زبان مسيح !!

به مناسبت آغاز سال نو میلادی
مسیح به چه زبان یا زبان هایی تکلم می کرده است؟
اگر بخواهیم به سوال بالا پاسخ بگوییم، باید به دوره و مکانی که مسیح در آن متولد شده و زندگی کرده است، عطف نظری داشته باشیم. توضیح این که شرح احوال مسیح را اکثراً از اناجیل اربعه اقتباس نموده اند. بنا به آنچه که در دانشنامه ها آمده است، مسیح از اخلاف داوود بوده ، - در انجیل متی matthäus)) شرح کاملی از اعقاب مسیح آمده است. ( کتاب مقدس که خود به دو بخش عهد جدید و عهد عتیق تقسیم می شود، به زبان فارسی نیز ترجمه شده است، و ترجمه آن که ترجمه کهنی است، در 1953 چاپ شده است. اناجیل اربعه[ Gospel به انگلیسی و Evangelium به آلمانی] از زبان یونانی به فارسی ترجمه شده است. و عهد عتیق که Altetestament باشد، از زبان های عبرانی و کلدانی ترجمه شده است.)
در باب دوم انجیل متی آمده است، عیسی در ایام هیرودیس پادشاه در بیت لحم یهودیه تولد یافت. بعد از تولد مسیح یوسف همسر مریم مادر مسیح فرشته ای را به خواب دید، و در خواب فرشته او را به فرار به مصر واداشت، چرا که هیرودیس و کَهَنه اورشلیم از پی مسیح بودند، تا وی را هلاکت نمایند. عیسی چون که هیرودیس وفات یافت در خواب وحی بر او نازل شد که به یهودیه بشود، اما او از هراس فرزند هیرودیس به مکانی مسمی به ناصره ( در آلمانی Nazareth) در جلیله شد و .... سال بر صلیب کشیدن مسیح بین 29 و 31 پس از میلاد است.
مسیح عمده عمر خود را در جلیله سپری نمود. منطقه جلیله در شمال اسراییل است. زبان این منطقه هم زبان آرامی بوده است. قبل از این که به سراغ زبان آرامی برویم خوب است، یک دسته بندی هم از زبان های سامی داشته باشیم. و قبل از این که به سروقت زبان های سامی برویم بهتر این است، که اصلاً بدانیم زبان های سامی کدام زبان ها می باشند. و اصلاً چرا زبان شناسان به چنین دسته بندی هایی از زبان ها رسیده اند. این اصطلاحات همه از اصطلاحات زبانشناسی تاریخی می باشد. زبانشناسان همواره در طول تاریخ مطالعاتشان درباره زبان ها سعی نموده اند، که آنها را به نوعی دسته بندی نمایند. برای دسته بندی زبان ها هم نیاز بوده است، که ملاک ها و معیار هایی وجود داشته باشد، تا بتوان این زبان ها را طبقه بندی نمود. یک از این ملاک ها ملاک شباهت میان زبان ها بوده است. شباهت ساختاری میان زبان ها باعث شد، که در دوره خاصی در زبانشناسی تاریخی توجه زیادی به ساختواژه زبان ها بشود. مراد از ساختواژه بررسی ساختار درونی واژه های یک زبان است. به زبان ساده تر ساختواژه مطالعه و بررسی این مسئله است، که واژه های یک زبان از چه عناصری ترکیب می شوند، و چه فرآیند های اشتقاق و تصریفی را دارا هستند.
مطالعات ساختواژی زبانشناسان تاریخی را خصوصاً آلمانی ها را که اقدم در مطالعات زبانی هستند، به این مسئله رهنمون سازد، که زبان ها را می توان از نظر ساختار واژه ای به طبقاتی تقسیم نمود. این نوع دسته بندی را دسته بندی رده شناختی یا دسته بندی نوعی می گویند. بر مبنای شباهت های ساختواژه زبان ها شلگل زبان های دنیا را به دو دسته تقسیم می کند:
-
زبان هایی که در واژه های خود تنها یک عنصر دارند: (زبان های تکواژی)
languages isolative زبان هایی همچون زبان چینی که هر واژه تنها از یک تکواژ تشکیل شده است. در مقایسه با فارسی که در واژه ها ممکن است، یک دو یا سه تکواژ و بیشتر وجود داشته باشد. دانشمند تشکیل شده است از دان+ ش+ مند
-
زبان هایی که هر واژه می تواند از بیش از یک تکواژ تشکیل یابد:
آ. زبان های پیوندی( در این زبان ها که مانند ترکی است، هر واژه از تکواژهایی تشکیل یافته است، که به طور خطی به هم متصل می شوند، مانند مثال دانشمند از فارسی)
ب. زبان های صرفی(در این زبان ها یک واژه از چندین تکواژ تشکیل می شود، اما این ترکیب تکواژی مانند زبان های پیوندی خطی نمی باشد، بلکه ساختار واژه می شکند، و مرز تکواژ ها مشخص نمی شود. مثلا در لاتین ساختار واژه می شکند، و عناصری به آن افزوده می شود، که شکل واژه تغییر می کند، و اما نمی توان مرز تکواژ ها را شناخت.
اما طبقه بندی دیگری نیز از سوی ساپیر مردم شناس و زبان شناس آمریکایی آغاز قرن بیستم ارائه شده است، که تقسیم بندی جدید تری است:
|
زبان های تحلیلی analytic که واژه های تنها از یک تکواژ تشکیل می شوند. مانند چینی | |
|
زبان های ترکیبی |
زبان های تصریفی inflecting مانند لاتین |
|
زبان های پیوندی Agglutinating مانند ترکی | |
|
زبان های انضمامیincorporating مانند زبان های اسکیمو | |
زبان های درون وندی infixing نیز جدیداً اضافه شده است، که زبان عربی جز آن زبان ها می باشد.
