ساختگرايي Structuralism (بخش دوم)
2. نقد ادبي و روانكاوي
اصل و ديدگاه ساختگرايي را در سطح جوهرين و نه سطح روش شناختي اش مي توان به اين شكل خلاصه كرد كه آنچه چيزي را براي انسان قابل درك مي سازد، مطابقت ساخت ميان انسان و آن چيز است. در اين ميان حتي طبيعت نيز زماني براي ما قابل درك خواهد بود كه ما بتوانيم عملكرد آن را در قالب نظريه هاي ساخته و پرداخته خودمان تدوين كنيم. به اعتقاد چ.س. پيرس (C. S. Perice) اگر ما اين كار را به سادگي انجام مي دهيم، به اين دليل است كه ما تابع و محصول همان قواعد حاكم بر طبيعت ايم. ساختگرايي بيشتر در حوزه هاي فرهنگي اعمال شده است، يعني جايي كه همه چيز به شكلي مستقيم يا غيرمستقيم محصول ذهن است و تطابق ساخت چندان شگفت انگيز نمي نمايد. اما اين تطابق در نگاه نخست قابل درك نيست. يا دست كم به طور كامل قابل درك نمي نمايد و براي تشخيص اش نياز به پژوهش است. اين تطابق به نوبه خود تنها از طريق نوعي تطابق ساختي ثانوي قابل درك خواهد بود و اين مسير به همين ترتيب ادامه خواهد داشت: يعني هر ساخت از طريق ساختي ديگر امكان درك مي يابد و به همين دليل است كه نمي تواند مدعي درك يك ساخت بود، بلكه صرفا مي توان چنين دركي را معرفي كرد و به نمايش گذاشت.
مسلما زبان بنيادي ترين و جهاني ترين محصول فرهنگي است و مطالعة ساخت آن در حوزة زبان شناسي قرار مي گيرد. اما زبان شناسي حتي در سطحي كه به مطالعة گفتار (parle) مي پردازد، با زبان در سطحي جهاني سروكار دارد. زبان دركاربرد واقعي و فيزيكي اش، شماري از انواع مصنوعات و ساخته هاي بشر را معرفي مي كنند كه بسياري از آنها در تحليل هاي زباني به چشم نمي آيند؛ اين در حالي است كه دو عامل اصلي از اين ميان مورد توجه ساختگرايان بوده و هست. نخست اينكه چه چيزي از طريق زبان حادث مي شود و دوم اينكه چيزي از طريق زبان بيان مي شود. پرسش اول ما را به ادبيات مي رساند و «نقد ادبي» را به پيش مي كشد، و پرسش دوم ما را به موضوع (subject) يا بهتر بگوييم سوژه مي رساند و «روانكاوي» را در پي مي آورد.
يكي از نمونه هاي بارز نقد ادبي ساختگرا، تحليلي است كه در L'Homme مجله ويژه مطالعات مردمشناسي دربارة شعر «گربه ها» (Les Chats)ي شارل بودلر به سال 1962 منتشر شد. اين مقاله نيز با نام لوي اشتراوس به چاپ رسيد، ولي نه با همكاري يك منتقد ادبي بلكه زبان شناسي به نام رومن ياكوبسن (Roman Jakobson). به اعتقاد لوي اشتراوس، ادبيات حلقه پيوند ميان زبان شناسي و قوم شناسي به حساب مي آمد و به گفته وي «زبان شناس در آثار ادبي و بويژه شعر به ساختهايي دست مي يابد كه بي شباهت به ساخت هاي اسطوره هاي مكشوفه قوم شناس نيست. قوم شناسان به نوبه خود نمي توانند كمكي به درك اين مسئله كنند كه اسطوره ها صرفاً حامل مفاهيم نيستند، بلكه اثري هنري به حساب مي آيند.» هنر محصولي فرهنگي است و ادبيات هنري است كه در زبان جاري مي شد. تحليل اين شعر بودلر صرفاً به استخراج تقابل هاي موجود در سطوح واجي، آوايي، نحوي، عروضي، معنايي و جز آن محدود مي شد و از آنچه تا آن ايام «نقد» ناميده مي شد و قرار بود كه مسائل بيرون از اثر رخنه كند و سخن از سبك به ميان آورد، خبري نبود. اما همين تحليل مسائلي را براي مخاطب روشن مي ساخت كه در لابه لاي اثر ادبي نفهته بود و از چشم دور مي ماند.
