ارتباط زبان با هنجارها و نقشهای اجتماعی در جامعه شناسی زبان
در اين ميان واژههاي فرهنگي يك جامعه براي «جامعهشناسي زبان» از اهميت زيادي برخوردار است. عناصر و واژههاي فرهنگي، اقلام مقيد به فرهنگ خاصياند و مشكلات فراواني را در ارتباط بين زباني ايجاد ميكنند. در اين مقاله ابتدا طبقهبندياي از مقولات فرهنگي عرضه شده و سپس توضيحاتي درباره برخي اقلام خاص فرهنگ ايراني آمده كه در واژگان فارسي منعكس شده است. اين توضيحات بهويژه براي مترجمان كارآمدي قابل توجهي دارد.

واژگان فرهنگي، اقلامي هستند كه به مفاهيم، روابط، پديدهها، ابزارها و به طور كلي جنبههاي مادي و معنوي جامعهاي خاص مربوط ميشوند و مقيد به فرهنگ خاصي هستند. مترجم در برگردان اينگونه واژگان به زبان ديگر با مشكلاتي گريبانگير ميشود؛ مثلا با خلأ واژگاني يا خلأ ارجاعي.
تفاوتهاي فرهنگي مندرج در اين واژگان مشكلات فراواني را براي مترجمان ايجاد ميكند و كار با آن سختتر از تفاوتهاي موجود بين ساختار زبانهاست. تفاوتهاي فرهنگي در ترجمه مشكلسازتر است تا تفاوت زباني. اختلافات زبان را به نوعي ميتوان معادليابي تقريبي كرد يا شرح و بسط داد و موضوع را به نحوي به خواننده فهماند؛ اما تفاوتهاي فرهنگي به راحتي قابل درك و انتقال نيست.
زبانشناسان، مردمشناسان و ترجمه پژوهان طبقهبنديهاي گوناگوني از عناصر و واژگان فرهنگي به دست دادهاند. يكي از آنها پيترنيومارك (1988) است. پيترنيومارك (102 – 95: 1988) مقولات فرهنگي را با جرح و تعديلي در طبقهبندي يوجين نايدا، به 5 دسته اصلي تقسيم ميكند:
1) بومشناسي و محيطزيست: گياهان و جانوران (گيا و زيا)، بادها، دشتها و جلگهها و...
2) فرهنگ مادي (مصنوعات و دستساختههاي بشر): خوراك، پوشاك، خانهها و شهرها، وسايل نقليه
3) فرهنگ اجتماعي: كار و تفريحات و سرگرميها
4) سازمانها و نهادها، آداب و رسوم، فعاليتها، اعمال و كردار مفاهيم، مسائل سياسي و اداري، دين و مذهب، هنر
5) واژگان مربوط به ايما و اشارات و حركات سر و دست، عادات رفتاري
نيومارك براي هر كدام از مقولات بالا مثالهايي ميآورد؛ اما قصد ما دادن مثالهايي از فرهنگ ايراني و زبان فارسي و مقايسه آن با عناصر غربي است كه البته خود مجال وسيع ديگري ميطلبد.
محيطزيست
عناصر جغرافيايي و محيطي از ويژگيهاي فرهنگياند كه در مواردي در ترجمه مشكلساز ميشوند. برف در ميان اسكيموها، شتر در ميان اعراب، مورچه در ميان چينيها نامها و صفتهاي گوناگوني دارند. در هند چون برف نميبارد، واژههايي هم براي انواع مختلف برف ساخته نشده است.
در فارسي به غير از مورچه سياه و مورچه قرمز و مورچهسواري يا مورچه اسبك (مورچه سياه درشتتر از مورچههاي معمولي با سر و ته بالا ايستاده و كمر باريك فرو نشسته) مورچه ديگري نداريم. تازه همه اينها يك «مورچه»اند و فقط رنگ و جثهشان متفاوت است؛ در حالي كه در زبان چيني واژههاي گوناگوني براي اطلاق برانواع مورچه به كار ميرود.
فرهنگ مادي
ايران به خاطر صنايعدستي ديرينهاش واژههاي فرهنگياي دارد كه در هيچ جاي ديگري از جهان معادلي براي آنها نيست. براي مثال واژههاي جاجيم، گبه، زيلو، ورني و... با تفاوت آوايي اندكي وارد زبانهاي ديگري شده است.
«گره جفتي» نوعي تقلب در بافت فرش است كه در آن خامه به جاي اين كه دور يك جفت تار پيچيده شود، دور دو جفت تار پيچيده ميشود، در نتيجه در وقت و مقدار خامه صرفهجويي ميشود، اما فرش استحكام و تراكم كمتري پيدا ميكند. اصطلاح دال بر اين تقلب، كه خاص ايرانيان است، وارد زبانهاي اروپايي- دستكم آلماني و فرانسه و انگليسي كه نگارنده خود مشاهده كرده- شده و مثلا در انگليسي به صورت jufti knot به كار ميرود.
