از نشانه های برخی گروههای شغلی اجتماعی از جمله پزشکان ،وکلا و بعد شگرد بوتیک ها و... تبدیل شد که در این کارکرد جدیدش الزاما همان دلالت قبلی بر لیبرال بودن را همراه نداشت.علاوه بر اینها کسی که کراوات می زند شاید هم داماد و شاید هم نشانه عید باشد (چون بعضی ها در دید و بازدید های سه چهار روز اول عید کراوات می زنند) و این حیات پویا وابسته به اوج و فرود های زندگی اجتماعی است . شاید بتوان گفت تصرف سفارت آمریکا در زندگی نشانه شناختی کراوات یک اتفاق مهم بود و برا ی مئتی کراوات را به قلمرو لیبرال بودن و اپوزیسیون نظام راند چرا که این اتفاق یک جریان کراوات زن را از صحنه سیاسی ایران خارج کرد(چون اعضای دولت موقت کراوات می زدند). این مثال کاملا مشخص می کند امروز نشانه شناسی به قلمرو زندگی اجتماعی و روزمره انشان ها کشیده شده و زندگی ما پر از نشانه های معنا دار است و معناهای نشانه ها نیز ثابت و همیشگی نیست و با توجه به تحولات اجتماعی دائم در حال تغییر هستند.دیدیم که چطور قلمرو ی دلالی یک قطعه لباس ارتباط جدایی ناپذیر با تحولات اجتماعی دارد و چطور چند لایه و نا ایستا عمل می کند
خلاصه 47
نشانه شناسي دانشي است كه به بررسي كاركرد اجتماعي نشانه ها مي پردازد .به عبارت ديگر وقتي ما در جامعه انساني زندگي مي كنيم پيوسته از طريق زبان يعني آنچه مي گوييم و آنچه مي نويسيم ،از طريق رفتارهاي فرهنگي مان يعني آيين ها،پوشاك شيوه هاي بيان بدني (ژست ها)،فضا هاي شهري و معماري ، تابلو ها ،اتوبوس نوشته ها ، همه و همه نشان مي دهيم كه ما موجودات نشانه سازي هستيم . يعني چيزهاي مختلفي را براي ابلاغ به ديگران توليد مي كنيم. نشانه شناسي متوني را مطالعه مي كند كه از اين نشانه ها درست مي شود و قرار است دائما ايجاد ارتباط كند و چيزي را،پيامي را و حسي را به ديگري نشان دهد يا منتقل كند چقدر در اين كار موفق است يا درست تر بگوييم اين نشانه ها چطور اين كارها را انجام مي دهند؟ معناي خود را از كجا به دست مي آورند؟توليد كننده و مخاطب يا مخاطبان بايد چه اشتراكاتي با هم داشته باشند تا بتوانند تمام اين متون نشانه اي را بخوانند و بفهمند، يا اصلا خود «درك» چيست؟آيا ممكن است اين نشانه ها به غير از معاني صريح خود معني هاي ضمني هم داشته باشند؟چه ترفندهايي براي تئليد معاني ضمني نشانه ها ، اعم از زباني يا غير زباني به كار مي بريم؟ اينها همه سو الاتي است كه نشانه شناسي كوشش مي كند تا براي آنها پاسخي پيدا كند .اگر در يك جمله بخواهم جمع بندي كنم ، در يك جمله نشانه شناسي به دنبال يافتن سازو كارهاي توليد و دريافت معني از طريق نظام هاي نشانه اي است.
(عکس وبلاگ: لوگوی زبانشناسی)