X
تبلیغات
زبان شناسی همگانی - مفاهیم بنیادی در زبانشناسی شناختی

زبان‌شناسي‌ شناختي‌   يكي‌ از مكاتب‌ نوين‌ زبان‌شناسي‌ است‌. دبيرمقدم‌ (1383، فصل‌ اول‌) سه‌ نگرش‌ غالب‌ در زبان‌شناسي‌ امروز را نگرشهاي‌ صورت‌گرا  ، نقش‌گرا   و شناختي‌ مي‌داند. اگر بتوان‌ اكثر نظريه‌ها و مكاتب‌ زبان‌شناسي‌ را به‌ جزيره‌اي‌ مانند كرد كه‌ حوزه‌ و مرز مشخصي‌ دارند، زبان‌شناسي‌ شناختي‌ را بايد به‌ مثابه‌ مجمع‌ الجزايري‌ در نظر گرفت‌ كه‌ شامل‌ چندين‌ جزيره‌ كوچك‌ است‌. اين‌ جزاير كوچك‌ نظريات‌ مختلفي‌ هستند كه‌ همگي‌ به‌ نوعي‌ به‌ هم‌ مربوط‌اند.

 زبان‌شناسي‌ شناختي‌ چارچوبي‌ انعطاف‌پذير است‌، اما نظريه‌اي‌ واحد نيست‌. زبان‌شناسي‌ شناختي‌ را مي‌توان‌ به‌ خانواده‌اي‌ تشبيه‌ كرد كه‌ اعضاي‌ آن‌ داراي‌ ويژگيهاي‌ مشتركي‌ هستند، هرچند با همديگر تفاوتهايي‌ نيز دارند. زبان‌شناسان‌ شناخت‌گرا، مانند همه‌ زبان‌شناسان‌، زبان‌ را به‌ عنوان‌ موضوع‌ علم‌ خود مطالعه‌ مي‌كنند و سعي‌ در توصيف‌ نظام‌ و نقش‌ زبان‌ دارند. آنها به‌ بررسي‌ رابطه‌ ميان‌ زبان‌ انسان‌، ذهن‌ او و تجارب‌ اجتماعي‌ و فيزيكي‌ او مي‌پردازند. يكي‌ از دلايل‌ مهم‌ آنها در مطالعه‌ زبان‌ از اين‌ فرض‌ ناشي‌ مي‌شود كه‌ زبان‌ الگوهاي‌ انديشه‌ و ويژگيهاي‌ ذهن‌ انسان‌ را منعكس‌ مي‌كند (كرافت‌ و كروز 2004). بنابراين‌ مطالعه‌ زبان‌ از اين‌ نگاه‌، مطالعه‌ الگوهاي‌ مفهوم‌سازي‌   است‌. با مطالعه‌ زبان‌ مي‌توان‌ به‌ ماهيت‌ و ساختار افكار و آراي‌ ذهن‌ انسان‌ پي‌ برد. اين‌ مكتب‌ تا حدود زيادي‌ ريشه‌ در مباحث‌ زباني‌ مطرح‌ در دهه‌هاي‌ 1960 و 1970 دارد. در واقع‌ اين‌ نگرش‌ ماحصل‌ “نزاعهاي‌زبان‌شناسي‌  ” ميان‌ معني‌شناسان‌ زايشي‌ و طرفداران‌ چامسكي‌ است‌. دو تن‌ از اين‌ افراد، يعني‌ جرج‌ ليكاف‌  و رونالد لانگاكر  ، در ادامه‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدند كه‌ نگرش‌ در نظريه‌ زبان‌شناسي‌ بايد از ريشه‌ تغيير كند. آنها به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدند كه‌ برخلاف‌ آنچه‌ چامسكي‌ و طرفدارانش‌ به‌ آن‌ معتقدند بنياد مطالعات‌ زباني‌ بايد بر اساس‌ معني‌ باشد و قواي‌ شناختي‌ انسان‌ در اين‌ مطالعه‌ مدنظر قرار گيرند. تنها با اين‌ نگرش‌ است‌ كه‌ يافته‌هاي‌ زبان‌شناسي‌ مي‌توانند واقعيت‌ روان‌شناختي‌ داشته‌ باشند. اين‌ نگرش‌ كه‌ ابتدا به‌ عنوان‌ شاخه‌اي‌ از دستور زايشي‌ از متن‌ آن‌ جدا شد، در ادامه‌ به‌ ديدگاهي‌ مخالف‌ تبديل‌ گشت‌. آنها با نگرش‌ تعبيري‌ به‌ معني‌ مخالف‌ بودند و بررسي‌ معناي‌ زباني‌ را بر اساس‌ معني‌شناسي‌ صدق‌ و كذب‌   و مؤلفه‌هاي‌ معنايي‌ نادرست‌ مي‌دانستند. در زبان‌شناسي‌ شناختي‌ فرض‌ بر اين‌ است‌ كه‌ زبان‌ يك‌ قوه‌ ذهني‌ غيرحوزه‌اي‌   و وابسته‌ به‌ ديگر قواي‌ ذهني‌ است‌ (لانگاكر 1987، 1990، 1991). در ديدگاه‌ ساخت‌گرايي‌ و زايشي‌ عكس‌ اين‌ فرض‌ حاكم‌ است‌. كتابهاي‌ ليكاف‌ (1987) و لانگاكر (1987) دو اثري‌ هستند كه‌ پايه‌ مكتب‌شناختي‌ در آنها پي‌ريزي‌ شده‌ است‌. البته‌ زبان‌شناسي‌ شناختي‌ ريشه‌ در ظهور علوم‌شناختي‌ جديد در دهه‌هاي‌ 1960 و 1970 ميلادي‌، بويژه‌ در بررسي‌ مقوله‌بندي‌   در ذهن‌ انسان‌ و روان‌شناسي‌ گشتالت‌ دارد (ايوانز و گرين‌ 2006، ص‌ 3). پژوهشهاي‌ نخستين‌ در زبان‌شناسي‌ شناختي‌ در دهه‌هاي‌ 1970 و 1980 از سوي‌ محققان‌ كم‌ شماري‌ در بخشهاي‌ غربي‌ ايالات‌ متحده‌ انجام‌ مي‌ شد. در اواخر دهه‌ 1980 حوزه‌ اين‌ پژوهشها به‌ اروپا نيز كشيده‌ شد و از دهه‌ 1990 به‌ بعد در بسياري‌ از نقاط‌ مختلف‌ جهان‌ محققاني‌ را مي‌توان‌ يافت‌ كه‌ خود را زبان‌شناس‌ شناختي‌ مي‌دانند.

 انجمن‌ بين‌المللي‌ زبان‌شناسي‌ شناختي‌   در 1989 در همايشي‌ كه‌ در دويسبورگ‌ آلمان‌ برگزار شد موجوديتي‌ رسمي‌ يافت‌ (گيرارتز 2006). با اينكه‌ مدت‌ زيادي‌ از عمر
 زبان‌شناسي‌ شناختي‌ نمي‌گذرد، اما اين‌ مكتب‌ به‌ يكي‌ از مهمترين‌ مكاتب‌ زبان‌شناسي‌ تبديل‌ شده‌ است‌ و در عين‌ حال‌ توانسته‌ با شاخه‌هاي‌ علمي‌ متنوعي‌ چون‌ روان‌شناسي‌، عصب‌شناسي‌، هوش‌ مصنوعي‌، فلسفه‌ و نقد ادبي‌ تعامل‌ برقرار كند. علاوه‌ بر ليكاف‌ و لانگاكر، آثار زبان‌شناسان‌ ديگري‌ مانند تالمي‌  ، كرافت‌  ، فوكونيه‌  ، جانسون‌  ، سويتسر   و ترنر   در رشد و بالندگي‌ اين‌ مكتب‌ تأثيرگذار بوده‌ است‌.

 در زبان‌شناسي‌ شناختي‌ ديدگاه‌ مهم‌ سوسور مبني‌ بر اين‌ كه‌ زبان‌ نظامي‌ از نشانه‌هاست‌ مورد پذيرش‌ است‌. لانگاكر (1987، ص‌ 11) زبان‌ را نظامي‌ نامحدود از نشانه‌هاي‌ زباني‌ مي‌داند كه‌ هر كدام‌ نمايي‌ معنايي‌ را به‌ نمايي‌ آوايي‌ متصل‌ مي‌كنند. در اين‌ نگرش‌ نمادهاي‌ معنايي‌، فرايندهايي‌ ذهني‌ در نظر گرفته‌ مي‌شوند كه‌ لانگاكر در اشاره‌ به‌ آنها به‌جاي‌ اصطلاح‌ مفهوم‌ از مفهوم‌سازي‌ بهره‌ مي‌برد. اصطلاح‌ مفهوم‌ به‌ نوعي‌ معناي‌ ثابت‌ بودن‌ را مي‌رساند اما اصطلاح‌ مفهوم‌سازي‌ به‌ پويا بودن‌ معني‌ در اين‌ نگرش‌ تأكيد دارد. زبان‌ افكار ما را رمزگذاري‌ مي‌كند. اين‌ كار از طريق‌ بهره‌گيري‌ از عناصر نمادين‌   انجام‌ مي‌شود. نمادها يا عناصر نمادين‌ واحدهايي‌ از زبان‌ هستند كه‌ داراي‌ صورت‌ و معني‌ مي‌باشند. نمادها مي‌توانند تكواژ (مانند: نا ــ در نامرد)، واژه‌ (مانند: مرد، چوب‌، دست‌) يا زنجيره‌اي‌ از كلمات‌ (مانند: ديروز كتاب‌ جالبي‌ درباره‌ نحو خواندم‌) باشند. زبان‌ به‌ ما اجازه‌ مي‌دهد در تمام‌ موقعيت‌ها با بهره‌گيري‌ از اين‌ عناصر نمادين‌ به‌ رمزگذاري‌ و انتقال‌ مفاهيم‌ و افكار پيچيده‌ و ظريف‌ خود بپردازيم‌.

 براي‌ درك‌ نقش‌ نمادين‌ زبان‌، به‌ بررسي‌ نحوه‌ درك‌ جمله‌ (1) از سوي‌ فارسي‌ زبانان‌ مي‌پردازيم‌.