غذا و خوراك
سبزيپلو و ماهي شب عيد، سمنوي هفتسين، آجيل مشكلگشا، كاچي (براي زائو)، هندوانه شب يلدا، فرني (براي كودك، در ماه رمضان)، آشپشت پا، آش ابودردا (نذر براي بهبود بيمار)، آش امام زينالعابدين (نذر براي بهبود بيمار)، اشكنه، آش قجري، قهوه قجري(هر دو خوراكي مسموم كه به قصد كشتن كسي به خورد او ميدادند و رسم دودمان قاجار بوده است)، آش اسم گردان(براي كودكي كه بيماري سخت ديرعلاجي دارد ميپزند و اسم او را عوض ميكنند به اين اميد كه بيماري به سراغ اسم قبلي او برود و شخصيت جديد او بهبود يابد.)
سر سفره ايراني، مهمان را زير رگبار تعارفات ميگيرند اما در فرهنگ غربي به يك «بفرماييد» ساده قناعت ميكنند.
غذاي عمده ايرانيان ناهار است ولي ناهار اروپايي ساده است و غذاي اصلياشان را شام تشكيل ميدهد. نان ايراني نازك است و «مساحت» زيادي دارد اما نان غربي حجمي است. ضخيمترين نانهاي ايراني مانند بربري و سنگك و نان مشهدي به مراتب نازكتر از نان اروپايياند.
«نان و نمك» معنا و مفهوم خاصي در ايران دارد و از نظر اخلاقي حائز اهميتي بسزاست. حق نان و نمك را بايد پاس داشت و نبايد نمك خورد و نمكدان را شكست. در نتيجه، مثلهايي در زبان فارسي پديد آمده از جمله نمكخوردي نمكدان را مشكن؛ هر كس كه نمك خورد و نمكدان بشكست/ در محفل رندان جهان سگ به از اوست؛ حق نان و نمك تبه كردن/ بشكند مرد را سرو گردن؛ حق نان و نمك بسيار باشد.سفره بركت خداست و نبايد پا روي سفره گذاشت يا از روي آن پريد.
در مورد عادات غذايي ميتوان گفت كه مفاهيم ضمني همراه با هر غذاي خاص فرهنگي و بار عاطفي و ميزان اهميت آن قابل ترجمه نيست. بعضي از غذاها در مراسم و زمانهاي خاصي از سال يا براي افراد يا منظورهاي ويژهاي تهيه ميشوند. اهل زبان با شنيدن نام غذا بلافاصله به ياد تمام بار فرهنگي و عاطفي و كاربردي آن ميافتند. با ديدن غذايي آب از دهان كسي در يك كشور سرازير ميشود؛ حال آن كه ممكن است فردي از فرهنگ ديگر هيچ احساسي نسبت به آن غذا نداشته، برايش عليالسويه باشد.
در ايران «حلوا» مفهوم ضمني مرگ و عزا را با خود دارد؛ چرا كه عمدتا آن را براي مرده ميپزند و خيرات ميكنند، در مراسمهاي مذهبي و در مرگ اشخاص عادي و سرمزار و قبرستان كاربرد دارد. «حلواي كسي را خوردن» كنايه از شاهد عزاداري درمرگ كسي بودن و در عزاي كسي شركت كردن است و «بوي حلواي كسي بلند شدن» كنايه از مرگ قريبالوقوع كسي است.
آداب و رسوم
آداب و رسوم و معتقدات هر فرهنگي مانند ازدواج، عزا و سوگواري، انواع جشنها، بستن عهد و پيمان، خوشيمني و بديمني و غيره، مفاهيم ضمني و بارهاي عاطفي و احساسياي با خود دارند و سمبوليسم پنهاني با آنها همراه است كه موانعي جدي بر سر راه مترجمان پديد ميآورند.
به عنوان مثال برخي ايرانيان گاه وقتي در انجام كاري ترديد دارند و ميخواهند از درستي كار خود مطمئن شوند تفالي به ديوان حافظ ميزنند. براي فال حافظ او را به شاخ نبات قسم ميدهند كه جواب آنها را بگويد و نخستين غزلي كه در صفحه سمت راست آمده، فال آنان است. اگر نخستين بيتهاي غزل در صفحه قبل باشد، بدان رجوع ميكنند و اگر غزل از سر صفحه شروع شده باشد آن را ميخوانند؛ غزل بعدي را نيز شاهد ميآورند تازه قدما گاهي به غزليات عبيد زاكاني هم تفأل ميزدند.
منبع: همشهری آنلاین
(عکس وبلاگ: لوگوی زبانشناسی)