گفت وگوي اختصاصي با ابوالحسن نجفي درباره ي «فرهنگ فارسي عاميانه»
گفت وگوي اختصاصي با ابوالحسن نجفي درباره ي «فرهنگ فارسي عاميانه»
اين گفت وگو درباره فرهنگ نويسي در ايران است.
ابوالحسن نجفي در دهه 70، كتابي دو جلدي را با نام »فرهنگ فارسي عاميانه« منتشر كرد. كتاب او در تاريخ فرهنگ نويسي ايران خوش درخشيد. شواهدي كه او براي مدخل هايش برگزيده بود همه از متون داستاني چند دهه اخير انتخاب شده بودند؛ كاري كه تا آن دوره در سنت فرهنگ نويسي ايرانيان ديده نشده بود. شواهدي كه در فرهنگ هاي فارسي خرج شده همگي مربوط به قرون گذشته است. نجفي كاربرد عبارات عاميانه را به خوبي در فرهنگش نشان داده بود. بعد از انتشار اين فرهنگ بود كه فرهنگ نويسان ديگر هم به فكر فرهنگ عامه نويسي افتادند. تفاوت كار ابوالحسن نجفي با فرهنگ نويسان ديگر در شيوه كارش هم هست. او با تئوري هاي تازه زبان شناسي و فرهنگ نويسي غربي ها به خوبي آشناست. او به خوبي مي داند كه تعريف يك عبارت به تنهايي نمي تواند معناي يك واژه يا عبارت را روشن كند. به خاطر همين واژه ها و عبارات را با شواهد دقيق براي خواننده روشن كرده است. اين گفت وگو فروردين 1383 انجام شده است و متن كامل آن قرار است تا چندي ديگر در كتابي كه انتشارات نيلوفر با نام »بزرگداشت ابوالحسن نجفي« منتشر مي كند، چاپ شود. نجفي در آن گفت وگو درباه مسائل متنوعي صحبت كرده است. طبيب زاده: با مقايسه فرهنگ فارسي عاميانه شما با فرهنگ هاي عاميانه اي كه قبلامنتشر شده اند به دو تلقي كاملامتفاوت از مفهوم لغات عاميانه پي مي بريم. در فرهنگ شما مدخل هايي ضبط شده است كه در هيچ يك از فرهنگ هاي گذشته، چه عمومي و چه عاميانه، وارد نشده بود. لطفا كمي در اين باره بگوييد، و ديگر اينكه چه شد كه به فكر تهيه فرهنگ عاميانه افتاديد؟
كساني كه به تهيه فرهنگ عاميانه پرداخته اند، معمولا تلقي خاصي از صفت »عاميانه« در ذهن داشته اند. اينان كلماتي چون »قزميت«، »كترمه«، »ببه«، »ببو« يا فعل هايي چون »بل گرفتن«، »قمپز دركردن«، »فلنگ را بستن« و امثال اينها را از جمله كلمات و اصطلاحات عاميانه دانسته اند و همواره در پي ثبت چنين موادي در فرهنگ هاي خود بوده اند. اما من فقط درصدد جمع كردن چنين موادي نبوده ام، و اصلابه اين دليل به فكر تهيه يك فرهنگ عاميانه افتادم كه مي ديدم خارجي هايي كه مي خواهند زبان فارسي ياد بگيرند مشكلات خاصي در يادگيري زبان و اصطلاحات عاميانه فارسي دارند. زماني كه در فرانسه تحصيل مي كردم، برخي آشنايان فرانسوي كه مي خواستند فارسي ياد بگيرند مشكلات خود را از من مي پرسيدند و من مي ديدم كه آنها در ترجمه متون فارسي يا درك زبان دچار اشتباهي مي شوند كه براي ما بسيار عادي و بديهي مي نمايد. اين اشتباهات غالبا به كاربردهاي عاميانه زبان مربوط مي شد و زبان آموزان خارجي اين كاربردها را نه در فرهنگ هاي عاميانه مي توانستند پيدا كنند و نه در فرهنگ هاي بزرگ تر مانند لغتنامه دهخدا و فرهنگ فارسي معين.