اما این تقسیم بندی اشکال هایی هم دارد، و آن این که بسیاری از زبان ها را نمی توان در این تقسیم بندی شرکت داد، برای مثال زبان فارسی که هم می تواند پیوندی باشد، و هم درون وندی چون واژگان فارسی هم ساختار هایی مانند دانشمند را دارند، و هم واژگان وام گرفته از عربی را که infixing می باشند. مانند عالم.
از این روی زبانشناسان علاوه بر این نوع از طبقه بندی به ملاک دیگری نیز برای طبقه بندی رجوع نمودند، و آن مبنای خویشاوندی زبان ها بوده است. خویشاوندی زبان ها باز می گردد، به این فرض که شباهت میان زبان های دنیا یک مورد اتفاقی نیست و ناشی از این مسئله است، که این زبان هایی که با هم شباهت های ساختناری متعددی دارند، از یک نیای مشترک منشعب شده اند. و این فرض هم از اشتنتاج های سر ویلیام جونز نشات گرفته است. سر ویلیام جونز در 1786 در یک سخنرانی ادعا نمود که شباهت میان زبان های سانسکریت، با لاتین و یونانی ناشی از این مسئله است، که این زبان ها از یک نیای مشترک سرچشمه گرفته اند. بعدها زبانشناسان بر مبنای همین نظر دنباله کار را به دست گرفتند، به گونه ای که توانستند، خانواده های زبانی مختلفی را شناسایی نمایند. از جمله معروفترین این خانواده ها خانواده های زبانی هندواروپایی و خانواده زبانی سامی- حامی است. زبان های هندو اروپایی که جدول آن در واژه نامه وبستر آمده است، تشکیل شده از زبان های ژرمانی، هندو ایرانی، ایتالی، بالتو اسلاویک، ارمنی، یونانی، و ....
اما بحث حاضر باز می گردد، به زبان های سامی و حامی. زبان های سامی و حامی گستره زبانی وسیعی است، که به زبان هایی اطلاق می شود، که گمان می رود، (به دلیل شباهت ساختاری) از نیایی مشترک به نام زبان سامی- حامی مادر انشقاق یافته باشند. زبان های حامی زبان اقوام آفریقا است، و زبان های سامی عموماً در طول تاریخ از عربستان در جنوب و در بین النهرین در شرق و در شامات در غرب گسترش داشته اند. این زبان ها را برای نخستین بار خاور شناس آلمانی Schlotzer در 1781 برحسب روایات تورات به نام سامی نامید. در عهد عتیق Altetestament در سفر پیدایش باب دهم آمده است، که پس از طوفان نوح اقوام روی زمین از سه فرزند نوح انشعاب یافتند، یعنی سام و یافث و حام، و نسل سفید از سام، و سیاهان از حام، و زرد پوستان از یافث.
جدای وجه تسمیه این دست از زبان ها که ریشه مذهبی دارد، اما از نظر علمی این زبان ها به سه دسته تقسیم شده است:
1. زبان های سامی شرقی( بابلی و آشوری، و کلدانی)
2. زبان های سامی غربی(کنعانی و فینیقی، اخلامی، آرامی، عبری، سریانی، تدمری، نبطی، موآبی، آموری)
3. زبان های سامی جنوبی
أ. زبان های جنوبی عربی (عربی باستان، حمیری، معینی، سبایی، قحطانی )
ب. زبان های جنوبی حبشی (حبشی/ اتیوپی، جعزی، تیگری، امهاری، ...)
می بینیم، که زبان های آرامی و عبری که از مهمترین زبان های شاخه سامی غربی است، با هم زبان خواهر می باشند. این اصطلاح خواهر اصطلاحی متداول در زبانشناسی می باشد، که به زبان هایی اطلاق می شود، که نیای مشترک داشته باشند.
زبان عبری ظاهراً از ریشه عبر است، به معنی راه طی کردن. و چون این اقوام همواره در حال سرگردانی و کوچگری بوده اند، به آن ها اطلاق شده است. (ر.ک. تاریخ مختصر زبان های سامی، محمد جواد مشکور، ترجمه دکتر یوسف فضایی) این زبان زبان قوم یهود است، که همواره در بیابان گردی بوده اند. این قوم پس از این که در سرزمین کنعان ساکن شدند، پیش از حضرت موسی، و رفته رفته شهر نشین شدند، خود را بنی اسرائیل نامیدند. اسرائیل در تورات لقب یعقوب پیامبر است. اسرا= بنده و ایل = خدا (بنده خدا) زبان عبری دوران تحول گوناگونی را پشت سر گذارده است، که بحث آن مجالی گسترده را می طلبد. اما گویا ریشه در 13 قرن پیش از میلاد مسیح دارد.
زبان دیگر زبان آرامی است، که زبان خواهر عبری محسوب می شود. زبان آرامی به اقوام مزاحم و شری اطلاق می شده است، که از قرن 15 پیش از میلاد به سرزمین سوریه وارد شدند، و مدام برای سکنه مجاور آن سرزمین که بابلیان و آشوریان باشند، دردسر و مزاحمت ها ایجاد می کردند. برخی از این اقوام در حوالی قرن 15 پیش از میلاد به فلسطین و مناطق مجاور کنعان نیز راه یافتند. پس مسکن آرامیان به دو مکان تقسیم می شود: شمال غربی نزدیک کنعان، و دیگری در شرق در حدود بابل و آشور که خود در صحرای بین النهرین (عراق امروز) بوده است.