 1) گربه‌ از روي‌ ديوار پريد.

 ابتدا ببينيم‌ اين‌ جمله‌ كدام‌ يك‌ از موارد مشخص‌ شده‌ در شكل‌ (1) را نشان‌ مي‌دهد (ايوانز و گرين‌ 2006، ص‌ 8).

 شكل‌ 1. برداشت‌هاي‌ محتمل‌ براي‌ جمله‌ گربه‌ از روي‌ ديوار پريد.

 احتمالاً شما مورد (د) را انتخاب‌ كرده‌ايد. اما اين‌ جمله‌ چه‌ اهميتي‌ دارد؟ در واقع‌ اهميت‌ اين‌ جمله‌ در اين‌ است‌ كه‌ نشان‌ مي‌دهد حتي‌ اين‌ جمله‌ ساده‌ نيز مي‌تواند داراي‌ ابهام‌ معنايي‌ باشد. مثلاً فعل‌ پريدن‌ را مي‌توان‌ به‌ همه‌ موارد در شكل‌ (1) اطلاق‌ كرد. و در مورد حرف‌ اضافه‌ روي‌ نيز چنين‌ موردي‌ وجود دارد؛ يعني‌ عباراتي‌ مانند رفتن‌ از روي‌ پل‌ و پرواز از روي‌ كوه‌ نشان‌دهنده‌ ابهام‌ در كاربرد اين‌ واژه‌ هستند. پس‌ مي‌توان‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيد كه‌ حتي‌ در جمله‌ ساده‌اي‌ مانند جمله‌ (1)، واژه‌ها در حالي‌ كه‌ داراي‌ معني‌ هستند، اما فقط‌ در بخشي‌ از مفهوم‌سازي‌ شركت‌ مي‌كنند و درك‌ كامل‌ جمله‌ بستگي‌ به‌ دانش‌ دائرة‌المعارفي‌   دارد (لانگاكر 1987). در درك‌ اين‌ جمله‌ سخنگوي‌ زبان‌ مي‌داند كه‌ گربه‌ از داخل‌ ديوار نمي‌تواند رد شود، و وقتي‌ از طرفي‌ پريد در طرف‌ ديگر فرود مي‌آيد، و خود گربه‌ اين‌ را مي‌داند والخ‌. ما در مفهوم‌سازي‌ جمله‌ (1) از اين‌ دانش‌ بهره‌ مي‌بريم‌.

 در ديدگاه‌ شناختي‌ همان‌ طور كه‌ زبان‌ را داراي‌ نظام‌ و ساختار مي‌دانند، فكر و انديشه‌ را نيز داراي‌ نظام‌ و ساختار مي‌دانند. از نظر آنان‌ ساختار نظام‌مندي‌ كه‌ در زبان‌ وجود دارد ساختار فكر ما را هم‌ منعكس‌ مي‌كند. براي‌ درك‌ بهتر اين‌ موضوع‌ به‌ مثالهاي‌ (2) توجه‌ كنيد:

 2) الف‌. عيد نوروز دارد به‌ سرعت‌ نزديك‌ مي‌شود.

 ب‌. احمد و علي‌ دوستي‌ دوري‌ با هم‌ دارند.

 جمله‌ (2)الف‌ به‌ حوزه‌ مفهومي‌ زمان‌ و جمله‌ (2)ب‌ به‌ حوزه‌ مفهومي‌ محبت‌ ارتباط‌ دارند. هر دوي‌ اين‌ حوزه‌ها انتزاعي‌ هستند. حوزه‌ مفهومي‌ مجموعه‌اي‌ از دانش‌ درون‌ نظام‌ مفهومي‌ ماست‌ كه‌ تجربه‌ها و مفاهيم‌ مرتبط‌ را در خود دارد و به‌ آنها نظم‌ مي‌دهد. مثلاً در حوزه‌ مفهومي‌ زمان‌، مفهومي‌ زماني‌ مانند عيد نوروز قرار دارد، كه‌ رخدادي‌ زماني‌است‌. نكته‌اي‌ كه‌ در مورد جملات‌ (2) قابل‌ توجه‌ است‌ اين‌ است‌ كه‌ در هر مورد مفهومي‌ انتزاعي‌، مانند عيد نوروز و دوستي‌، با بهره‌گيري‌ از حوزه‌هاي‌ عيني‌، يعني‌ حركت‌ و نزديكي‌ فيزيكي‌، نشان‌ داده‌ شده‌اند. در جمله‌ اول‌ اين‌گونه‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ عيد نوروز در حال‌ حركت‌ است‌ و به‌ ما نزديك‌ مي‌شود، و در جمله‌ دوم‌ دوستي‌ را به‌ مفهوم‌ مكاني‌ نزديك‌ و دور منطبق‌ كرده‌ايم‌. ليكاف‌ و جانسون‌ (1980 و1990) به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدند كه‌ مفاهيم‌ انتزاعي‌ در حوزه‌ مفهومي‌ انسان‌ با بهره‌گيري‌ از مفاهيم‌ عيني‌ سازمان‌بندي‌ مي‌شوند. يعني‌ زبان‌ به‌ ما نشان‌ مي‌دهد كه‌ در ذهن‌ خويش‌ مفاهيم‌ انتزاعي‌ را بر اساس‌ مفاهيم‌ عيني‌ بيان‌ يا درك‌ مي‌كنيم‌. پس‌ زبان‌شناسان‌ شناختي‌ در مورد زبان‌ و نحوه‌ انعكاس‌ شناخت‌ در زبان‌ فرضيه‌پردازي‌ مي‌كنند.

 زبان‌شناسان‌ شناختي‌ بر اين‌ نكته‌ تأكيد دارند كه‌ الگوي‌ زبان‌شناختي‌ نه‌ تنها بايد به‌ تبيين‌ دانش‌ زباني‌ افراد بپردازد، بلكه‌ بايد با دانشي‌ كه‌ دانشمندان‌ علوم‌ شناختي‌ از حوزه‌هاي‌ ديگر شناخت‌ به‌ دست‌ آورده‌اند، سازگار باشد. ايوانز و گرين‌ (2006ص‌ 17) براي‌ نشان‌ دادن‌ اين‌ نكته‌ مثالهاي‌ (3) را براي‌ اشاره‌ به‌ شكل‌ (2) آورده‌اند:

 3) الف‌. گربه‌ روي‌ صندلي‌ است‌.

  ب‌. صندلي‌ زير گربه‌ است‌.

 

 شكل‌ 2

احتمالاً اكثر سخنگويان‌ زبان‌ در اشاره‌ به‌ صحنه‌ فوق‌، از جمله‌ (3)الف‌ استفاده‌ مي‌كنند، و توصيف‌ (3)ب‌ كمي‌عجيب‌ به‌ نظر مي‌ رسد، مگر اينكه‌ مثلاً شخصي‌ دنبال‌ صندلي‌ بگردد و از توصيف‌ دوم‌ استفاده‌ كند. دليل‌ اين‌ امر در چيست‌؟ از ديدگاه‌ روان‌شناسي‌، ذهن‌ بر ابعاد خاصي‌ از هر صحنه‌ ديداري‌ تمركز مي‌كند. مثلاً در اين‌ صحنه‌، ذهن‌ بر گربه‌ تمركز مي‌كند تا بر صندلي‌، به‌ همين‌ دليل‌ درباره‌ گربه‌ اطلاعي‌ داده‌ مي‌شود. شايد به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ دانش‌ ما از جهان‌ مي‌گويد احتمال‌ اينكه‌ گربه‌ حركت‌ كند نسبت‌ به‌ صندلي‌ بيشتر است‌. اين‌ بخش‌ برجسته‌ در صحنه‌ را نما   و بقيه‌ صحنه‌ را زمينه‌  يا پايه‌   مي‌نامند. ذهن‌ از هر صحنه‌اي‌ بخشي‌ را به‌ عنوان‌ نما و بخش‌ ديگر را به‌ عنوان‌ پايه‌ انتخاب‌ مي‌كند و اطلاعات‌ مربوط‌ به‌ صحنه‌ را ارائه‌ مي‌كند.

 ليكاف‌ (1990) دو اصل‌ را از اصول‌ بنيادي‌ زبان‌شناسي‌ شناختي‌ مي‌دانند: اصل‌ تعميم‌ و اصل‌ شناختي‌. در اكثر رويكردهايي‌ كه‌ در حال‌ حاضر به‌ مطالعه‌ زبان‌ مي‌پردازند، تقسيم‌ نظام‌ زبان‌ به‌ حوزه‌هايي‌ مانند واج‌شناسي‌، معني‌شناسي‌، نحو، صرف‌ و كاربردشناسي‌ و مطالعه‌ مجزاي‌ هر حوزه‌ امري‌ عادي‌ است‌. در نتيجه‌ براي‌ هر حوزه‌ اصول‌ و قواعدي‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ خاص‌ آن‌ است‌ و نمي‌توان‌ آن‌ را به‌ كل‌ نظام‌ زبان‌ تعميم‌ داد. ديدگاههاي‌ صورت‌گرا از چنين‌ الگويي‌ پيروي‌ مي‌كنند و در واقع‌ نگرش‌ حوزه‌اي‌   به‌ زبان‌ دارند. زبان‌شناسان‌ شناختي‌ با تكيه‌ بر اصل‌ تعميم‌، نگرش‌ حوزه‌اي‌ در مطالعه‌ زبان‌ را نمي‌پذيرند و بر اين‌ نكته‌ اصرار دارند كه‌ جنبه‌هاي‌ مختلف‌ دانش‌ زباني‌ بر اساس‌ برخي‌ توانايي‌هاي‌ شناختي‌ ساخته‌ مي‌شوند و اين‌ توانايي‌ها عام‌ است‌ و از حوزه‌اي‌ به‌ حوزه‌ ديگر فرق‌ نمي‌كند. براين‌ اساس‌ در زبان‌شناسي‌ شناختي‌ تأكيد بر جنبه‌هاي‌ مشترك‌ حوزه‌هاي‌ مختلف‌ زباني‌ است‌. به‌ همين‌ دليل‌ در اين‌ مكتب‌ تأكيد بر مطالعه‌ ساختار، اكتساب‌ و كاربرد زبان‌ و ارتباط‌ آنها با ادراك‌  ، مقوله‌بندي‌، مفاهيم‌ معنايي‌ و ساير قواي‌ ذهني‌ است‌.