طبيب زاده: ممكن است چند مثال بزنيد؟
بله! مثلادر داستاني، گمانم از آل احمد، زني به شوهرش كه مريض احوال است مي گويد: »پاشو برويم دكتر« و مرد پاسخ مي گويد: »دكتر نمي خواد، گرمازده شده ام، خودش خوب مي شود.« مترجم فرانسه زباني كه اين داستان را به فرانسه برگردانده، جمله »دكتر نمي خواد« را به معني »دكتر نمي خواهد مرا ببيند« ترجمه كرده بود، حال اينكه »دكتر نمي خواد« يعني »به دكتر احتياجي نيست.« مي بينيد كه استعمال عاميانه فعل »خواستن« داراي معنايي است كه براي ما كاملابديهي مي نمايد، اما براي خارجي ها چنين نيست. يا مثلاخانم فرد رضوي در ترجمه اين عبارت: »امروز اسباب دست و مسخره دوستان شده ام؛ توي قهوه خانه، حرفم سر زبان هاست« كه متعلق به داستان »داش آكل« صادق هدايت است، دچارمشكل شده است. هر فارسي زباني مي داند كه »حرفم سر زبان هاست« يعني چه، يعني »همه درباره من حرف مي زنند« يا به عبارت ساده تر يعني »پشت سر من لغز مي خوانند.« اما خانم رضوي ـ خانمي فرانسوي كه سال هاي مديد در ايران سكونت داشته است ـ اين جمله را به اين صورت ترجمه كرده است: »حرف هايي كه من زده ام زبان به زبان نقل مي شود«! يا در داستان ديگري، مريضي نزد دكتري مي رود و دكتر پس از معاينه سينه او مي گويد: »سينه از اين بهتر نمي شود«، اما مترجمي جمله را به معني »ديگر سينه ات بهتر از اين نمي شود« ترجمه كرده است!
طبيب زاده: يعني معناي جمله را كاملابرعكس دريافته است.
بله، دقيقا. در هر حال، به علت برخورد با چنين مواردي بود كه توجه من به زبان عاميانه جلب شد. ابتدا مي خواستم فقط برخي از مواردي را كه براي خارجي ها مشكل ساز است گردآوري كنم، اما بعد رفته رفته فرهنگ مفصل زبان عاميانه فارسي را تدوين كردم.
طبيب زاده: حال كمي درباره شيوه كارتان توضيح بدهيد.
اولامن براي گردآوري مدخل هاي فرهنگ به هيچ وجه به حافظه خود تكيه نكردم، بلكه به اصطلاح زبان شناسي، يك پيكره تهيه كردم. اين پيكره عبارت بود از داستان هايي كه در آنها از زبان عاميانه استفاده شده بود. البته از داستان هاي ترجمه شده در پيكره خودم استفاده نكردم چون اين آثار معمولااشكالاتي دارد و كاربرد اصطلاحات و كلمات در آنها كاملامطابق كاربرد طبيعي زبان نيست. همواره سعي مي كردم تا با نگاه خارجي هايي كه زبان فارسي را مي شنوند يا مي خوانند اين كتاب ها را بخوانم و نكته هايي را نظير همان ها كه گفتم بيابم و ثبت كنم. براساس همين روش توانستم به مواردي دسترسي پيدا كنم كه تا قبل از من هيچ فرهنگ نويسي متوجه آنها نشده بود. با يكي، دو مثال مي توانم منظورم را به روشني بيان كنم. مثلادر زبان عاميانه فارسي، بين استعمال »اينها« و استعمال »و اينها« تفاوت است. اين دو تركيب بر معاني متفاوتي دلالت دارند. »اينها« به معناي »او و بقيه افراد خانواده « است. مثلا»خواهرم و شوهرش اينها« يعني »خواهرم با شوهرش و بقيه افراد خانواده اش«، يا »خانه حاج تقي اينها شب ها روضه است« يعني »در خانه حاج تقي و افراد خانواده اش«. اما »و اينها« يعني »و غيره«. مثلادر اين عبارت كه در كتاب حاجي آقا هدايت آمده است: »كتاب و درس و اينها دو تا پول نمي ارزد.« يا در اين عبارت از نويسنده اي ديگر: »مطرب ها ساز كه مي زدند تمام مي شد، مي رفتند لب پله مي نشستند ميوه و اينها مي خوردند.« خارجي هايي كه فارسي مي آموزند در برخورد با اين موارد همواره دچار اشكال مي شوند و هيچ فرهنگي هم نبود كه مشكل شان را برطرف كند. اجازه بدهيد مثال ديگري بزنم. مثلاكاربرد »خدا بدهد بركت« با كاربرد »خدا بركت بدهد« متفاوت است. »خدا بدهد بركت« را من باب طنز و طعنه به كار مي بريم، به معناي زياد بودن چيزي، در حالي كه »خدا بركت بدهد« نوعي دعا و تشكر است.