زبان ارامی که زمانی گسترش فراوان یافته است(در 300 پیش از میلاد مسیح تا 650 میلادی) به دو دسته تقسیم میشود:
-
آرامی شرقی، که لهجه های عراق جنوبی و شمالی را در بر می گرفته است.
-
آرامی غربی، که لهجه های سوریه و فلسطین و طور سینا را دربر می گیرد.
گسترش آرامی در مناطق شامات و خاور میانه باعث شد، که این زبان اهمیت خاصی بیابد.
بنا به شواهد در زمان عیسی مسیح زبان متداول در منطقه جلیله در شمال اسرائیل زبان آرامی زبان رایج بوده است. زبان آرامی در این زمان از هند تا به یونان گسترش داشته است، و جالب این که هخامنشیان نیز برای امور دیوانی خود از کاتبان و دبیران آرامی استفاده می کرده اند.
اما عبری زبان یعقوب و قوم او بوده است، به نقل از تورات. (ر.ک. سفر پیدایش
So Jacob took a stone, and set it up as a pillar. And Jacob said to his kinsmen, "Gather stones," and they took stones, and made a heap; and they ate there by the heap. Laban called it Jegar-sahadutha: but Jacob called it Galeed." (Genesis 31:45-47 RSV)
" پس یعقوب سنگی گرفته آن را ستونی بر پا نمود، و یعقوب برادران خود را گفت سنگها جمع کنید، پس سنگها جمع کرده توده ای ساختند، و در آن جا بر توده غذا خوردند، و لابان آن را یجر سهدوته نامید ، ولی یعقوب آن را جلعید خواند. سفر پیدایش باب 31 آیه 45 تا 47.
در این باره که زبان عیسی آرامی بوده است، استدلال های مختلفی را می توان از اناجیل اربعه به شاهد آورد، که مجال آن در این جا نیست، اما مهم این که با توجه به این که سرزمین اسرائیل و منطقه جلیله منطقه ای بوده است، که در آن زبان های دیگری هم استفاده می شده است، حتماً عیسی زبان های عبری و یونانی را که پس از حمله اسکندر در 330 پیش از میلاد در این مناطق فراگیر شده بود می دانسته است.
برای استدلال ها از اناجیل ر.ک. www.blueletterbible.org/faq/nbi/200.html
همچنین در انجیل آمده است، که عیسی با pontius Pilate که درفارسی پیلاطس آمده است (ر.ک. انجیل یوحنا باب 19) در هنگام دادرسی خود گفتگو کرده است، و این نشان می دهد، که او یونانی نیز می دانسته است. خصوصاً این که یونانی زبان بین المللی یا در اصطلاح زبانشناسی زبان میانجی Lingua franca بوده است. البته کسانی هم ادعا کرده اند، که عبری زبان اصلی عیسی بوده است، اما این عده و این نظریه طرفداران زیادی ندارد. زبان لاتین در آن زمان زبان رسمی و اداری امپراتوری رم بوده است، و تنها اشراف و بزرگان به آن تکلم می کرده اند، و گمان نمی رود، در اسرائیل و جلیله کاربردی داشته باشد.
نام مسیح به آرامی Ea-shoa' M'shee-kha
می باشد. توجه kh در این جا /خ/ است، تلفظ آن بنا به آن چه در سایت زیر شنیدم:
www.v-a.com/bible/jesus.html می شود: / ای شو مه شی خا /
و Jesus Christus نامی است، که از یونانی اشتقاق یافته و اصل آن به آرامی در بالا آمده است.

شالوده های زیستی زبان
بشر همواره از دیرباز به دنبال این مسئله بوده است، که زبان چگونه فراگرفته می شود. این سوال از زمان افلاطون تا به حال ذهن دانشمندان بسیاری را به خود مشغول داشته است، و به تناسب پاسخ هایی هم برای آن ارائه شده است. در قرن حاضر دو مکتب یکی در روانشناسی و دیگری در زبانشناسی برای این پرسش که زبان آموزی کودک چه ماهیتی دارد، فرضیه سازی هایی نموده اند. نخست باید از تلاش های اسکینر روانشناس آمریکایی نام برد، که تحت تاثیر مکتب روانشناسی رفتار گرا بر مبنای تحقیقاتش درباره موش ها زبان را رفتاری دانست، که مانند سایر رفتارها بر طبق محرک و پاسخ و شرطی شدگی اکتساب می شود. کتاب اسکینر موسوم به "رفتار کلامی" در 1957 چاپ شد. اما دو سال پس از این تاریخ نوام چامسکی زبانشناس ذهن گرای آمریکایی شدیداً نظریات آن را مورد انتقاد قرار داد، و عنوان داشت که نمی توان رفتار موش را به انسان که دارای نظامی پیچیده است، تعمیم داد. چامسکی در نظریات خود مساله افلاطون را دوباره مطرح می کند، و می پرسد، که کودک چگونه قادر است، با وجود داده های زبانی ناقص و بعضاً نادستوری که در محیط پیرامونش می شنود، زبان را فرابگیرد، و خود جملات دستوری تولید کند. او خود چنین فرضیه می سازد، که دانش زبانی امری اکتسابی نیست که همچون رفتار های زبانی دیگر فراگرفته شود و تابع قاعده های عمومی بیادگیری باشد، بلکه زبان نهادی فطری است، که درانسان از بدو تولد پیش بینی شده است، و ماهیتی ژنتیکی دارد. همه کودکان با این توانایی بالقوه متولد می شوند، و باید برای بروز آن در معرض یک زبان خاص قرار بگیرند. چامسکی از 1981 به بعد در نظریه حاکمیت و مرجع گزینی این دانش زبانی را " دستور همگانی" (universal Grammar) می نامد. در این دستور برخی قاعده های همگانی وجود دارد، که در تمامی زبان های دنیا یکی می باشند، و آن ها را اصول principles. و قاعده هایی نیز وجود دارد، که در زبان های مختلف فرق دارند، و متغییر ها نامیده می شوند. کودک به تناسب زبانی که درمعرضش قرار گرفته است، آن متغیر را کسب می کند. بنا به نظریه چامسکی زبان تنها مختص نوع آدمی است، و ناشی از تکامل نیست، و دارای شالوده ای زیستی و ژنتیکی می باشد. این دانش زبانی فطری درهنگام تولد باید درمعرض محیط زبانی قرار بگیرد، تا فعال شود.