 مثلاً امروزه‌ در روان‌شناسي‌ شناختي‌ مقوله‌ها را مفاهيمي‌ صددرصدي‌ نمي‌دانند. يعني‌ اين‌گونه‌ نيست‌ كه‌ يك‌ ماهيت‌ درون‌مقوله‌اي‌ باشد يا نباشد، بلكه‌ مقوله‌ها داراي‌ ماهيتي‌ گنگ‌   هستند. به‌ عنوان‌ مثال‌ در شكل‌ (3) برخي‌ ظروف‌ ديده‌ مي‌شوند. اگر از فارسي‌زباني‌ بپرسيم‌ كدام‌ يك‌ از موارد را فنجان‌ مي‌داند، به‌ احتمال‌ زياد شكل‌ (الف‌) را انتخاب‌ خواهد كرد. اما اگر در شرايطي‌ مجبور باشد در داخل‌ همان‌ ظرف‌ سوپ‌ بخورد، مي‌تواند آن‌ را كاسه‌ بداند. پس‌ مقوله‌بندي‌ كاملاً قطعي‌ نيست‌ و گاهي‌ اوقات‌ گنگ‌ است‌ و البته‌ تعامل‌ ما با مقولات‌ نيز بر مقوله‌بندي‌ تأثير مي‌گذارد. مانند دانشمندي‌ كه‌ خفاش‌ را در زمان‌ مطالعه‌ پرندگان‌ در اين‌ طبقه‌ قرار مي‌دهد و در زمان‌ مطالعه‌ پستانداران‌ آن‌ را در طبقه‌ پستانداران‌ جاي‌ مي‌دهد. البته‌ درون‌ هر مقوله‌ مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ يكي‌ از آنها نماينده‌ بهتري‌ براي‌ اين‌ مقوله‌ است‌ يا به‌ اصطلاح‌ سرنمون‌   است‌.

 شكل‌ 3

اما موارد مختلف‌ بر اساس‌ شباهتهاي‌ خانوادگي‌ در يك‌ مقوله‌ قرار مي‌گيرند. اين‌ ويژگي‌ فقط‌ مخصوص‌ پديده‌هاي‌ طبيعي‌ نيست‌. در زبان‌ هم‌ مقولات‌ گنگ‌ هستند و بر اساس‌ شباهت‌ در كنار يكديگر قرار مي‌گيرند. به‌ عنوان‌ مثال‌ پسوند «ــ ك‌»  [-ak]  را در فارسي‌ در نظر بگيريد. واژه‌دهاي‌ متفاوتي‌ با اين‌ پسوند در فارسي‌ ساخته‌ مي‌شود مانند طفلك‌، پسرك‌، ناهارك‌، و مردك‌. با اينكه‌ تكواژ «ــ ك‌» در اين‌ واژه‌ها داراي‌ تفاوتهايي‌ است‌، ولي‌ معمولاً آن‌ را در فارسي‌ داراي‌ يك‌ كاربرد مي‌دانند و آن‌ را به‌ معناي‌ تصغير يا تحبيب‌ به‌ كار مي‌روند. مي‌توان‌ پذيرفت‌ كه‌ اين‌ تكواژ بر اساس‌ شباهت‌ در كاربرد اين‌گونه‌ توصيف‌ مي‌شود و در واقع‌ مي‌توان‌ آن‌ را مقوله‌اي‌ گنگ‌ دانست‌. اين‌ غيرقطعي‌ و گنگ‌ بودن‌ در ساير حوزه‌هاي‌ زبان‌شناسي‌ نيز قابل‌ تأييد است‌.

 چندمعنايي‌ نيز از مفاهيمي‌ است‌ كه‌ ابتدا تصور مي‌شد فقط‌ در مورد معاني‌ واژه‌هايي‌ خاص‌ قابل‌ بررسي‌ است‌. اما در زبان‌شناسي‌ شناختي‌ حوزه‌ چندمعنايي‌ محدود به‌ معاني‌ واژه‌ها نمي‌شود و مي‌توان‌ در ساير حوزه‌هاي‌ زباني‌ نيز آن‌ را بررسي‌ كرد. مثلاً تكواژ «ــ نده‌» فارسي‌ در كلماتي‌ مانند زننده‌ (در بوي‌ زننده‌)، كشنده‌ (در سم‌ كشنده‌) و گوينده‌ داراي‌ معاني‌ متفاوتي‌ است‌. يا حرف‌ اضافه‌ روي‌ در فارسي‌ در جملات‌ (4) داراي‌ معاني‌ متفاوتي‌ است‌:

 4)الف‌. قاب‌ عكس‌ روي‌ تاقچه‌ است‌.

  ب‌. قاب‌ عكس‌ روي‌ ديوار است‌.

  ج‌. احمد روي‌ رساله‌ دكتري‌اش‌ كار مي‌كند.

 در مورد (4)ج‌ مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ روي‌ داراي‌ كاربرد استعاري‌ شده‌ است‌ و معناي‌ جديدي‌ به‌ معاني‌ قبلي‌ آن‌ افزوده‌ شده‌ است‌. پس‌ بنابر اصل‌ تعميم‌، قواعدي‌ كه‌ براي‌ زبان‌ تعريف‌ مي‌شوند محدود به‌ حوزه‌ خاصي‌ نمي‌گردند و براي‌ تمامي‌ بخشهاي‌ زبان‌ قابل‌ كاربرد هستند.

 اما اصل‌ شناختي‌ بر اين‌ نگرش‌ در زبان‌شناسي‌ شناختي‌ تأكيد دارد كه‌ اصولي‌ كه‌ براي‌ زبان‌ توصيف‌ و تبيين‌ مي‌شوند بايد با اصول‌ حاكم‌ بر كاركرد مغز و ذهن‌ كه‌ در ساير رشته‌هاي‌ شناختي‌ كشف‌ شده‌ است‌، سازگار باشند. از اين‌ حيث‌ اصول‌ زبان‌ با ساير اصول‌ شناختي‌ مشترك‌ است‌ و به‌ اين‌ دليل‌، اين‌ رويكرد به‌ مطالعه‌ زبان‌ رويكردي‌ شناختي‌ است‌. اصل‌ شناختي‌ به‌ اين‌ معني‌ است‌ كه‌ اصول‌ حاكم‌ بر ساختهاي‌ زبان‌ بايد همراستا با اصول‌ مطرح‌ از سوي‌ علوم‌ ديگر شناختي‌ باشند، زيرا زبان‌ نيز يكي‌ از قواي‌ شناختي‌ است‌.

 اولين‌ سؤالي‌ كه‌ در برخورد با اصطلاح‌ زبان‌شناسي‌ شناختي‌ به‌ ذهن‌ خطور مي‌كند، معناي‌ «شناختي‌» در اين‌ عبارت‌ است‌. رويكرد شناختي‌ به‌ مطالعه‌ زبان‌ به‌ چه‌ معناست‌؟ اگر اين‌ ديدگاه‌ را به‌ عنوان‌ نگرشي‌ كه‌ زبان‌ را مفهومي‌ ذهني‌مي‌ پندارد بدانيم‌، در آن‌صورت‌ همه‌ ديدگاههايي‌ كه‌ زبان‌ را پديده‌اي‌ ذهني‌ مي‌دانند در اين‌ تعريف‌ جاي‌ مي‌گيرند. پس‌ چه‌ چيزي‌ خاص‌ زبان‌شناسي‌ شناختي‌ است‌ كه‌ آن‌ را از ديدگاههاي‌ ديگري‌ كه‌ ذهن‌گرا هستند متمايز مي‌كند؟ گيرارتز (2006ص‌3) در پاسخ‌ به‌ اين‌ سؤال‌ عنوان‌ مي‌دارد كه‌ يك‌ اصل‌ بنيادي‌ و چهار اصل‌ جنبي‌ مربوط‌ به‌ اين‌ اصل‌، زبان‌شناسي‌ شناختي‌ را از ديگر رويكردهاي‌ ذهني‌ به‌ مطالعه‌ زبان‌ متمايز مي‌كند. آن‌ اصل‌ مهم‌ اين‌ است‌ كه‌ زبان‌ چيزي‌جز معني‌ نيست‌. زبان‌شناسي‌ شناختي‌ بر مطالعه‌ معني‌ تأكيد دارد، برخلاف‌ ديدگاه‌ زايشي‌ كه‌ تعريفي‌ صوري‌ از زبان‌ به‌ دست‌ مي‌دهد و آن‌ را مجموعه‌اي‌ از قواعد و ساختهاي‌ نحوي‌ مي‌داند. زبان‌شناسي‌ شناختي‌ تنها ديدگاهي‌ نيست‌ كه‌ به‌ مطالعه‌ معني‌ مي‌پردازد. چه‌ چيزي‌ اين‌ نگرش‌ را از ساير نگرشها كه‌ معناي‌ زبان‌ را مورد مطالعه‌ قرار مي‌دهند متمايز مي‌كند؟ اينجاست‌ كه‌ چهار اصل‌ جنبي‌ مورد اشاره‌، كه‌ همگي‌ به‌ نوعي‌ نحوه‌ مطالعه‌ معني‌ در زبان‌شناسي‌ شناختي‌ را تعيين‌ مي‌كنند، بايد مد نظر قرار گيرند.