طبيب زاده: يعني جابه جا كردن جاي دو كلمه منجر به تفاوت معنايي فاحشي ميان دو عبارت مي شود.
دقيقا. مثلابه كاربرد اين دو عبارت در جمله هاي زير دقت كنيد: »مردم مي ريزند توي ايستگاه و به طرف واگن ها حمله مي برند. خدا بدهد بركت! لحاف، ميز، صندلي، پرده، ظرف، ظروف، همه چيز هست.« در اين عبارت، جمله »خدا بدهد بركت« متضمن معناي »زياد بودن« و »فراوان بودن« است، و همانطور كه گفتم نوعي طنز و طعنه نيز در آن وجود دارد. حال به كاربرد »خدا بركت بدهد« در اين جمله توجه كنيد: »دكاندار پول جنس را گرفت و گفت: خدا بركت بدهد.«
طبيب زاده: بله، همين نوع تفاوت را بين »چشمم روشن« با »چشم ما روشن« مي توان مشاهده كرد. اينها هركدام مدخل جداگانه اي در فرهنگ فارسي عاميانه دارند.
بله. »چشمم روشن« ظاهرا براي خوش آمدگويي است، اما در واقع براي استهزاي مخاطب و طعنه به كار مي رود، مترادف »خوشم باشد!«، مثلادر اين عبارت: »به به، چشمم روشن، آقا عرق هم مي خورند!« يا: »به به، چشمم روشن، اين است زني كه من گرفتم، خانم صاف صاف توي چشم من دروغ مي گويد و خجالت هم نمي كشد!« اما »چشم ما روشن« به هيچ وجه براي طعنه و ريشخند به كار نمي رود، بلكه عبارتي است براي خوشامدگويي و مانند آن. مثلادر اين عبارت: »تا چشمش به من افتاد، نيشش باز شد، از جايش بلند شد، آمد جلو و با خوشرويي سلام كرد و گفت: به به، چه عجب، چشم ما روشن.«
طباطبايي: بله، مثلا»پريدن« و »پرواز كردن« به نظر هم معنا مي آيند، اما »روح كسي پريدن« با »روح كسي پرواز كردن« كاملامتفاوت است. در فرهنگ فارسي عاميانه اين موارد با دقت نظر و تيزبيني خاصي از هم تفكيك شده اند.
بله، »روح كسي پريدن« يعني »ناكام شدن« يا »در حسرت چيزي دچار افسردگي شدن«، مثلادر اين عبارت: »از رسوم اين بود كه در خانه ها از غذاي خود براي همسايه ها مي فرستاندند. علي الخصوص اگر غذاي بوبرنگ دار مي پختند، بچه ها و آبستن ها را درنظر مي گرفتند و مي گفتند اگر بچه باشد روحش مي پرد و اگر آبستن باشد بچه اش مي افتد.« اما »روح كسي پرواز كردن« به معناي »احساس شادي و انبساط خاطر كردن« است، يعني معناي آن كاملامتفاوت با »روح كسي پريدن« است: »از دور كه گلدسته را ديدم روحم پرواز كرد.« يا: »چه دم ودستگاهي! چه فرش هايي! چه چلچراغ هايي! آدم روحش پرواز مي كرد.«
طبيب زاده: تفاوت »زبان كسي گرفتن« با »زبان گرفتن« هم كم وبيش از همين نوع است. »زبان كسي گرفتن« يعني »لكنت داشتن« اما »زبان گرفتن«، يعني »پيا پي تكرار كردن.«
بله، همينطور است. اينها را هم در اين فرهنگ به صورت دو زير مدخل جداگانه آورده ام.