اما چه شواهدی وجود دارد، که تایدد کند، زبان رفتاری زیستی است. در این باره اریک لنه برگ تحقیقات متعددی انجام داده است. او مواردی را به عنوان مختصه های یک رفتار زیستی بر می شمارد، این مختصه ها در هر گونه رفتاری اگر بروز نماید، دلالت بر این دارد، که رفتار مذبور ماهیت زیستی داراست. از جمله این مختصه ها باید، به موارد زیر اشاره نمود:
-
رفتار زیستی بروز خودبخودی دارد، و ناشی از یک تصمیم آگاهانه نیست.
-
رفتار زیستی تحت تاثیر عوامل محیطی نیست، و تعلیم و تربیت برآن اثری ندارد.
-
رفتار زیستی در یک دوره خاص بروز می کند، و اگر آن دوره طی شود، و آن رفتار امکان بروز نیابد، امکان بروز آن رفتار دیگر نخواهد بود.
-
رفتار زیستی بروز مرحله ای دارد، و این مراحل پشت سر هم و منظم می باشند.
در مورد موارد یک و دو اگر به جامعه اطراف خود و کودکانی که شاهد رشد آن ها بوده ایم، رجوع نماییم، شاهد آن بدست می آید. در تمام دنیا کودکان با اندکی اختلاف در یک سن خاص زبان می گشایند، و تا یک سن خاصی هسته زبانی شان کامل می شود. زبان گشودن کودک طبعاً ناشی از تصمیم آگاهانه او نیست. همچنین عوامل خارجی در سرعت بخشیدن به رشد زبانی تاثیر بنیادین ایفا نمی کند. برای مثال کودکان در 6 تا 12 ماهگی مرحله شبه گویاییbabbling را می گذرانند، و توالی های هجایی همچون bababa را آغاز می کنند. یا در سن 18 ماهگی تا 2 سالگی مرحله دو واژگانی را می گذرانند، و جملاتی که تولید می کنند، دارای دو واژه است. هیچگاه دیده نشده است، که کودکی این مراحل را برعکس طی کند، مثلاً اول جملات دو واژه ای تولید کند، و 6 ماه بعد به مرحله شبه گویایی که تولید توالی های ممتد هجایی است، برسد. این نشان گر مرحله ای بودن بروز رفتار زبانی است. همچنین باید گفت که تعلیم و تربیت در رشد زبانی نقشی ندارد. تنها کافی ایست، که کودک در معرض داده های زبانی خاص قرار بگیرد، آن گاه پس از طی مراحل مشخص فراگیری زبان پس از چند سال همچون افراد بزگسال از زبان استفاده خواهد نمود. رفتار زیستی مانند راه رفتن یا دویدن در یک دوره خاص بروز می کند، یعنی اگر کودکی که تازه به دنیا آمده است، را به مدت زمانی خاص در بی نوری مطلق قرار دهیم، کودک بینای خود را از دست خواهد داد. شواهد زبانی نیز تایید می کنند که اگر زبان در یک دوره خاص بروز نیابد و محیط لازم برای بروز آن نباشد، مانند سایر رفتار های زیستی که زمان مشخصی را برای بروز می طلبند، اضمحلال می یابد، این مورد در ذیل با مثال عنوان خواهد شد. همچنان که گفته شد، موارد بالا زبان را دارای بنیادی زیستی معرفی می کند. اما مهم این است، که یک رفتار زیستی برای رشد به محیط مناسب نیز نیاز مند است، طبیعی است، که فقدان محیط مناسب باعث عدم رشد آن رفتار می گردد. زبان و تکامل انسان انسان موجودیست با پیشینه چندین میلیون ساله. شواهد مردم شناسی نشان داده است، که در حدود 4.5 تا 5 میلیون سال پیش آدم سان ها(homonid) از سایر نخستی (primate) ها تمایز یافتند. این نسل را که حجم جمجمه شان به 400 cc می رسیده است، آدم سان های اوسترولی پی تیکوس می نامند، و در شرق افریقا می زیسته اند. نسل های بعدی همچون هومو هابی لیس، در 2 میلیون سال پیش با حجم جمجمه ای حدود 500 cc تا 750 cc و هومو ارکتوس در حدود یک و نیم میلیون سال پیش با حجم جمجمه ایی حدود 900 تا 1300 cc ظاهر شدند. اولین گونه های انسان امروزین که آن را هومو ساپی ینس می نامند، در حدود 300 هزار سال پیش از نسل های پیشین تکامل یافتند. حجم جمجمه این گونه 1400 cc بوده است. گونه فوق دارای انواعی (species) همچون نئاندرتال و ساپی ینس بوده است، و در حدود 100 هزار سال قبل این دو گونه با یکدیگر هم زیستی داشته اند. ظاهراً از زمان هومو ارکتوس ها بوده است، که بشر توانایی استفاده از آتش را بدست، آورد، و نخستین نوعی که دست به مهاجرت زد، همین هومو ارکتوس ها بوده اند. نمونه متکامل تر نوع هومو ساپی ینس، را باید تیره کرومانی ین دانست، که شواهد آن دلالت دارد، در 40 هزار سال پیش در مغاره هایی در فرانسه می زریسته اند. از این تیره