اين نوشته از آنچه در ميان منتقدان ادبي حرفه اي مرسوم بود، فاصله داشت ولي روشي را معرفي مي كرد كه از بطن ساختگرايي ظهور يافته بود و دستاوردهاي جديدي به همراه داشت. به اعتقاد نويسندگان اين مقاله، آثار ادبي بر ساخته زبان اند ولي همچون اسطوره ها از محتوايي مفهومي و نيز وجوه موضوعي، اجتماعي، رواني و نيز هنري برخوردارند. ساختگرايي به دنبال چگونگي درك است و در ادبيات اهميت اين وجوه و جنبه هاي مختلف را نيز ناديده نمي گيرد. به اين ترتيب، نقد ادبي ساختگرا در فرانسه بر حسب نوع رهيافت، منتقد به حوزه هايي چون نقد روانكاوانه، نقد ماركسيستي، نقد اگزيستانسياليستي و جز آن تقسيم شد و «نقد جديد» يا «نقد عقيدتي» (ideological criticism) نام گرفت؛ آن هم به اين دليل كه از ابزارهاي نقد سنتي بهره نمي برد و متن ادبي را محصول «نوشتن» مي دانست كه ردي از انسان يا جامعه بشري را همچون اسطوره به همراه دارد و صرفا هنرآفريني هاي يك هنرمند نيست. لوي اشتراوس به اين نكته اشاره دارد كه «اسطوره ها خالق ندارند». اگر اين سخن لوي اشتراوس را دربارة نويسندگان بزرگ گذشته نيز صادق بدانيم، آن گاه خشم منتقدان سنتي را به خود خريده ايم. نمونة بارز اين تنش را مي توان در نقد ساختگراي دربارة راسين (Sur Racine) رولان بارت (Roland Barthes) به سال 1963، نقد بر نقد ريموند پيكارد (Raymond Picard) به سال 1965،تحت عنوان نقد جديد يا شيادي تازه؟ (Nouvelle critique ou nouvelle imposture?) و سپس جوابيه رولان بارت به سال 1966 تحت نام نقد و حقيقت (Critique et verite) ديد.
بارت را بايد رهبر جنبش ساختگرايي در نقد ادبي دانست. وي در كتاب مباني نشانه شناسي (Elements de semiology) خود كه به سال 1964 انتشار يافت، سعي بر آن داشت تا به اجمال مشخص سازد دربارة نظام نشانه ها به طور كلي چه مي توان گفت. بارت براي دست يازيدن به اين مهم، به آراي سوسور و لوي اشتراوس دربارة زبان توجه داشت ولي از آن فراتر رفت و مدعي شد كه زبان صرفاً يكي از نظامهاي دلاليي است كه در اختيار ما قرار دارند. مسلما در اين ميان دور از انتظار هم نبود كه بارت ابزارهاي اصلي بحث و بررسي هاي خود را از زبان شناسي به وام بگيرد و زبان را به حق به مثابه نظام اصلي و ساختمندترين نظام تلقي كند. ساير نمونه هاي بارت را براي تحليل ساختگراي نشانه ها مي توان در كتاب نظام مد (System de la mode) وي يافت. اين كتاب برخلاف نامش به مد و پوشاك مربوط نيست، بلكه به بحث دربارة زبان اختصاص يافته است. علاوه بر اين، بارت در مجموعه اي از مقالات كوتاه بلندش، جنبه هاي مختلفي از فرهنگ فرانسه را از دايره المعارف ديدرو (Didero) گرفته تا برج اينمل وغيره و غيره مورد تحليل نشانه شناختي قرار مي دهد. تعدادي از اين مقالات در مجموعه اي تحت عنوان اسطوره شناسي (Mythologies) در سال 1957 به چاپ رسيدند.