طبيب زاده: از ديگر ويژگي هاي اين فرهنگ، توجه به افعالي است كه فقط در صيغه منفي در معناي به خصوصي به كار مي روند. من در فرهنگ هاي ديگر، ثبت چنين اقلامي را نديده ام. حتي در كتاب هاي دستور زبان هم متذكر وجود چنين مواردي نشده اند. ممكن است كمي در مورد اين افعال صحبت كنيد؟
افعالي در فارسي هست كه در صيغه منفي به معناي خاصي به كار مي روند، و اگر صيغه منفي آنها را به صورت صيغه مثبت درآوريم، جمله بي معنا مي شود يا معناي غيرمتعارف پيدا مي كند. في المثل »نكردن« به معناي »كوتاهي كردن، غفلت كردن« است مثلايكي از شخصيت هاي زن در »زن زيادي« آل احمد مي گويد: »34 سال خانه پدرم نشستم و فقط راه مطبخ و حمام را ياد گرفتم. آخر چرا نكردم در اين 34 سال هنري پيدا كنم.« فعل »نكردن« را در اين جمله نمي توان به صيغه مثبت درآورد، يعني جمله »... كردم در اين 34 سال هنري پيدا كنم« كاملابي معناست. (مگر آنكه به لحن استفهام ادا شود كه در اين صورت، آن هم به معناي منفي خواهد بود، مانند اين جمله سوالي: »آيا من بودم؟« يعني »من نبودم.«) بعد متوجه شدم كه افعال متعدد ديگري نيز در فارسي وجود دارد كه مانند همين »نكردن«، در يكي از معاني خاص خود، فقط به صيغه منفي به كار مي روند. مثال »نفهميدن« به معناي »دقت نكردن، سهوا مرتكب خطايي شدن« يكي ديگر از اينگونه افعال است: »وقتي قاب را گرفت عمدا انداخت توي تنور، آن وقت رفت گفت نفهميدم، قاب از دستم افتاد توي تنور.« يكي ديگر از اين افعال »نداشتن« است، به معناي »امكان يا توانايي بهره مندي از چيزي را نداشتن«، مثلادر اين عبارت: »از غصه خواب و خوراك نداشت.« اين فعل را نمي شود مثبت كرد و مثلاگفت: »از شادي خواب و خوراك داشت«! همين »نداشتن« در معناي »يكي بودن، يكسان بودن« هم به كارمي رود كه با معناي قبلي متفاوت است: »فداي سرت كه پول را نفله كردي، پول من و تو ندارد« يا »صندوق دار كيف همراه نداشت. ناچار حضار تصويب كردند كه پول ها فعلاپهلوي ناظم باشد و گفتند ما و شما ندارد.« »نكشتن« هم يكي ديگر از همين افعال است كه به معناي »آزار و زياني نرساندن« هميشه به صيغه منفي به كار مي رود، مثلا: »كوكب خانم ناراحت بود كه چرا بايد 15 ريال پول تاكسي بدهند. به پسرش گفت ولخرجي حيف است، شماها حالاقدر پول را نمي دانيد. صادق گفت: 15 ريال كسي را نكشته.« افعال متعدد ديگري چون رسيدن، خوردن، دادن و نگاه كردن همه از جمله افعالي هستند كه در يكي از معاني خاص خود، فقط به صيغه منفي به كار مي روند.
طباطبايي: به نظر من بسياري از كاربردهاي به اصطلاح قديم و ادبي كلمات، كه در نوشتار و زبان معيار امروز كاربرد ندارد، در گونه عاميانه فارسي به كار مي رود. آيا شما با چنين مواردي مواجه شده ايد؟
بله، و اتفاقا خيلي هم زياد! همانطور كه گفتيد، بسياري از كلمات و عبارات عاميانه كه امروزه در نوشتار يا زبان رسمي معيار به كار نمي رود، در متون قديم به همان شكل و معنا كاربرد فراوان دارد. مثلاحرف ربط »كه« در زبان ادبي و قديم غالبا به معناي »زيرا« به كار رفته است مثلادر اين بيت حافظ:
جريده رو كه گذرگاه عافيت تنگ است
پياله گير كه عمر عزيز بي بدل است
عين اين كاربرد را در زبان عاميانه داريم. مثلادر زنده به گور صادق هدايت مي خوانيم: »من غريب و بي كسم. امشب اينجا يك جا و منزل به من بدهيد كه از گشنگي و تشنگي دارم از پا درمي آيم.« يا »الهي داغت به دلم بماند دختر كه مرا پير كردي.«
اجازه بدهيد به مورد ديگري از كاربرد »كه« اشاره بكنم كه در متون ادبي و فارسي عاميانه وجود دارد. »كه« در متون ادبي قديم به معناي »كسي كه« يا »كسي را كه« به كار مي رود. مثلا:
بزرگش نخوانند اهل خرد
كه نام بزرگان به زشتي برد
»كه« در اين شعر يعني »كسي كه.« توجه كنيد كه مرجع ضمير »كه«، يعني همان ضمير متصل در »بزرگش«، قبل از آن آمده است. عين اين ساخت در زبان عاميانه هم وجود دارد، و اين براي من بسيار حيرت آور بود: »چاك دهنش را جر مي دهم كه به من افتراي ناحق بزند.« در اينجا »كه« به معناي »كسي كه« است و مرجع آن نيز به صورت ضمير متصل »اش« قبل از آن قرار دارد.