نقاشی هایی بر دیواره غاره ها باقی مانده است. شواهدی هم موجود است، که دلالت می کند، این اقوام راست دست بوده اند. و در میان آن ها افراد چپ دست نیز یافت می شده است. همین مساله باعث شد، تا فرض بر این افتد، که تیره حاضر دارای مغزی با نیمکره های یکسو شده بوده اند ( lateralized) شواهد عدیده ای موجود است، که نشان می دهد، نیمکره چپ انسان مسئول عملکرد های خاص کلامی است، و نیمکره راست مسئولیت کارکرد های غیر کلامی را به عهده دارد. هیوزhewes (1973( معتقد است، که آدم سان های اولیه دارای نظام زبانی اشاره ای بوده اند. راست دستی و استفاده از ابزار نیز در ناحیه چپ مغز واقع شده است. بدین ترتیب نیمکره چپ عمدتاً مسئول عملکرد هایی است، که نیاز به پردازش زنجیره ای، سریال، و متکی به زمان می باشند، است. ناحیه بروکا منظم سازنده توالی های تولید گفتار است، و ناحیه بالای آن در کورتکس مسئول توالی حرکت های دست راست می باشد. از این مسئله می توان بدین فرض رسید، که استفاده از ابزار و دست راست بودن و زبان در تکامل آدم سان هاhomonid با هم در تعامل و ارتباط می باشند. این ارتباط موید این است، که چرا آدم سان ها پیش از تولید زبانی گفتاری از زبان اشاری استفاده می کرده اند. فرآیند یکسویه شدگی نیمکره های مغز، راست دستی و زبان اشاری، مقدم بر زبان دارای گفتار می باشد. زبان اشاری احتمالاً نظامی محدود و فاقد پیچیدگی بوده است. می دانیم که آدم سان ها از حدود 4 میلیون سال پیش توانایی روی دو پا ایستادن را داشته اند، و از این روی دست ها از همان زمان برای فعالیت های دیگر نیز آزادی یافته است. از طرفی از زمان هموارکتوس ها در یک و نیم میلیون سال پیش فعالیت های آدم سان ها فعالیتی شدف نیازمند کارهای دسته جمعی و آن چه این فعالیت ها را ممکن می ساخته است، وجود زبان بوده است. شاید بتوان اولین بارقه های بروز زبان (اشاری) را درمیان نوع هومو ارکتوس جستجو نمود. اما دانشمندان در باب منشا و خاستگاه زبان هیچ گاه به دلیل فقدان مدارک و شواهدلازم اتفاق نظر نداشته اند. از همین افتراق نظر ها و عدموجود شواهد مستند و مسدل علمی بوده است، که انجمن زباشناسی پاریس در 1866 بحث درباره منشا زبان را محافل علمی ممنوع ساخت. با وجود آن که هنوز که هنوز است، با وجود اکتشافات و دستاورد های مدرن علمی منشا زبان هنوز در پرده ای از ابهام باقی مانده است، اما نمی توان ارتباط تکامل انسان را با تکامل زبانی و منشا زبانی نفی نمود. (ر.ک. ص. 255 از kess)
انسان حیوانی ناطق؟ اما آیا فقط این انسان است، که دارای قوه نطق است. آیا موجودات دیگری همچون سایر نخستیها که با انسان وجه تشابه بسیار دارند، فاقد زبان به معنای آن چه انسان مالک آن است، می باشند. اگر زبان را چنان چه چامسکی می پندارد، ودیعه ای ژنتیکی بدانیم، که نوع- ویژه است، و تنها به نوع انسان تعلق دارد، آن گاه دیگر جانداران باید طبعاً فاقد چنین توانایی باشند. این مساله مدتهاست دانشمندان را به آزمایش های بسیاری واداشته است. از جمله آن باید از آزمایش هایی نام برد که بر شامپانزه ها و گوریل ها انجام گرفته است. موراد آزمایش متعدد است، و با توجه به این که در زبان فارسی مقالات متعددی در این باب نگاشته شده است، از ذکر آن ها صرف نظر می کنم.(ر.ک. منابع) تنها باید به این نکته اشاره نمود، که آموزش های متعددی به شامپانزه ها داده شد، تا با کمک آن آموزش ها به انسان نما هاape)) زبان یاد داده شود. اما تمامی تلاش ها با آن که نتایجی مثبتی هم در بر داشته است، تا به امروز بدان دلالت دارد، که حیواناتی از جمله انسان نما ها همچون شامپانزه ، که از نظر ژنتیکی بسیار بسیار با انسان مشابه است، نمی توانند، زبان را به آن صورت که در انسان نهادی خلاق است، بیاموزند. آن چه که میمون ها فاقد آن می باشند، خلاقیت creativity زبانی بوده است که مختص نحو می باشد. و جالب این که انسان نما ها همواره در بخش نحو از خود ضعف نشان داده اند، و تنها توانسته اند که معنا را با کمک نشانه های نمادین همچون زبان اشاره انتقال بدهند. به علاوه این که انسان نما ها