 اصل‌ اول‌ اين‌ است‌ كه‌ معني‌ در زبان‌ منظري‌   است‌. براي‌ درك‌ اين‌ مفهوم‌، مثال‌ زير را در نظر بگيريد. فرض‌ مي‌كنيم‌ كه‌ شما در حياط‌ خلوت‌ پشت‌ خانه‌تان‌ ايستاده‌ايد و دوچرخه‌تان‌ را در جلوي‌ خانه‌ قرار داده‌ايد. اگر كسي‌ محل‌ دوچرخه‌ را از شما بپرسد مي‌توانيد بگوييد دوچرخه‌ جلوي‌ خانه‌ است‌ يا دوچرخه‌ پشت‌ خانه‌ است‌. اگر پاسخ‌ اول‌ را بگوييد، خانه‌ را طوري‌ فرض‌ كرده‌ايد كه‌ مانند انسان‌ پشت‌ و رو دارد و آن‌ را به‌ عنوان‌ مبداً توصيف‌ فرض‌ كرده‌ايد. اما اگر پاسخ‌ دوم‌ را انتخاب‌ كنيد، شما خودتان‌ را به‌ عنوان‌ مبداً اصلي‌ فرض‌ كرده‌ايد و جهت‌ را با توجه‌ به‌ محل‌ حضور خود سنجيده‌ايد. هيچ‌ كدام‌ از اين‌ پاسخهاي‌ به‌ ظاهر متناقض‌ غلط‌ نيست‌. در واقع‌ منظر اتخاذ شده‌ در دو جمله‌ متفاوت‌ است‌، پس‌ معناي‌ زباني‌ چيزي‌ ثابت‌ و از قبل‌ تعيين‌ شده‌ نيست‌ بلكه‌ منظري‌ است‌ كه‌ جهان‌ را از آن‌ دريچه‌ مي‌بينيم‌. لانگاكر (1987) اين‌ مفهوم‌ را با اصطلاح‌ نماسازي‌   بيان‌ مي‌كند. اين‌ ويژگي‌ در مورد ساير قواي‌ شناختي‌ ما نيز كاربرد دارد. مثلاً ما مي‌توانيم‌ در حالي‌ كه‌ مسابقه‌ فوتبالي‌ تماشا مي‌كنيم‌ توجه‌ خود را معطوف‌ به‌ بازيكن‌ صاحب‌ توپ‌، مربي‌ حريف‌، نيمه‌ زمين‌ خودمان‌ يا كل‌ زمين‌ كنيم‌. يعني‌ به‌ طور مرتب‌ حوزه‌ ديد خود را تغيير دهيم‌. در زبان‌ نيز مي‌توان‌ با بهره‌گيري‌ از برخي‌ ساختارها تعريف‌ خاصي‌ از يك‌ صحنه‌ را مجسم‌ كرد و نماهاي‌ متفاوتي‌ را انتخاب‌ كرد. در دو جمله‌ مطرح‌ در (5) نماهاي‌ مختلف‌ براي‌ توصيف‌ يك‌ صحنه‌ انتخاب‌ شده‌اند.

 5) الف‌. احمد طناب‌ را بريد.

  ب‌. طناب‌ بريد.

 در جمله‌ (5)الف‌ هم‌ عامل‌   (احمد) و هم‌ پذيرا   (طناب‌) و هم‌ عملي‌ كه‌ اتفاق‌ افتاده‌ (بريدن‌) در نماسازي‌ مهم‌ هستند و ديده‌ شده‌اند. اما در جمله‌ (5) ب‌ پذيرا و عمل‌ در نما به‌ كار گرفته‌ شده‌اند و عامل‌ از ديد كنار گذاشته‌ شده‌ است‌. پس‌ نماسازي‌ در زبان‌ نيز روي‌ مي‌دهد.

 اصل‌ جنبي‌ دوم‌ اين‌ است‌ كه‌ معناي‌ زباني‌ پويا و قابل‌ انعطاف‌ است‌. از آن‌ جا كه‌ جهان‌ در حال‌ تغيير است‌، زبان‌ را نيز نمي‌توان‌ ثابت‌ پنداشت‌ و معناي‌ زباني‌ نيز پوياست‌. معنايي‌ پوياست‌ كه‌ قابل‌ انعطاف‌ باشد. در زبان‌شناسي‌ شناختي‌ اعتقاد بر اين‌ است‌ كه‌ نبايد فقط‌ به‌ تعريف‌ انتزاعي‌ از مفاهيم‌ و مقولات‌ بسنده‌ كرد، بلكه‌ بايد مصاديقي‌ كه‌ اين‌ تعاريف‌ شامل‌ آنها مي‌شود را نيز ديد و شناخت‌ تا دانش‌ فرد از آنها به‌ سطح‌ قابل‌ قبولي‌ برسد (گيرارتز 2006 ص‌1). به‌ عنوان‌ مثال‌ ما مي‌توانيم‌ پرندگان‌ را به‌ عنوان‌ نوعي‌ از حيوانات‌ كه‌ داراي‌ ويژگيهاي‌ خاصي‌ (مانند داشتن‌ بال‌، قدرت‌ پرواز، تخم‌گذار) هستند تعريف‌ كنيم‌، اما اگر مي‌خواهيم‌ آنها را به‌ درستي‌ بشناسيم‌ بايد حداقل‌ چند پرنده‌ مثل‌ كبوتر، پرستو و گنجشك‌ را ببينيم‌ و اگر شناخت‌ بهتري‌ مي‌طلبيم‌ بايد شترمرغ‌ و پنگوئن‌ را نيز ببينيم‌. اگر به‌ اين‌ تعريف‌ از معناي‌ پرندگان‌ برگرديم‌، متوجه‌ مي‌شويم‌ كه‌ پرندگان‌ يك‌ خانواده‌ قابل‌ انعطاف‌ را تشكيل‌ مي‌دهند و نمي‌توان‌ به‌ دنبال‌ ويژگيهاي‌ خاص‌ و ثابتي‌ براي‌ تعريف‌ آنها گشت‌.

 اصل‌ ديگر ناظر بر اين‌ واقعيت‌ است‌ كه‌ معناي‌ زبان‌ دائرة‌المعارفي‌   است‌ و مستقل‌ از ساير حوزه‌هاي‌ شناختي‌ نيست‌. از آن‌ جا كه‌ انسان‌ با جهان‌ در تعامل‌ است‌، معنايي‌ كه‌ او با آن‌ سروكار دارد نمي‌تواند مستقل‌ و جدا از جهان‌ به‌ عنوان‌ حوزه‌اي‌ مستقل‌ در ذهن‌ در نظر گرفته‌ شود. در واقع‌ معنا تجربه‌ كلي‌ انسان‌ را منعكس‌ مي‌كند. پس‌ معناي‌ زباني‌ با دانش‌ جهاني‌ ما در تعامل‌ است‌ و ازاين‌رو معنا دائرة‌المعارفي‌ است‌ و مستقل‌ از ساير قواي‌ ذهني‌ ما نيست‌. براي‌ درك‌ بهتر اين‌ مفهوم‌ جملات‌ (6) را در نظر بگيريد.

 6) الف‌. ماشين‌ علي‌ قرمز است‌.

  ب‌. موهاي‌ علي‌ قرمز است‌.

 هرچند در اين‌ دو جمله‌ قرمز به‌ يك‌ رنگ‌ اشاره‌ مي‌كند و در حوزه‌ شناختي‌ رنگ‌ها قرار مي‌گيرد، اما هر كسي‌ مي‌داند كه‌ انتظار نمي‌رود رنگ‌ موهاي‌ علي‌ به‌ مانند رنگ‌ ماشين‌ او باشد. يعني‌ هرچند در هر دو جمله‌ از واژه‌ قرمز استفاده‌ شده‌، اما اين‌ دو قرمز با همديگر برابر نيستند. مثلاً در جمله‌ (6) الف‌ رنگ‌ قرمز رنگي‌ مانند رنگ‌ خون‌ را به‌ ذهن‌ مي‌رساند، اما در (6)ب‌ بيشتر رنگي‌ شبيه‌ به‌ رنگ‌ خرمايي‌ اما كمي‌ پررنگ‌تر را مي‌رساند. پس‌ معناي‌ زباني‌ معناي‌ دائرة‌المعارفي‌ آن‌ است‌.

 و اصل‌ چهارم‌ اين‌ كه‌ معناي‌ زباني‌ بر اساس‌ كاربرد عيني‌ و تجربه‌ به‌ دست‌ مي‌آيد. در اين‌ نظريه‌ تجربه‌ زباني‌ يعني‌ تجربه‌ استفاده‌ واقعي‌ از زبان‌، و اين‌ استفاده‌ مانند ديدن‌ كلمات‌ در فرهنگ‌ لغت‌ يا خواندن‌ قواعد دستوري‌ در كتابهاي‌ دستور نيست‌. در واقع‌ زبان‌شناسي‌ شناختي‌ بر اساس‌ كاركرد زبان‌ بنا نهاده‌ شده‌ است‌. اگر الگوي‌ سوسوري‌ تمايز ميان‌ زبان‌ و گفتار را در نظر بگيريم‌، براي‌ ساخت‌گرايان‌ و دستوريان‌ زايشي‌، گفتار جنبه‌ كم‌اهميت‌ زبان‌ شمرده‌ مي‌شود و جنبه‌ ساختاري‌ آن‌ داراي‌ اهميت‌ بيشتري‌ است‌. اما در الگوي‌ زبان‌شناسي‌ شناختي‌ اين‌ دوگانگي‌ وجود ندارد.

 در زبان‌شناسي‌ صورت‌گرا زبان‌ را به‌ عنوان‌ نظامي‌ صوري‌ مطالعه‌ مي‌كنند و آن‌ را پديده‌اي‌ ذهني‌ مي‌دانند كه‌ از بدن‌ و تجربيات‌ آدمي‌ جداست‌. اما در زبان‌شناسي‌ شناختي‌ بر اهميت‌ تجربيات‌ انسان‌، نقش‌ بدن‌ وي‌ و نحوه‌ تعامل‌ بدن‌ با جهان‌ واقعي‌ تأكيد مي‌شود. جانسون‌ (1987) با معرفي‌ مفهوم‌ طرحواره‌هاي‌ تصويري‌   بر اين‌ عقيده‌ بود كه‌ تجربيات‌ جسمي‌ انسان‌ با اين‌ طرحواره‌ها در شناخت‌ نشان‌ داده‌ مي‌شود. يكي‌ از اين‌ طرحواره‌ها، طرحواره‌ حجمي‌   است‌. مثالهاي‌ (7) را در نظر بگيريد:

 7) الف‌. علي‌ تو دردسر افتاده‌ است‌.