از زمان چ.س. پيرس (C.S. Perice) تاكنون، در هر بحثي كه دربارة دلالت صورت پذيرفته، همواره اين پرسش مطرح بوده است كه «نشانه ها براي چه كسي دلالت مي كنند؟» شايد بتوان پاسخ اين پرسش را «انسان» دانست و ادعا كرد كه نشانه ها براي انسان خودآگاه به چيزي دلالت مي كنند. اين پاسخ اگرچه مناسب مقبول مي نمايد ولي مسئله اي را حل نمي كند. لازم به ذكر است كه انسان دلالت را نمي پذيرد، بلكه به آن پاسخ مي دهد؛ اين كار اغلب با عمل همراه نيست، بلكه خود را در قالب سخن مي نماياند. دلالت به نوبه خود، دلالت ديگري را پديد مي آورد. بارت در دربارة راسين به سكوت سخنگو و سخن شنونده اشاره دارد. اين نكته در اصل طرح اين فرضيه است كه ذهن في نفسه نظامي برخوردار از ساخت گفتماني است. در چنين فرضيه اي اعتقاد بر اين است كه به جاي استنتاج ساخت ذهن از ساخت پيامدهاي سببي اش نظير زبان، مصنوعات فرهنگي و جز آن، مي توان به استنتاج و استنباط ساخت ذهنيت هاي ويژه پرداخت، يعني همانا شخصيت هاي فردي آن هم از طريق پيامدهاي سببي بلافصل اش كه چيزي جز زنجيره واحدهاي همنشين شده در كلام يك فرد نيست. به عبارت ساده تر ما مي توانيم از نوع واحدهايي كه سخنگو انتخاب مي كند و براي سخن گفتن در كنار هم قرار مي دهد، به نوعي شخصيت ذهني او دست يابيم. به اين ترتيب، ساختگرايي پيوندي ناگسستني با روانكاوي دارد واين ارتباط و پيوند را مي توان در آثار ژاك لاكان (Jaques Lacan)، از روان شناسان پيرو ديدگاه فرويد، به خوبي مشاهده كرد. وي در همان روزگار مخالفت با تاسيس نهادي رسمي براي روانكاوي در فرانسه، با تشكيل حلقه اي به نام مكتب پيران فرويد در پاريس و با مطالعات خود در اين زمينه تأثير به سزايي در فضاي فكري زمانه خود بر جا گذاشت.
لاكان در مطالعة روابط خويشاوندي، اسطوره ها، آثار هنري و نيز كلام سخنگوي زبان كه در پژوهشهاي او بيماران رواني را تشكيل مي دادند به دو سطح تحقيق توجه داشت. او بر اين اعتقاد بود كه سخنگوي زبان به شكلي خودآگاه زبان را به كار مي برد تا آنچه را مي خواهد، بگويد؛ و به طور همزمان به شكلي ناخودآگاه مطلبي كاملاً متفاوت را نيز بيان مي دارد كه بايد مورد تعبير قرار گيرد و تحليل شود. براساس ديدگاه دكارت كه «خود» را انديشه تعيين مي كند، اين دو پيام مختلف و حتي ضد و نقيض بايد از سوي دو «خود» مختلف يا بهتر بگوييم از سوي دو انسان خودآگاه متفاوت به دست داده شوند. حال پرسش لاكان اين است كه اگر انسان خودآگاه، همان «خود» دكارتي باشد، آن فرد ديگر كيست؟ پاسخ لاكان به اين پرسش اين است كه آن فرد ديگر انسان ناخودآگاه است كه ساخت زبان را داراست و اين زبان، زبان همان فرد ديگري است كه در «جاي ديگر» (other place) فرويدي سكني گزيده است. اين فرد ديگر به لحاظ ژنتيكي بر «خود» مقدم است. اين «خود»، يعني همان انسان خودآگاه، با ورود به فضاي روابطش با جهان و خود و از طريق زبان و اندام هايش شكل مي گيرد. ناخودآگاه، طي مجموعه اي از مراحل كاملاً مشخص، به خودآگاه مبدل مي شود. مهمترين مرحله در اين ميان هماني است كه لاكان «مرحله بازتاب» (mirror stage) مي نامد. اين مرحله در كودكان نخستين درك از خودمختاري و استقلال فيزيكي را مي نماياند.
تشخيص و تجسم آشكار اين فرد ديگر اهميت چنين كشفي را در هاله اي از ابهام فرو مي برد. اين در حالي است كه مي توان براي كشف اين ناخودآگاه، دو اهميت عمده قايل شد. نخست اينكه ساخت اين ضمير ناخودآگاه احتمالاً بايد در ميان تمامي انساها مشترك باشد و طرزفكر افراد مختلف به دليل تفاوتهايي ظهور يابد كه به رشد زيستي و شناختي شان مربوط است. دوم اينكه چنين ساختي قاعدتا بايد چيزي شبيه به همان ساخت زيربنايي زبان، نظامهاي خويشاوندي، اسطوره ها و ادبيات باشد. همين ساخت است كه به اعتقاد لاكان،مي نويسد، رقم مي زند، تعيين مي كند، و الي آخر؛ آن هم در شرايطي كه انسان تصور مي كند خودش به چنين كاري مبادرت مي ورزد.