همچون گوریل ها و یا شامپانزه ها فاقد اندام گفتاری همچون اندام آدمی می باشند. اندام محدود و فاقد تحرک لازم انسان نماها بر رغم اندام انسان مانع از این می شود، که انسان نما ها بتوانند، تولید گفتار کنند. اما بر عکس در انسان اندام گفتار یعنی حنجره به گونه ایست، که فرد را قادر به تولید تعداد معتنابهی آوا می سازد، آن هم به خاطر طویل تر بودن حنجره است. کودک در هنگام تولد دارای حنجره ایست، کوتاه . این کوتاهی مجرای حنجره او را قادر می سازد، که در هنگام مکیدن شیر مادر قادر به تنفس نیز باشد. در مرور زمان این شکل حنجره تغییر نموده و به طول آن افزوده می شود، و اصطلاحاً حنجره پایین می آید. این شکل از حنجره یعنی حنجره کوتاه در نئاندرتال ها نیز مشاهده می شود. کوتاهی حنجره باعث می شده ، که زبان نیز از تحرک بسیار کمی بر خوردار باشد. برای مثال نئاندرتال ها نمی توانسته اند، واکه هایی همچون / i a u / را تولید کنند. آن ها برای تولید گفتار با مشکلات متعددی مواجه بوده اند، و طبعاً نمی توانستند مانند اخلافشان تولید گفتار نمایند. میمون ها نیز در هنگام جیغ کشیدن نمی توانند زبان خود را حرکت بدهند. اما زبان انسان بسیار به راحتی قابلیت حرکت دارد. این مسئله، و مواردی همچون تحرک آزادانه زبان نشان دهنده آن است، که مجرای گفتار آدمی نه فقط اندامی ایست برای تنفس یا تغذیه بلکه اندامی ایست اختصاصی شده برای تولید گفتار، که در سایر انسان نماها مشاهده نمی شود. جایگاه زبان در مغز آزمایش های مختلف بر روی کسانی که صدمه های مغزی دیده اند، نشان داده است، که نیمکره چپ مغز مسئول عملکرد های کلامی انسان است. این مسئله ناشی از یکسویه شدن کارکرد های مخ است. یکسویه شدگی یعنی این که نیمکره های مخ انسان که در هنگام طفولیت دارای وظایف همسان می باشند، و هیچ کدام وظیفه ای اختصاصی شده ندارد به مرورایام با رشد کودک نیمکره های مخ شروع به یکسویه شدن می کنند، و هر کدام مسئول کنترل عملکرد های خاصی می شود. برای مثال نیمکره راست بزرگسالان وظایفی همچون پردازش کارکرد های غیر کلامی را به عهده می گیرد، در حالی که نیمکره چپ مسئول کارکرد های زبانی همچون تولید گفتار، رمز گشایی آوایی/ واجی، نحو، و ... است. تعیین این که درنیمکره چپ کدام قسمت مسئول کدام عملکرد است، کار چندان آسانی نیست، و تنها با کمک شواهد ناشی از آسیب های مغزی است، که ودانشمندان توانسته اند، به برخی از ناحیه ها همچون بروکا و ورنیکه پی ببرند. از جمله می توان جایگاه برخی از فعالیت های شناختی نظیر ادراک آوا ها و محل کنترل ماهیچه های دخیل در تولید گفتار را تعیین نمود برای مثال منطقه بروکا که خود در نیمکره چپ مغز است، مسئول عملکرد تولید گفتار است، و آسیب به آن باعث اختلال در دستور می شود، یعنی حذف واژه های دستوری، و پایانه های صرفی، جملاتی که فرد آسیب دیده تولید می کند اگر که از نظر معنایی مشکلی ندارند، اما از نظر روانی رسا نیست، و اشکالات دستوری در آن دیده می شود، و به طور کلی گفتاری تلگراف وار است. ناحیه ورنیکه که در لوب گیجگاهی است، مسئول عملکرد های معنایی است، فردی که دچار آسیب در این ناحیه شده است، جملات رسایی را تولید میکند، که از نظر دستوری مشکلی ندارند، اما از نظر معنایی مخل می باشد. همچنان که دیده شد، می توان برای برخی از کارکرد های زبانی در نیمکره چپ ناحیه ای را باز شناخت، اما در برخی موارد، تعیین مکان امری ساده نیست. چرا که همواره نمی توان با کمک مطالعه و بررسی زبان پریشی و کسانی که دچار اختلال های گفتاری شده اند، به کارکرد های زبان افراد عادی دست پیدا نمود. اما شواهد تا به حال دال بر این بوده است، که کنترل عملکرد های زبانی را پس از یکسویه شدن مغز نیمکره چپ به عهده می گیرد. تا پیش از یکسویه شدگی اگر در یکی از نیمکره های مغز کودک آسیبی رخ بدهد، به دلیل انعطاف بالایی که نیمکره ها در بدست گرفتن وظایف هم دارند، امکان ترمیم آسیب بیشتر از سنین بزرگسالی وجود دارد. این یکسو.