 ب‌. احمد توي‌ حال‌ خوشي‌ بود.

 در اين‌ مثالها حوزه‌هايي‌ انتزاعي‌ (مانند دردسر يا حال‌ خوش‌) طوري‌ نشان‌ داده‌ شده‌اند كه‌ انگار داراي‌ حجم‌ و ظرف‌ مشخصي‌ هستند كه‌ كسي‌ مي‌تواند داخل‌ آنها قرار گيرد. دليل‌ اين‌ امر اين‌ است‌ كه‌ شناخت‌ ما از مفاهيم‌ ذهني‌ بر پايه‌ مفاهيم‌ عيني‌ شكل‌ مي‌گيرد و اين‌ مفاهيم‌ عيني‌ توسط‌ جسم‌ و بدن‌ ما تجربه‌ مي‌شوند. پس‌ در زبان‌شناسي‌ شناختي‌ ذهن‌ بدون‌ ارجاع‌ به‌ جسم‌ مورد بررسي‌ قرار نمي‌گيرد و تعامل‌ آنها نيز مهم‌ است‌.

 زبان‌شناسي‌ شناختي‌ را مي‌توان‌ به‌ دو حوزه‌ وسيع‌ تقسيم‌ كرد: معني‌شناسي‌ شناختي‌ و رويكردهاي‌ شناختي‌ به‌ دستور. همانگونه‌ كه‌ عنوان‌ شد در زبان‌شناسي‌ شناختي‌ مطالعه‌ معني‌ بيشترين‌ اهميت‌ را دارد. معني‌ در اين‌ رهيافت‌ ماهيتي‌ ذهني‌ دارد. از اين‌ نظر معني‌شناسي‌ شناختي‌ با ديدگاههاي‌ بسياري‌ به‌ مطالعه‌ معني‌ مي‌پردازند در تضاد است‌. مثلاً با معني‌شناسي‌ منطقي‌   كه‌ بر جنبه‌هاي‌ منطقي‌ معناي‌ جملات‌ و محمولها تأكيد دارد، يا معني‌شناسي‌ صدق‌ و كذب‌ كه‌ به‌ ارتباط‌ محمولها و دنياي‌ واقعي‌ مي‌پردازد. همچنين‌ با ديدگاههاي‌ ساختارگرا كه‌ معني‌ را بر اساس‌ روابط‌ معنايي‌ درون‌ زبان‌ مطالعه‌ مي‌كنند، يا رهيافت‌ رفتارگرا كه‌ معني‌ را بر اساس‌ ارتباط‌ محرك‌ و پاسخ‌ بررسي‌مي‌كند. اين‌ رهيافت‌ها معني‌ را به‌ عنوان‌ پديده‌اي‌ ذهني‌ در نظر نمي‌گيرند، و اين‌ همان‌ چيزي‌ است‌ كه‌ در ديدگاه‌ شناختي‌ در مورد معني‌ به‌ كار مي‌رود. در زبان‌شناسي‌ شناختي‌ الگوي‌ معني‌شناسي‌ شناختي‌ ابتدا بايد به‌ دست‌ آيد و بررسي‌ دستور از اين‌ ديدگاه‌ بر اساس‌ اين‌ الگو صورت‌ مي‌گيرد. معني‌شناسي‌ شناختي‌ به‌ بررسي‌ ميان‌ تجربه‌ انساني‌، نظام‌ مفاهيم‌ و ساختار معنايي‌ زبان‌ مي‌پردازد.

 رويكردهاي‌ شناختي‌ به‌ دستور متنوع‌ هستند. يكي‌ از مهمترين‌ آنها رويكرد لانگاكر است‌. لانگاكر، يكي‌ از پيشگامان‌ و مهمترين‌ شخصيت‌هاي‌ زبان‌شناسي‌ شناختي‌، نظريه‌ زباني‌ خود را دستور شناختي‌   نام‌ نهاده‌ است‌ (لانگاكر 1986). او دستور شناختي‌ را در 1987 و 1991 در بنيادهاي‌ دستور شناختي‌ معرفي‌ كرد. لانگاكر در اين‌ اثر شماري‌ از مهمترين‌ مفاهيم‌ زبان‌شناسي‌ شناختي‌ را معرفي‌ كرد كه‌ هنوز معتبرند و از مفاهيم‌ اصلي‌ اين‌ ديدگاه‌ به‌ شمار مي‌آيند. اين‌ مفصل‌ترين‌ و موجزترين‌ نظريه‌ دستوري‌ در دستور شناختي‌ است‌ كه‌ تا به‌ امروز معرفي‌ شده‌ است‌. او تلقي‌ زبان‌ را به‌ عنوان‌ مؤلفة‌ مستقل‌ از ساير مؤلفه‌هاي‌ شناختي‌ مردود مي‌داند و نحو را نيز بخشي‌ مستقل‌ از ساير بخشهاي‌ زبان‌ نمي‌داند. از نظر وي‌ دستور شناختي‌ كاملاً متمايز از ديدگاههاي‌ مطرح‌ در دستور زايشي‌ است‌ (ص‌29)، اما با ديدگاههاي‌ نقش‌گرايي‌ قرابت‌ دارد.

 افرادي‌ چون‌ فيلمور و كي‌ (1999)، ليكاف‌ (1987)، گلدبرگ‌ (1995) و كرافت‌ (2001) نيز دستور را از ديدگاه‌ شناختي‌ مطالعه‌ مي‌كنند، اما رويكرد آنها با رويكرد لانگاكر تفاوتهايي‌ دارد. آنها سعي‌ كرده‌اند فهرستي‌ از واحدهاي‌ زبان‌ ارائه‌ دهند. دستورهاي‌ آنان‌ را مي‌توان‌ با نام‌ دستورهاي‌ ساختاري‌   معرفي‌ كرد كه‌ واحدهاي‌ زبان‌ را واحدهاي‌ نماديني‌ مي‌دانند كه‌ آن‌ را ساختار مي‌نامند.

 پس‌ مي‌توان‌ به‌ طور خلاصه‌ گفت‌ كه‌ زبان‌شناسي‌ شناختي‌ بررسي‌ زبان‌ به‌ گونه‌اي‌ است‌ كه‌ با ساختار شناخت‌ يا همان‌ ذهن‌ سازگار باشد. در اين‌ ديدگاه‌ زبان‌ را انعكاس‌ ذهن‌ مي‌دانند. معني‌شناسي‌ شناختي‌ و رويكردهاي‌ شناختي‌ در بررسي‌ دستور دو شاخه‌ اصلي‌ اين‌ ديدگاه‌ را تشكيل‌ مي‌دهند. معني‌شناسي‌ شناختي‌ بررسي‌ رابطه‌ ميان‌ تجربه‌، شناخت‌ و زبان‌ است‌. و در رويكردهاي‌ شناختي‌ دستور، واحدهاي‌ نمادين‌ كه‌ زبان‌ را تشكيل‌ مي‌دهند مورد مطالعه‌ قرار مي‌گيرند.

 همگانيهاي‌ زبان‌ در رويكردهاي‌ مختلف‌ زبان‌شناسي‌ مورد بررسي‌ قرار گرفته‌ است‌. ماهيت‌ همگانيها بنابر ديدگاه‌ اتخاذ شده‌ در بررسي‌ زبان‌ متفاوت‌ است‌. صورت‌گرايان‌ و بويژه‌ چامسكي‌، همگانيهاي‌ زبان‌ را در نظريه‌ اصول‌ و پارامترها   (چامسكي‌ 1981) مطرح‌ مي‌كند و ماهيت‌ اشتراكات‌ زباني‌ را در اصولي‌ مي‌داند كه‌ به‌ صورت‌ فطري‌ بخشي‌ از قوه‌ نطق‌ هر انساني‌ را تشكيل‌ مي‌دهد. از طرفي‌ گرينبرگ‌ (1963) و پيروان‌ او يافتن‌ همگانيهاي‌ زبان‌ را حاصل‌ بررسي‌هاي‌ رده‌شناختي‌ آنها مي‌دانند و انواع‌ مختلفي‌ از همگانيها را معرفي‌ مي‌كنند. بررسي‌هاي‌ آنها نشان‌ مي‌دهد كه‌ در بسياري‌ موارد نمي‌توان‌ اشتراكات‌ قطعي‌ (همگانيهاي‌ مطلق‌  ) بين‌ زبانها يافت‌ كه‌ در هيچ‌ زباني‌ استثناء نداشته‌ باشد، اما مي‌توان‌ شرايطي‌ را مشاهده‌ كرد كه‌ به‌ صورت‌ مشروط‌ (مانند همگانيهاي‌ تلويحي‌  ) اشتراكات‌ زبان‌ را نشان‌ دهد. از طرفي‌ زبان‌شناسان‌ شناختي‌ نيز در پي‌ يافتن‌ همگانيهاي‌ زبانها هستند. از نظر آنان‌ چون‌ اصول‌ شناختي‌ حاكم‌ بر انسانها مشترك‌ است‌ و از طرفي‌ آنها در دنياي‌ مادي‌ مشتركي‌ نيز زندگي‌ مي‌كنند، وجود همگانيها در زبانها امري‌ قابل‌ پيش‌بيني‌ است‌. از طرفي‌ زبانها صددرصد بر هم‌ منطبق‌ نيستند و تفاوتهايي‌ نيز دارند. دليل‌ اين‌ امر اين‌ است‌ كه‌ سخنگويان‌ زبانهاي‌ مختلف‌ داراي‌ نظامهاي‌ مفهومي‌ متفاوتي‌ هستند. همگانيها و تفاوتهاي‌ زبانها در ديدگاه‌ شناختي‌ را در اين‌ بخش‌ بيشتر مي‌كاويم‌.