3. فلسفه
مشكل انسان پنداري ضمير ناخودآگاه را مي توان به دو شكل برطرف كرد. راه نخست اين است كه آن را بپذيريم و به مافوق تجربه و تعاليم متوسل شويم؛ و راه دوم اينكه مفهوم «انسان» را به چالش بگيريم. اين راه دوم هماني است كه ميشل فوكو (Michel Foucalt) به ديدگاهش تحت عنوان «پايان انسان» در واژه ها و چيزها (Le mots et les choses) كه به سال 1966 انتشار يافت، انتخاب كرد و به همان شكلي كه بارت واكنش منفي و مخالفت منقدان سنتي را به جان خريد، فوكو نيز در برابر اعتراض و مخالفت پيران امانيسم پايداري كرد. فوكو كه در دو كتاب پيشين اش، يعني تاريخ جنون [(1961) Histore de la folie] ](1963) Naissance de la clinique] نابهنجاري را مختصه اي منفي براي انسان در نظر مي گيرد، در اين كتاب جديد خود نشان مي دهد، مفهوم «انسان» آن گونه كه امانيسم معاصر مطرح مي سازد، برساخته تازه علوم انساني است و به تدريج با درك روزافزون اين نكته كه اين علوم تنها به پديده هاي روساختي مي پردازند، رفته رفته محو خواهد شد.
به اين ترتيب بار ديگر «ناخودآگاه ژرف ساختي» به موضوع بحث و بررسي هاي جديد مبدل شد و اين بار در اين قالب كه پژوهش و كندوكاو دربارة انسان به مثابه نوعي موضوع ممكن براي درك دانش و شناخت به كشف ساخت هاي زبان ضمير ناخودآگاه و جز آن منتهي شد، ولي هرگز نتوانست به كشف مفهومي از انسان دست يابد كه براي امانيسم تا اين حد ارزشمند تلقي مي شد؛ زيرا امانيسم مفهومي از انسان را ايجاب مي كرد كه به هرچيزي معني دهد، آن هم نه فقط در زمان حال بلكه حتي در آينده، اين در حالي است كه شرايط آنان به گونه اي ديگر است. شرايط او به گونه اي است كه معاني اش نه از درونش، بلكه از بيرون از وجودش پديد مي آيند، يعني از جايي ديگر، از فردي ديگر، يا بهتر بگوييم از نظامي گفتماني. تنها در اين نظام است كه انسان به امكان وجود معني آگاه مي گردد. به اين ترتيب اگر بخواهيم ديدگاه فوكو را با جمله اي از ژاك دريدا (Jaques Derrida) به پايان ببريم، بايد بگوييم هيچ كليتي در هيچ شرايطي معني دار نيست، مگر به تماميت خود رسیده باشد و چنين چيزي تنها بخشي از كليت كنوني ما را تشكيل مي دهد كه الزاما از ساختي بسته برخوردار است؛ اين در حالي است كه «ساختمندي» (sturcturality) موقعيت ما همواره باز است.
دريدا در مجموعه اي از نوشته هاي پيچيده و غامض خود، سعي بر آن داشت تا فلسفه ساختگرا را در پيوند با تاريخ معاصر تفكر غرب بويژه انديشه هاي نيچه و ادموند هوسرل (Edmund Husserl) قرار دهد. وي تقابل ميان آپولو (Apollo) و ديونوسيوس (Dionysius) را به آن گونه كه نيچه موردنظر داشته است، الگوي خود قرار مي دهد و تا از اين طريق به تقابل ميان تحليل معطوف به گذشته در قالب difference از يك سو، و از سوي ديگر، حضور جاري و پويا در جهان در قالب difference اشاره كند كه برحسب نوعي كنايه ريشه شناختي، مفهوم زمان مندي (temporality) و نيز عمل تمايز گزاري را، آن هم به شكلي عملي و نه نظري، القا مي كند. اين بازي با واژه defferer به اين خاطر امكان پذير است كه يكي از معاني آن مي تواند «به تعويق انداختن» باشد. تحليل فلسفي اين رابطه بي واسطه و مستقيم، پديدارشناسي است كه به نوبه خود مبتني بر دو ساخت دوشقي انديشگي/ انديشه ياب (noema/noesis) و صوري/ مادي (formal/material) قرار دارد. به اعتقاد دريدا، امكان جايگزيني اصل «مي انديشم» (cogito)، خود از نوع دكارتي و خواه از نوع هوسرلي اش، با ساخت وجود ندارد، ولي هدفي به مراتب مشكل تر كه بايد موردنظر قرار گيرد، آشتي دادن اين دو با هم است. مسئله اصلي در اينجا پيوندي ديگر با سوابق فلسفيي كه مطرح شد و دست كم در سطح اصطلاحات به كار رفته از سوي لوي اشتراوس معرفي گرديد، در پژوهشهاي لويي آلتوسر (Lous Althusser) دربارة ماركس آراي وي، قابل رؤيت است. آلتوسر براي مفهوم ايدئولوژي نقشي بنيادين و محوري قايل است. به اعتقاد وي، ايدئولوژي نظامي ساختمند و ناخودآگاه است كه انسان از طريق آن به جهان اش پيوند مي يابد و در آن به چنين پيوندي آگاه مي گردد. آلتوسر از روشي ساختگرا در مطالعة رابطه ميان ديالكتيك هاي ماركسي و هگلي بهره گرفته است. به باور وي ديالكتيك از منظر ماركس، نوعي گشتار ساختاري از ديالكتيك هگلي است و نه وارونه كردن ساده، به آن شكلي كه در كتابهاي درسي عنوان مي گردد. اما آلتوسر نيز همانند فوكو، لاكان و ديگران تأكيدي بر ساختگرا بودن خود ندارد و ما را بر سر اين دو راهي قرار مي دهد كه آيا به واقع مي توان آراي اينان را در زير چتر يك مكتب فكري قرار داد يا نه.