یه شدگی نیمکره ها با مسئله دیگری نیز در ارتباط می باشند، و آن مسئله وجود دوره بحرانی در فراگیری زبان است. دوره بحرانی مسئله دوره بحرانی از سوی لنه برگ مطرح شد. این دوره ، که از نظر لنه برگ از دو سالگی آغاز می شود، پیش از آخرین مرحله بلوغ ساختاری و کارکردی مغز رخ می دهد. دوره بحرانی دوره ایست، که اگر فراگیری زبان در آن دوره اتفاق نیافتد، پس از آن دیگر زبان آموزی ممکن نخواهد بود. لنه برگ علت ان را مرتبط با یکسویه شدگی مغز می داند، و اعتقاد دارد، زمانی که فعالیت های مغز در هر کدام از نیمکره ها اختصاصی شد، دیگر مغز آن انعطاف لازم را ندارد، و این یعنی بسته شدن هسته زبان آموزی کودک. شواهدی که این مسئله را تایید می کند، کودکانی می باشند، که در انزوا و یا خارج از محیط طبیعی انسانی و محیط زبانی رشد یافته اند. نمونه های آن ویکتور و جنی می باشند، که در اکثر کتاب های روانشناسی مثال آن ها به شاهد آمده است.(feral children) ویکتورکودکی 12 ساله بود، که در آغاز قرن 19 در جنگل های فرانسه منطقه آوارون پیداشد. او به دور از اجتماع انسانی و در میان گرگ ها بزرگ شده بود. پرورش او را شخصی به نام دکتر ایتار به عهده گرفت. ایتار سعی بسیاری نمود تا به ویکتور روابط و اصول اجتماعی را بیاموزاند، و تا حد زیادی موفقیت کسب کرد، اما از نظر زبانی ویکتور هیچ پیشرفتی نکرد. زبان آموزی او تنها به چند کلمه محدود ماند. مورد دیگر مورد جنی است. جنی که دختر بچه 13 ساله ای بود، از بیست ماهگی تا به زمان پیدا شدندش به دست والدین خود محبوس مانده بود. او از هرگونه اجتماعی به دور مانده بود، و پدر و مادرش تنها به دادن غذا به او اکتفا می نمودند. پس از آن که جنی را در 1970 یافتند، او را به مراکز زبانشناسی فرستادند، تا آموزش های لازم را ببیند. جنی نیز همچون ویکتور هیچ موفقیتی بدست نیاورد، اگرچه که او توانست، مقداری پیشرفت کند، اما این پیشرفت تنها به معدود واژه محدود شد، و نحو در او هیچ رشدی نیافت. این موارد و مواردی که از آزمایش بر روی کودکان ناشنوا ناشی شد، وجود یک دوره بحرانی را در فراگیری زبان تایید می نماید. شواهد تجربی نشان داده است، که اگر کودکی پیش از آغاز زبانی شنوایی خود را از دست، بدهند، همچون ناشنوایان مادرزادی خواهند بود. اما اگر این از دست دادن شنوایی در سنین سه تا چهارسالگی باشد، گفتار رفته رفته رو به تضعیف می نهد، اما آموزش زبان به این دست از کودکان موفقیت تر از کودکان دسته اول است، که ناشنوایی مادرزادی دارند. یک رابطه مستقیم میان طول دوره ای که کودک در معرض زبانی قرار می گیرد و مهارت در بازآموزی وجود دارد. اگر به کودکان در این سن زبان اشاره یاد داده شود، از نظر زبانی با همسالان شنوای خود فرقی نخواهند داشت. همه این مطالب تاییدی ایست، بر این که زبان آموزی رفتاریست، که فعال شدن آن در یک دوره خاص تنها میسر می باشد. همچنان که لنه برگ در مختصه های یک رفتار زیستی بدان اشاره کرده است، شواهد موجود همه دلالت بر این دارد، که زبان انسان ماهیتی است، از پیش در آدمی تعبیه شده، و فطری. اما فطری بودن آن در آدمی باعث نمی شود، که انسان برای بروز این استعداد فطری به محیط زبانی نیاز نداشته باشد. محیط زبانی فعال کننده این مختصه ها می باشند، که به طور ژنتیکی در انسان تعبیه شده است.
شاهدی از زبان های پیجین و کریول
تا به این جا دانستیم که زبان ماهیتی است، که تنها در آدم سان ها وجود دارد، و شواهد نشان داده است، که سایر نخستیها و انسان نماها، فاقد توانایی فراگیری زبان هستند. اما نباید این نکته را از نظر دور داشت، که ازمایش ها نشان داده اند، که انسان نماهایی همچون شامپانزه توانایی فراگیری زبان اشاره و انتقال معانی را داشته اند، و آن چه که در آن ها از نظر زبانی فقدان محسوب می شده است، یک نظام نحوی بوده که در انسان به طور خلاق عمل می کند. اما آیا انسان و یا آدم سان هاhomonid به یک باره در اثر تنها یک جهش mutation از دیگر نخستیها تمایز زبانی پیدا کرده اند؟
یکی از بحث انگیز ترین و جالب ترین نظریاتی که در چندین ساله اخیر بیان شده است، نظریه بیکرتون می باشد، که نتیجه تحقیقات عدیده اش بر روی زبان های پیجین و کریول می باشد.