 از آنجا كه‌ در زبان‌شناسي‌ شناختي‌ عقيده‌ بر اين‌ است‌ كه‌ زبان‌ ساختار و نظام‌ مفهومي‌ انسان‌ را منعكس‌ مي‌كند، پس‌ تفاوتهاي‌ بين‌ زبانها بايد ريشه‌ در تنوع‌ ساختار مفهومي‌ ذهن‌ او داشته‌ باشند. اما از آنجا كه‌ اين‌ نظامهاي‌ مفهومي‌ از توانايي‌ مفهوم‌سازي‌ مشتركي‌ نشئت‌ مي‌گيرند، زبان‌شناسان‌ شناختي‌ به‌ جاي‌ صورت‌بندي‌ همگانيهاي‌ زبان‌، به‌ سمت‌ معرفي‌ مجموعه‌ مشتركي‌ از تواناييهاي‌ شناختي‌ پيش‌ مي‌روند. به‌ عبارتي‌ آنها ريشه‌ اشتراكات‌ زباني‌ را در اشتراكات‌ قواي‌ شناختي‌ مي‌دانند.

 در اين‌ ديدگاه‌ نيز اعتقاد زبان‌شناسي‌ زايشي‌ به‌ ذاتي‌ بودن‌ همگانيهاي‌ زبان‌ مورد تشكيك‌ است‌ و آنها زبان‌ را انعكاس‌ توانايي‌هاي‌ شناختي‌ انسان‌ مي‌دانند. به‌ عنوان‌ مثال‌ سيستم‌ بينايي‌ ما توانايي‌ ديدن‌ رنگهاي‌ ماوراء بنفش‌ را ندارد، به‌ همين‌ دليل‌ انسانها نمي‌توانند اين‌ بخش‌ از طيف‌ رنگها را تجربه‌ كنند. اين‌ محدوديت‌ توانايي‌ جسمي‌، باعث‌ محدود شدن‌ تجربه‌ ما مي‌گردد و در نتيجه‌ اين‌ عدم‌ توانايي‌ در زبان‌ ما منعكس‌ مي‌شود و ما مفهومي‌ براي‌ اشاره‌ به‌ چنين‌ رنگهايي‌ در زبان‌ خود نداريم‌. اين‌ مثالي‌ است‌ از نحوه‌ تعامل‌ جسم‌، شناخت‌ و زبان‌. پس‌ بايد انتظار داشت‌ كه‌ محدوديتهاي‌ جسماني‌ ما، شناخت‌ و در نتيجه‌ مفاهيم‌ زباني‌ ما را محدود كنند و اين‌ محدوديت‌ جزء همگانيهاي‌ زبان‌ انسان‌ باشد. در عين‌ حال‌ محيطي‌ كه‌ انسانها در آن‌ زندگي‌ مي‌كنند نيز داراي‌ شباهتهاي‌ زيادي‌ است‌. مثلاً در همه‌ جا قانون‌ جاذبه‌ وجود دارد. اين‌ اشتراكات‌ محيطي‌ نيز در تجربيات‌ انساني‌ و در نهايت‌ زبان‌ انساني‌ منعكس‌ مي‌شوند. تجربيات‌ انساني‌ نيز بر دو نوع‌اند: برخي‌ تجربه‌هاي‌ عيني‌ كه‌ حاصل‌ دريافت‌ قواي‌ حسي‌ آدمي‌ مي‌باشند، مانند درك‌ حوزه‌هاي‌ مفهومي‌ مكان‌، حركت‌، دما و غيره‌. نوع‌ دوم‌ تجربه‌هاي‌ انتزاعي‌ هستند مانند حوزه‌ عواطف‌، زمان‌ و نظاير آن‌. يكي‌ از ويژگيهاي‌ مفهوم‌سازي‌ شناختي‌ انسان‌ اين‌ است‌ كه‌ حوزه‌هاي‌ انتزاعي‌ تجربه‌ را بر اساس‌ حوزه‌هاي‌ عيني‌ درك‌ و معرفي‌ مي‌كند. مثلاً مفهوم‌سازي‌ حوزه‌ زمان‌ بر اساس‌ مكان‌ (مانند مثال‌ (2)الف‌). ليكاف‌ (1990) در معرفي‌ استعاره‌ مفهومي‌   به‌ اين‌ ويژگي‌ توجه‌ خاصي‌ داشته‌ است‌. به‌ اين‌ معني‌ كه‌ حوزه‌هاي‌ انتزاعي‌ (مانند عشق‌) بر اساس‌ حوزه‌هاي‌ عيني‌ (مانند سفر) مفهوم‌سازي‌ مي‌شوند. در مورد تجربيات‌ عيني‌ ذكر يك‌ نكته‌ ضروري‌ است‌. آنچه‌ را كه‌ ما درك‌   مي‌كنيم‌ دقيقاً برابر چيزي‌ كه‌ تجربه‌ مي‌كنيم‌ نيست‌. در واقع‌ مكانيسم‌هايي‌ وجود دارد كه‌ درك‌ ما از تجاربمان‌ را ممكن‌ مي‌سازد. روان‌شناسان‌ گشتالتي‌   به‌ شناخت‌ اين‌ مكانيسم‌ها كه‌ باعث‌ مي‌شوند ما از تجربه‌اي‌ ناقص‌، دركي‌ كامل‌، يا گشتالتي‌، داشته‌ باشيم‌ علاقه‌مند بودند. در واقع‌ اصول‌ گشتالتي‌ تجربه‌ ما را سامان‌ مي‌دهند و آن‌ را محدود مي‌كنند. به‌ عنوان‌ مثال‌ انسان‌ هر صحنه‌اي‌ را به‌ دو بخش‌ زمينه‌ و نما تقسيم‌ مي‌كند. نما، بخشي‌ از صحنه‌ است‌ كه‌ برجسته‌ شده‌ و بر روي‌ زمينه‌ يا پايه‌ قرار گرفته‌ است‌. همچنين‌ بر اساس‌ اصل‌ گشتالتي‌ ديگر، عناصري‌ در صحنه‌ كه‌ به‌ هم‌ نزديك‌ هستند يك‌ گروه‌ را تشكيل‌ مي‌دهند. به‌ عنوان‌ مثال‌ در شكل‌ (4) نقطه‌ها به‌ دليل‌ نزديكي‌ به‌ صورت‌ ستون‌ ديده‌ مي‌شوند اما در شكل‌ (5) به‌ همين‌ دليل‌ به‌ صورت‌ رديف‌ ديده‌ مي‌شوند.

 

 

 شكل‌ 4

شكل‌ 5

  بر اساس‌ اصل‌ گشتالتي‌ ديگر عناصري‌ كه‌ داراي‌ شكل‌، رنگ‌ يا اندازه‌ يكساني‌ هستند داخل‌ يك‌ گروه‌ درك‌ مي‌شوند. مانند شكل‌ (6) كه‌ به‌ صورت‌ ستوني‌ از شكلهاي‌ هندسي‌ ديده‌ مي‌شوند.

 شكل‌ 6

 همچنين‌ شكلهايي‌ كه‌ ناقص‌ هستند، از سوي‌ نظام‌ ادراكي‌ ما كامل‌ دريافت‌ مي‌شوند. مثلاً شكل‌ (7) به‌ صورت‌ يك‌ مثلث‌ كامل‌ ادراك‌ مي‌شود در حالي‌ كه‌ مي‌توانست‌ به‌ صورت‌ سه‌ دايره‌ ناقص‌ نيز ادراك‌ شود.

 شكل‌ 7

 اصل‌ ديگر گشتالتي‌ حاكي‌ از اين‌ است‌ كه‌ ادراك‌ انساني‌ شكلهاي‌ پيوسته‌ را ترجيح‌ مي‌دهد. به‌ عنوان‌ مثال‌ شكل‌ (8) را به‌ صورت‌ دو مستطيل‌ كامل‌ درك‌ مي‌كند.

 شكل‌ 8

 

 و در نهايت‌ اينكه‌ نظام‌ ادراكي‌ انسان‌ ماهيتهاي‌ كوچكتر را بهتر به‌ عنوان‌ شكل‌ منسجم‌ مي‌پذيرد تا ماهيتهاي‌ بزرگتر. مثلاً شكل‌ (9) را به‌ صورت‌ چهار مثلث‌ سياه‌ درك‌ مي‌كند تا چهار مثلث‌ سفيد.

 

 شكل‌ 9

 

 اين‌ اصول‌ مشترك‌ گشتالتي‌ به‌ اين‌ معني‌ است‌ كه‌ نحوه‌ ادراك‌ انسان‌ از تجربيات‌ واقعي‌ محدود است‌ و همين‌ محدوديت‌ باعث‌ ايجاد اشتراكاتي‌ در نحوه‌ درك‌ مي‌گردد.

 همگاني‌ ديگر شناختي‌ انسان‌ مقوله‌بندي‌ است‌. روش‌   در دهه‌ 1970 با آزمايشاتي‌ نشان‌ داد كه‌ درك‌ ما از مقولات‌ و نحوه‌ قراردادن‌ عناصر درون‌ مقولات‌ مختلف‌ داراي‌ ساختاري‌ ذهني‌ است‌ و مفهوم‌ سرنمون‌ در آن‌ نقش‌ مهمي‌ بازي‌ مي‌كند.

 يكي‌ از همگانيهايي‌ كه‌ زبان‌شناسان‌ شناختي‌ به‌ بررسي‌ آن‌ پرداخته‌اند، نحوه‌ مفهوم‌سازي‌ در حوزه‌ مكان‌ است‌. جملات‌ (8) نمونه‌اي‌ از مفهوم‌سازي‌ در اين‌ حوزه‌ است‌:

 8)الف‌. دوچرخه‌ كنار كليساست‌.

 ب‌. ؟ كليسا كنار دوچرخه‌ است‌.