حال به كاربرد كلمه »اگر« در معناي »حتي اگر« در متون ادبي و زبان عاميانه توجه كنيد. مثلادر بيت زير توصيه مي كند كه در معاشرت با ديگران جانب احتياط را رها مكن:
چو در رويت بخندد گل مشو در دامش اي بلبل
كه بر گل اعتمادي نيست گر حسن جهان دارد
منظور حافظ اين است كه »حتي اگر« گل حسن جهان داشته باشد، باز هم بر آن اعتمادي نيست. عينا همين كاربرد »اگر« در زبان عاميانه فارسي هم وجود دارد: »اگر قلم پايم بشكند به آنجا برنمي گردم«، كه در اينجا »اگر« دقيقا به معناي »حتي اگر« است. يا »اگر جان به جانش بكنند حمال است!«
مثال ديگر فعل »آمدن« است كه يكي از معاني آن در متون قديم »به نظر آمدن« بوده است؛ درست معادل فعل to seen در انگليسي. مثلاسعدي مي گويد:
جمال كعبه چنان مي دواندم به نشاط
كه خارهاي مغيلان حرير مي آيد
كه در اينجا »مي آيد« يعني »مي نمايد«. يا رودكي مي گويد:
ريگ آموي و درشتي هاي او
زير پايم پرنيان آيد همي
عين همين كاربرد را در فارسي عاميانه داريم: »صداي دختر به گوشش آشنا مي آمد«، يا ضرب المثل معروف »علف بايد به دهن بزي شيرين بيايد كه در آن »آمدن« دقيقا به معناي »به نظر آمدن« است.
در هر حال، همين موارد كه به نظر خيلي ساده و بديهي مي آيد، براي خارجي ها مي تواند بسيار مشكل ساز و حتي گمراه كننده باشد. از اين رو، لازم است كه اين موارد به دقت شناسايي و در فرهنگ ها، همراه با شواهد متعدد، تعريف و توصيف شوند.
طبيب زاده: از ديگر مواردي كه احيانا خارجي ها در برخورد با آنها دچار مشكل مي شوند معاني عاميانه لغات معمولي زبان است. منظورم اين است كه فرهنگ نويس بايد اين بصيرت را داشته باشد كه بتواند معاني مختلف عاميانه و غيرعاميانه يك لغت را از هم تفكيك كند. اين هم از جمله كارهايي است كه به نظر بنده، اولين بار در فرهنگ فارسي عاميانه به دقت و آگاهانه صورت گرفته است.