پیجین زبانی است ساختگی که به توسط عده ای از انسان ها خلق می شود، که در شرایط خاص نیازمند برقراری ارتباط با یکدیگر می باشند، اما به دلیل تفاوت زبانی با همدیگر و عدم تفهیم و تفاهم متقابل این انتقال صورت نمی گیرد. برای مثال در سده های 16 تا 19 میلادی که قدرت های استثماری اروپا از بردگان به عنوان نیرو های کاری در سرتاسر مستعمراتش استفاده می کردند، این زبان ها رفته رفته شکل گرفتند. این بردگان اغلب از سرزمین خود برای کار به سایر نقاط مستعمراتی آورده می شدند، و در این موقعیت، که اقوام مختلف با زبان های مختلف در یک جا به گرد هم می آمدند، نیاز داشتند، که به نوعی و وسیله ای با یکدیگر ایجاد ارتباط نمایند. از یک طرف بردگان می بایست با سایر بردگان ارتباط کلامی برقرار می نمودند، و از طرفی دیگر اربابان نیز می بایست، با بردگان خود برای رفع نیاز ارتباط کلامی می داشتند. در این موقعیت خاص زبان های ساختگی که بعدها به پیجین موسوم شد پدید آمد، که اغلب آمییزه ای بود از واژگان یک زبان با نحو بسیار ابتدایی از یک زبان دیگر. زبان پیجین تداوم می یافت تا به نسل بعد، برای نسل بعدی که اسلافش از آن زبان پیجین برای ارتباط استفاده می کردند، آن زبان ساختگی همچون زبان بومی محسوب می شد، و به آن در زبانشناسی کریول می گویند. بر عکس پیجین که فاقد ساخت بوده است، و نحو بسیار ابتدایی داشته است، زبان های کریول دارای ساخت بوده اند، و از نظر نحوی بنا به نظر بیکرتون پیچیدگی های سایر زبان های طبیعی را دارا می باشند، و کاملاً رشد یافته اند، و توانایی رفع نیاز جامعه زبانی را مانند سایر زبان ها دارند. بنا به اعتقاد بیکرتون این توانایی خلق زبانی جدید نشان گر توانایی زیستی – زبانی انسان ها است. توانایی زیستی که ریشه های عصب شناختی دارد. این بنیاد زیستی نه تنها توانسته است در یک دوره زمانی دور زبانی را خلق نماید بلکه در مواقعی که نیاز به برقراری ارتباط هم باشد، اما زبانی مشترک وجود ندارد، دست به عمل می زند، و زبانی جدید باز سازی می کند. بیکرتون اعتقاد دارد، که این زبان های ساختی شواهد بسیار خوبی می باشند برای رسیدن به دستور همگانی، یعنی همان چیزی که چامسکی از آن به عنوان دانش فطری زبانی بشر یاد می کند، و اعتقاد دارد، در تمامی زبان ها مشترک است. بیکرتون مانند همه نظریات زبانی جدید به وجود اصول همگانی نحوuniversal syntactic principles باور دارد، که بنیادین می باشند، و ماهیتی عصب شناختی دارند. این اصول بینادین زمانی که با واژگان همراه می شود، باعث خلق زبانی جدید می گردد. زبان های کریول نشانه ای از این زبان های نوساخته می باشند. بیکرتون با کمک این شواهد قویاً چنین فرضیه سازی می کند، که این ساختار نورولوژیک وسیله ای ایست برای هر نوع species تا با آن زبانی را فرابگیرد. او میان مفهوم سازیconceptualization و رفتار ارتباطی، که از انسان یا سایر پستانداران سر می زند، تشابهات بسیاری می بیند. از این روی آن زبانی که زبان متقدم است، و اولین بار به وجود آمد به گونه ای بوده است، تا انواع متقدم نخستیها با آن برای پاسخ گفتن به جهان خارج بهره ببرند. یعنی در تمامی اسلاف نخستی یک زیرساخت خالص بازنمودی وجود داشته است، که زبان آموزی شامپانزه ها با کمک زبان اشاره بازتابی از آن است. برای مثال شامپانزه های توانایی طبقه بندی عناصر را به مقوله مفهومی شانconceptual دارا می باشند. وقتی که یک میمون نشانه ایی را به عنوان موز مشاهده می کند، آن را در ذهن در ذیل مقوله ای قرار می دهد، که سایر اسم ها را قرار داده است.
بیکرتون همچنین این فرضیه را بنیان می نهد، که یک زبان پیشینprotolanguage وجود دارد، که مابین دوره پیش از زبان prelinguistic period و زبان واقعی(منظور زبان بشر است) قرار دارد. این زبان در حدود4 تا 2 میلیون سال پیش وجود داشته است، از این زبان فاقد ساخت است، که زبان واقعی شکل می یابد. زبان واقعی دارای دو مولفه است، مولفه واژگانی و مولفه نحوی. زبان انسان دو نظام بازنمودی دارد، یک نظام بازنمودی اولیه که ارائه دهنده مدلی از جهان است، که مبتنی بر درون دادهای حسی، حافظه، و مقولات است، و دیگری نظام بازنمودی ثانویه که به مدل سازی از مدل اولیه در قالب واژگان می پردازد. نخستیها فاقد این نظام ثانویه می باشند. اما نوع انسان که دارای هر دو نظام شده است، توانایی بازنمود جهان را به نحوی بسیار پیچیده تر داراست، این نظام بازنمودی نتیجه رخدادی تکاملی است، که البته این تکامل یک تکامل رفتاری نیست، بلکه تطور در نظام عصبی انسان است. تطوری که ما را قادر ساخته است، نماد های معنایی را با ساختار های صوری پیچیده تر مربتط نماییم.
(عکس وبلاگ: لوگوی زبانشناسی)