 اين‌ دو جمله‌ با اينكه‌ هر دو مي‌توانند صحنه‌اي‌ يكسان‌ را نشان‌ دهند، اما مقبوليت‌ يكساني‌ ندارند و سخنگويان‌ جمله‌ دوم‌ را از حيث‌ معنايي‌ عجيب‌   مي‌دانند. دليل‌ اين‌ امر را مي‌توان‌ در اصول‌ گشتالتي‌ مورد اشاره‌ جستجو كرد. بر طبق‌ يكي‌ از اين‌ اصول‌، ذهن‌ در مواجهه‌ با هر صحنه‌اي‌ بخشي‌ از آن‌ را زمينه‌ و بخشي‌ را نما انتخاب‌ مي‌كند. انتخاب‌ زمينه‌ و نما داراي‌ قواعدي‌ است‌. به‌ عنوان‌ مثال‌ بخشي‌ كه‌ كوچكتر است‌ (دوچرخه‌) به‌ احتمال‌ بيشتر به‌ عنوان‌ نما انتخاب‌ مي‌شود و بخش‌ بزرگتر به‌ عنوان‌ زمينه‌ (كليسا). اين‌ موضوع‌ نيز تابع‌ يكي‌ از اصول‌ گشتاري‌ مورد اشاره‌ است‌. در عين‌ حال‌ نما داراي‌ قابليت‌ حركت‌ بيشتري‌ از زمينه‌ است‌، و نسبت‌ به‌ زمينه‌ تازه‌ به‌ صحنه‌ افزوده‌ شده‌ است‌. يعني‌ قبلاً كليسا در صحنه‌ بوده‌ و سپس‌ دوچرخه‌ در كنار آن‌ قرار گرفته‌ است‌ و تصور حالت‌ عكس‌ كمي‌ عجيب‌ است‌. و در عين‌ حال‌ نما داراي‌ برجستگي‌ بيشتري‌ است‌ و بيشتر مورد علاقه‌ يا توجه‌ است‌. به‌ اين‌ معني‌ كه‌ احتمالاً در صحنه‌ مورد بحث‌ گوينده‌ و شنونده‌ درباره‌ محل‌ دوچرخه‌ صحبت‌ مي‌كرده‌اند نه‌ درباره‌ محل‌ كليسا. و در نهايت‌ اينكه‌ نما وابسته‌تر از زمينه‌ است‌ و زمينه‌ مستقل‌تر است‌. با بررسي‌ اين‌ ويژگي‌مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ در فارسي‌ ابتدا نما و سپس‌ زمينه‌ آورده‌ مي‌شود و به‌ اين‌ دليل‌ جمله‌ (8)الف‌ عادي‌ است‌، اما در مورد جمله‌ (8)ب‌ كه‌ عكس‌ اين‌ ويژگي‌ را دارد، جمله‌ از حيث‌ معنايي‌ عجيب‌ شده‌ است‌. تالمي‌ (2000) اين‌گونه‌ مفهوم‌سازي‌ از حوزه‌ مكان‌ و تقسيم‌ آن‌ به‌ زمينه‌ و نما را از همگانيهاي‌ شناختي‌ مي‌داند. البته‌ رابطه‌ نما با زمينه‌ مي‌تواند به‌ شكلهاي‌ متفاوتي‌ باشد. جملات‌ (9) همگي‌ يك‌ صحنه‌ را شرح‌ مي‌دهند:

 9)الف‌. پارك‌ مردم‌ كنار دانشگاه‌ بوعلي‌ است‌.

 ب‌. پارك‌ مردم‌ در شمال‌ دانشگاه‌ بوعلي‌ است‌.

 در جمله‌ (9)الف‌ رابطه‌ نما (پارك‌ مردم‌) با يك‌ نقطه‌ ارجاع‌ در زمينه‌ (دانشگاه‌ بوعلي‌) مشخص‌ شده‌ است‌، اما در جمله‌ (9)ب‌ رابطه‌ نما به‌ دو نقطه‌ ارجاع‌، كه‌ يكي‌ اوليه‌ است‌ (دانشگاه‌ بوعلي‌) و ديگري‌ ثانويه‌ (جهت‌ جغرافياي‌زمين‌)، تعيين‌ شده‌ است‌. تالمي‌ (2000) تقسيم‌ صحنه‌ مكاني‌ به‌ نما و زمينه‌ و انواع‌ ارجاع‌ به‌ زمينه‌ را جزء همگانيهاي‌ شناختي‌ در زبانها مي‌داند.

 در حوزه‌ مفهومي‌ زمان‌ نيز زبانها داراي‌ اشتراكاتي‌ هستند. جملات‌ (10) را در نظر بگيريد:

 10) الف‌. عيد دارد نزديك‌ مي‌شود.

 ب‌. داريم‌ به‌ عيد نزديك‌ مي‌شويم‌.

  ج‌. ماه‌ رمضان‌ قبل‌ از عيد است‌.

 از حيث‌ شناختي‌، زمان‌ به‌ سه‌ صورت‌ ادراك‌ مي‌شود: الگوي‌ حركت‌ زمان‌، الگوي‌ حركت‌ شخص‌ و الگوي‌ توالي‌ زماني‌. بر اين‌ اساس‌ جمله‌ (10)الف‌ بر اساس‌ الگوي‌ حركت‌ زمان‌ مفهوم‌سازي‌ شده‌ است‌، انگار كه‌ عيد مي‌تواند حركت‌ كند و به‌ ما نزديك‌ شود. اما جمله‌ (10)ب‌ بر اساس‌ الگوي‌ حركت‌ شخص‌ مفهوم‌سازي‌ شده‌ است‌ و اينطور به‌ نظر مي‌رسد كه‌ گوينده‌ حركت‌ مي‌كند و به‌ عيد نزديك‌ مي‌شود. جمله‌ (10)ج‌ بر اساس‌ توالي‌ زمان‌ مفهوم‌سازي‌ شده‌ است‌. همچنين‌ زمان‌ را مي‌توان‌ به‌ صورت‌ مفاهيم‌ واژگاني‌ مختلف‌ در زبانها درك‌ كرد.

 11)الف‌. امسال‌ عيد خيلي‌ زود آمد.

 ب‌. بالاخره‌ عيد آمد.

 ج‌. عيد امسال‌ بهتر از پارسال‌ بود.

 در (11) الف‌ زمان‌ بر اساس‌ فشردگي‌   يا عدم‌ فشردگي‌ زمان‌ مفهوم‌سازي‌ شده‌، در (11)ب‌ بر اساس‌ مفهوم‌ لحظه‌   بيان‌ شده‌ و در (11)ج‌ بر اساس‌ مفهوم‌ وقوع‌  صورت‌بندي‌ شده‌ است‌. اين‌ موارد نمونه‌هايي‌ از اشتراكات‌ مفهوم‌سازي‌ زمان‌ در زبانهاي‌ مختلف‌ است‌.

 در بسياري‌ از نظريات‌ زبان‌شناسي‌ دانش‌ زبان‌ را از كاربرد آن‌ جدا مي‌دانند. به‌ عنوان‌ مثال‌ دستوريان‌ زايشي‌ بين‌ توانش‌، دانش‌ زباني‌ و كنش‌، كاربرد زبان‌ تمايز مي‌نهند. زبان‌شناسان‌ شناختي‌ اين‌ تمايز را نمي‌پذيرند و استدلال‌ مي‌كنند كه‌ دانش‌ زباني‌ حاصل‌ كاربرد زبان‌ است‌ و دانش‌ زباني‌ در واقع‌ همان‌ دانش‌ نحوه‌ استفاده‌ از زبان‌ است‌. در اين‌ ديدگاه‌ دانش‌ نحوه‌ استفاده‌ از زبان‌ از دانش‌ زباني‌ ما جدا نيست‌. به‌ عبارتي‌ ساختار زبان‌ را نمي‌توان‌ جدا از نقش‌ آن‌ مطالعه‌ كرد. اين‌ ديدگاه‌ تا حد زيادي‌ دستور شناختي‌ را به‌ نقش‌گرايان‌ نزديك‌ و از صورت‌گرايان‌ دور مي‌كند (رك‌ دبيرمقدم‌ 1383، فصل‌ اول‌). درحالي‌ كه‌ در زبان‌شناسي‌ صورت‌گرا جمله‌ به‌ عنوان‌ واحدي‌ انتزاعي‌ و داراي‌ ساختاري‌ مشخص‌ بررسي‌ مي‌شود، در زبان‌شناسي‌ نقش‌گرا و شناختي‌ واحد مورد بررسي‌ پاره‌ گفتار   است‌. كرافت‌ (2001، ص‌26) پاره‌گفتار را “وقوع‌ مشخص‌ و واقعي‌ زنجيره‌اي‌ از صداها مي‌داند كه‌ تلفظ‌ مي‌شود، داراي‌ ساختاري‌ نحوي‌ است‌، و از حيث‌ معنايي‌ و كاربردي‌ در بافت‌ تعبير مي‌شود”. در بررسي‌ پاره‌گفتار حضور فرد يا افرادي‌ كه‌ از زبان‌ استفاده‌ مي‌كنند و وقوع‌ آن‌ در بافتي‌ مشخص‌ لازم‌ است‌، درحالي‌ كه‌ جمله‌ مفهومي‌ انتزاعي‌ است‌ كه‌ ايده‌آل‌گرايي‌   در تشكيل‌ آن‌، در دستور زايشي‌، نقش‌ دارد (در مورد ويژگي‌هاي‌ عمده‌ دستور زايشي‌ رك‌ دبيرمقدم‌ 1383 فصل‌ اول‌). پاره‌ گفتار معمولاً في‌البداهه‌ خلق‌ مي‌شود و لزوماً در تطابق‌ كامل‌ با قواعد دستوري‌ نيست‌ و به‌ عبارت‌ ساده‌تر حاصل‌ كاربرد واقعي‌زبان‌ است‌. در دستور شناختي‌، مانند نقش‌گرايي‌، جمله‌ اهميت‌ چنداني‌ ندارد و پاره‌گفتار داراي‌ اهميت‌ است‌.

 برخلاف‌ صورت‌گرايان‌ كه‌ توانش‌ را اصل‌ و كنش‌ را حاصلِ گاه‌ ناقصِ آن‌ مي‌دانند، دستوريان‌ شناختي‌ بر اين‌ نظرند كه‌ دانش‌ زباني‌ حاصل‌ كاربرد زبان‌ است‌. از اين‌رو آنان‌ در فراگيري‌ زبان‌ ديدگاه‌ فطري‌گرايان‌   را قبول‌ ندارند كه‌ دانش‌ زباني‌ را حاصل‌ نظامي‌ ذاتي‌ مي‌دانند، بلكه‌ آن‌ را حاصل‌ استخراج‌ الگوها و قواعد زباني‌ از سوي‌ كودكي‌ كه‌ در معرض‌ تجربه‌ زباني‌ قرار گرفته‌ است‌، مي‌دانند.