مسلما معرفي چنين مجموعه اي وسيع از متفكران مختلف در مقام پيشگامان «ساختگرايي» اعتراض هاي متنوعي را به دنبال خواهد داشت كه مي توانند در سه نكته عمده خلاصه شوند. نخست اين باور كه ساختگرايي مكتب يا ايدئولوژي بي در و پيكر است و شامل آرا و مفاهيمي است كه همگان را در بر مي گيرد، خواه آنان به اين مفاهیم پايبند باشند و خواه نباشند. دوم اينكه با توجه به خاستگاه اين جنبش، ساختگرايي انگار به نوعي مد روز مبدل شده است و در مكتوبات فرانسوي، هر مطلبي كه به صراحت با ساختگرايي به مخالفت نپرداخته و هر مطلبي نيز كه دقيقاً قابل درك نبوده است، عنوان «ساختگرا» به خود گرفته است و طبيعي است كه با چنين عنوان و برچسب بي در و پيكري مخالفت شود. سوم اينكه مفهوم «ساخت» اصطلاحي تخصصي است، بويژه در رياضيات و به تبع آن در زبان شناسي و مردم شناسي؛ به همين دليل افراد نكته سنج بالبسط اين اصطلاح به حوزه هايي نظير ادبيات و فلسفه مخالف اند. براي نمونه، لوي اشتراوس شخصا با كاربرد اين اصطلاح در حوزه اي غير از زبان شناسي ساختگرا مخالف بود.
دو مخالفت اول و دوم را مي توان به شكلي كاملاً مستدل و منطقي پاسخ داد. ساختگرايي در مقايسه با جنبش هايي كه رنگ و بويي ايدئولوژيك يا مدرسي دارند، جنبشي از اين دست تلقي نمي شود؛ اما از آنجا كه هنوز مجموعه منسجم و تدوين شده اي از قضاياي اوليه براي طرح «رسمي» ساختگرايي به دست داده نشده است، و تنها رشته اي از پژوهشهاي تجربي توانسته اند مويد صحت چنين نگرشي در برخي از شاخه هاي علوم مختلف باشند، آراي بسياري از متفكران مي تواند با چنين قالب و انديشه اي سازگاري يابد.
ايراد سوم را مشكل تر بتوان پاسخگو بود، هرچند بايد به اين نكته توجه داشت كه زبان شناسي و مردم شناسي، به مثابه دو دانشي كه بيش از هر علم ديگري با نگرش ساختگرا عجين شده اند، تنها صورتهاي بسيار ساده اي از رياضيات را به وام گرفته اند و مسلما آنچه در اين دو دانش از اصطلاح «ساخت» موردنظر است، با مفهوم ساخت در رياضيات، تنها به لحاظ جوهرين يكي است و نيازي هم نيت كه اصطلاح مذكور در رياضيات دقيقاً هماني باشد كه در نگرش ساختگرا در علوم انساني موردنظر است.
تا به اينجا، ساختگرايي بيشتر در سطح توصيفات باقي مانده است و همين امر موقعيت و فضاي مناسبي را براي پژوهشهايي پرثمر و روشنگرانه در رشته هاي مختلف فراهم مي آورد. در فلسفه، نظريه هاي مرتبط با ذهن و نيز معني در آغاز راهي قرار گرفته اند كه مي تواند به نتايج روشني منتهي شود؛ و در منطق و متافيزيك مسير رشد و شكوفايي گشوده باقي است.
(عکس وبلاگ: لوگوی زبانشناسی)