خوب شد اين نكته را مطرح كرديد. من قبلاهم به مناسبتي به اين موضوع اشاره كرده ام، اما بد نيست اينجا براي روشن شدن روش شناسي در كار فرهنگ نگاري مجددا اشاره اي به آن بكنم. معمولافرهنگ نويسان پيش از من فقط به لغات و احيانا به تركيبات عاميانه توجه كرده اند و نه به معاني عاميانه كه در بسياري از كلمات غيرعاميانه هم موجود است. همانطور كه در ابتدا گفتم، زبان عاميانه فقط به كلماتي چون »چغر«، »قلق«، »خنس«، »لچر«، »وراج«، يا به تركيباتي چون »لت و پار«، »له و لورده«، »سوسه آمدن« و امثال آن منحصر نيست. عاميانه بودن اين لغات و تركيبات از قبل براي همه فارسي زبانان آشكار است. علاوه بر اينها، كلمات ديگري نيز در زبان وجود دارد كه در نگاه نخست عاميانه نيستند، اما در معاني عاميانه هم به كار مي روند. با ذكر يكي دو مثال منظورم را روشن كنم. در رمان حاجي آقا از هدايت اين عبارت آمده است: »از مسافرت اصفهان كه برگشتم خيلي تكيده شدم. هرچه تقويت كردم ديگر رو نيامدم.« ما در اين جمله بلافاصله دو تعبير عاميانه تشخيص مي دهيم: يكي »تكيده« به معناي »لاغر و نحيف« و ديگري »رو آمدن« به معناي »بهبود يافتن و نيرو گرفتن«. اين دو معني را در برخي از فرهنگ هاي فارسي مي توانيم پيدا كنيم، اما دو تعبير عاميانه ديگر در جمله فوق هست كه از چشم فرهنگ نويسان پنهان مانده است: يكي حرف ربط »كه« به معناي »وقتي كه« (و عجيب است كه اين معني، با همه رواجي كه در فارسي گفتاري و نوشتاري امروز دارد، تا زمان انتشار فرهنگ من مورد غفلت همه فرهنگ نويسان بوده است) و ديگري »تقويت كردن« نه به معناي »نيروي چيزي را افزون كردن« (كه معناي غيرعاميانه است)، بلكه به معناي »غذاهاي مقوي خوردن« به كار رفته است.
مترجمان غيرايراني، حتي آنهايي كه مدت طولاني در ايران يا در ميان ايرانيان زندگي كرده اند، در فهم بسياري از كلمات ساده روزمره دچار اشباهات فاحش مي شوند. مثلامترجمي معناي عاميانه كلمه »بغض« را درنيافته و جمله »بغض بيخ گلويش را گرفته بود« را به عبارتي برگردانده كه معنايش چنين مي شود: »نفرت بيخ گلويش را گرفته بود«! يا روژه لسكوف مترجم معروف بوف كور صادق هدايت، در اين عبارت: »آن زن خاصيت دلربايي سابق را به كلي از دست داده بود، يك زن جاافتاده سنگين و رنگين شده بود، يك زن تمام عيار«، اصطلاح »سنگين و رنگين« را كه به معناي »موقر و متين« است به معناي لفظ به لفظ آن گرفته و به فربه و بزك كرده ترجمه كرده است. البته اين را هم بگويم كه من اين مترجمان حق مي دهم زيرا اين معاني كه متعلق به زبان عاميانه ا ند حقا بايستي در فرهنگ هاي معمولي زبان يا فرهنگ هاي عاميانه يافت شوند، اما در هيچ كدام از اين فرهنگ ها اشاره اي به آنها نشده است.
موجاني: از مثال ها و شواهدي كه مي آوريد پيداست مدت ها در مورد ترجمه هاي آثار فارسي به زبان هاي ديگر تحقيق و جست وجو كرده ايد. همينطور است؟
بله، راستش طي پژوهشي كه چند سال به درازا كشيد و در نهايت ناتمام ماند، بعضي از آثار ترجمه شده را، مخصوصا رمان ها و داستان هايي را كه از فارسي به فرانسه برگردانده شده بود، با اصل فارسي آنها مقابله مي كردم. از همانجا بود كه متوجه شدم مترجمان غير ايراني، حتي آنها كه مدت طولاني در ايران يا در ميان ايرانيان زندگي كرده اند، در فهم بسياري از كلمات ساده روزمره دچار اشتباهات فاحش مي شوند. از اين طريق بود كه ديدم مترجمي في المثل جمله »من نمي توانم از آب چشم بپوشم، من براي آب مي ميرم«، يعني »من عاشق بي قرار آبم« را به اين صورت ترجمه كرده است: »من اگر از آب چشم بپوشم خواهم مرد«! هر فارسي زباني اگر اين جمله را بشنود: »برو يك مشت آب به سر و رويت بزن«، مي فهمد كه مقصود از »سر و رو« در اينجا فقط »چهره« است و نه چيزي بيشتر. اما مترجمي آن را چنين ترجمه كرده است: »برو يك مشت آب روي سرت بريز!« در هر حال، هدف از تدوين آن كار ناتمام اين بود كه كتابي براي آموزش ترجمه ادبي بنويسم. گرچه آن كار به سرانجام نرسيد، كار مرا براي يافتن اين قبيل معاني آسان كرد.
(عکس وبلاگ: لوگوی زبانشناسی)