 يكي‌ از الگوهايي‌ كه‌ زبان‌ را بر اساس‌ كاركرد   مطالعه‌ كرده‌ است‌، دستور شناختي‌  لانگاكر است‌. اين‌ دستور در اين‌ بخش‌ به‌ طور خلاصه‌ معرفي‌ مي‌شود.

 رونالد لانگاكر، يكي‌ از پيشگامان‌ و مهمترين‌ شخصيت‌هاي‌ زبان‌شناسي‌ شناختي‌، نظريه‌ زباني‌ خود را دستور شناختي‌ نام‌ نهاده‌ است‌ (لانگاكر 1986). او دستور شناختي‌ را در 1987 و 1991 در بنيادهاي‌ دستور شناختي‌ معرفي‌ كرد. لانگاكر در اين‌ اثر شماري‌ از مهمترين‌ مفاهيم‌ زبان‌شناسي‌ شناختي‌ را معرفي‌ كرد كه‌ هنوز معتبرند و از مفاهيم‌ اصلي‌ اين‌ ديدگاه‌ به‌ شمار مي‌آيند. اين‌ مفصل‌ترين‌ و موجزترين‌ نظريه‌ دستوري‌ در دستور شناختي‌ است‌ كه‌ تا به‌ امروز معرفي‌ شده‌ است‌. در اين‌ ديدگاه‌، زبان‌ از همان‌ اصول‌ كلي‌ پيروي‌ مي‌كند كه‌ ساير جنبه‌هاي‌ شناختي‌ انسان‌ از آن‌ پيروي‌ مي‌كنند. همچنين‌ لانگاكر دستور را در معني‌ محدود آن‌، يعني‌ صرف‌ و نحو، به‌ كار نمي‌برد، بلكه‌ آن‌ را در معناي‌ گسترده‌ آن‌ به‌ عنوان‌ دانش‌ نظام‌ زبان‌ استفاده‌ مي‌كند. او ديدگاه‌ حوزه‌اي‌ به‌ زبان‌ را كه‌ صورت‌گرايان‌ به‌ آن‌ پايبندند، قبول‌ ندارد بلكه‌ دستور شناختي‌ ديدگاه‌ نمادين‌ به‌ زبان‌ دارد كه‌ در آن‌ تمايزي‌ ميان‌ نحو و واژگان‌ وجود ندارد. در ديدگاه‌ نمادين‌، زبان‌ فهرستي‌ از ارتباط‌ ميان‌ صورت‌ و معني‌ است‌ كه‌ مي‌تواند شامل‌ تكواژ، واژه‌ و ساختارهاي‌ دستوري‌ گردد. اين‌ واحدها كه‌ لانگاكر آنها را مجموعه‌هاي‌ نمادين‌  مي‌نامد، ويژگيهاي‌ آوايي‌، معنايي‌ و دستوري‌ در يك‌ صورت‌ زباني‌ هستند.

 او تلقي‌ زبان‌ را به‌ عنوان‌ مؤلفة‌ مستقل‌ از ساير مؤلفه‌هاي‌ شناختي‌ مردود مي‌داند و نحو را نيز بخشي‌ مستقل‌ از ساير بخشهاي‌ زبان‌ نمي‌داند. از نظر وي‌ دستور شناختي‌ كاملاً متمايز از ديدگاههاي‌ مطرح‌ در دستور زايشي‌ است‌ (لانگاكر 2006، ص‌29)، اما با ديدگاههاي‌ نقش‌گرايي‌ قرابت‌ دارد. او معناي‌ زباني‌ را معادل‌ مفهوم‌سازي‌ مي‌داند و از نظر وي‌ مفهوم‌سازي‌ تمام‌ مفاهيم‌ اعم‌ از مفاهيم‌ قديمي‌ و نو، حسي‌، حركتي‌، فيزيكي‌، عاطفي‌، اجتماعي‌ و غيره‌ را در بر مي‌ گيرد. او معني‌ را آنچنان‌ كه‌ كتز و فودور (1963) به‌ عنوان‌ مجموعه‌اي‌ از ويژگيهاي‌ معنايي‌ تعريف‌ مي‌كردند، نمي‌پذيرد، بلكه‌ آن‌ را در ارتباط‌ با حوزه‌هاي‌ شناختي‌   تعريف‌ مي‌كند. لانگاكر براي‌ روشن‌ شدن‌ بحث‌ مثالهايي‌ مطرح‌ مي‌كند. مثلاً معناي‌ آرنج‌ را مي‌توان‌ در حوزه‌ شناختي‌ دست‌ تعريف‌ كرد، و در واقع‌ دست‌ براي‌ آرنج‌ يك‌ حوزه‌ به‌ شمار مي‌رود. يا مثلاً واژه‌ آبان‌ را در حوزه‌ شناختي‌ ماههاي‌ سال‌ مي‌توان‌ تعريف‌ كرد. از اين‌ حيث‌ معناي‌ زباني‌ يك‌ مقوله‌ مستقل‌ نيست‌ و تعيين‌ دقيق‌ معني‌ نيازمند توصيف‌شناختي‌ است‌ (لانگاكر، 2006ص‌ 32). البته‌ وي‌ برخي‌ از اين‌ حوزه‌ها را قابل‌ تجزيه‌ نمي‌داند يا به‌ عبارتي‌ آنها را بر اساس‌ حوزه‌ ديگري‌ قابل‌ تعريف‌ نمي‌داند، مثل‌ مفهوم‌ زمان‌، تركيبهاي‌ دوبعدي‌ و سه‌ بعدي‌، رنگ‌ يا درك‌ دما. همچنين‌ برخي‌ مفاهيم‌ نيازمند توصيف‌ در بيش‌ از يك‌ حوزه‌ شناختي‌ هستند. مثلاً مفهوم‌ معنايي‌ كارد در حوزه‌هاي‌ معنايي‌ مربوط‌ به‌ شكل‌ آن‌، نقش‌ آن‌ براي‌ بريدن‌ و همنشيني‌ آن‌ با قاشق‌ و چنگال‌ قابل‌ تعريف‌ است‌.

 در دستور شناختي‌ واحدهايي‌ كه‌ دستور زبان‌ را مي‌سازند از كاربرد زبان‌ حاصل‌ شده‌اند. دو فرايند انتزاع‌   و طرحواره‌سازي‌   در اين‌ كار نقش‌ دارند. در انتزاع‌، زبان‌آموز با تجربه‌ زباني‌ به‌ مواردي‌ برمي‌خورد كه‌ تكرار مي‌شوند و او معناي‌ اين‌ موارد را فرامي‌گيرد. طرحواره‌سازي‌ نوعي‌ انتزاع‌ است‌، كه‌ در آن‌ تفاوتهاي‌ اندك‌ كنار گذاشته‌ مي‌شود و مشتركات‌ به‌ شكل‌ يك‌ طرحواره‌   درمي‌آيند. براي‌ مثال‌ در دو جمله‌ (12) كلمه‌ داخل‌ داراي‌ تفاوتهايي‌ است‌. در جمله‌ (12)الف‌ كادو داخل‌ فضايي‌ محصور است‌ اما در جمله‌ (12)ب‌ گل‌ داخل‌ فضايي‌ محصور نيست‌.

 12)الف‌. كادو داخل‌ جعبه‌ است‌.

  ب‌. گل‌ داخل‌ گلدان‌ است‌.

 زبان‌آموز با اينكه‌ اين‌ تفاوتها را مي‌داند، اما در طرحواره‌سازي‌ كلمه‌ داخل‌ را به‌ عنوان‌ يك‌ واحد نمادين‌ در فارسي‌ مي‌پذيرد، كه‌ در بافتهاي‌ خاص‌ ممكن‌ است‌ داراي‌ معاني‌ تا حدودي‌ متفاوت‌ باشد. در واقع‌ مجموعه‌هاي‌ نمادين‌ چيزي‌جز طرحواره‌ نيستند.

 طرحواره‌سازي‌ در بعد دستوري‌، محدود به‌ صرف‌ و نحو، نيز انجام‌ مي‌شود. به‌ عنوان‌ مثال‌ زبان‌آموزي‌ كه‌ ساختارهاي‌ (13) را در فارسي‌ مي‌شنود يا به‌ كار مي‌برد، اشتراكات‌ آنها را انتزاع‌ مي‌كند.

 13)الف‌. به‌ من‌

  ب‌. در جعبه‌

  ج‌. زير ميز

 هر فارسي‌زباني‌ مي‌داند كه‌ اين‌ سه‌ ساختار از حيث‌ معنايي‌ اشتراكاتي‌ دارند، و آن‌ نشان‌ دادن‌ موقعيت‌ چيزي‌ است‌. اما آنان‌ مي‌توانند به‌ طرحواره‌ انتزاعي‌تري‌ نيز دست‌ يابند و آن‌ اينكه‌ تمام‌ اين‌ ساختارها گروه‌ حرف‌اضافه‌اي‌ هستند كه‌ از حرف‌اضافه‌ به‌ علاوه‌ گروه‌ اسمي‌ تشكيل‌ شده‌اند. يعني‌ شباهت‌ ساختاري‌ آنان‌ باعث‌ مي‌شود كه‌ زبان‌آموز طرحواره‌ دستوري‌ نيز براي‌ آنان‌ در نظر بگيرد. از اين‌ حيث‌ دستور شناختي‌ لانگاكر كاربرد بنياد است‌ و فراگيري‌ طرحواره‌هاي‌ دستوري‌ مانند فراگيري‌ طرحواره‌هاي‌ معنايي‌ است‌.

 

 فهرست‌ منابع‌

 دبيرمقدم‌، محمد (1383)  زبان‌شناسي‌ نظري‌: پيدايش‌ و تكوين‌ دستور زايشي‌.  ويرايش‌ دوم‌. تهران‌: سمت‌.

 صفوي‌، كورش‌ (1379)  درآمدي‌ بر معني‌شناسي‌،  تهران‌: پژوهشگاه‌ فرهنگ‌ و هنر اسلامي‌.

 صفوي‌، كورش‌ (1382) «بحثي‌ درباره‌ طرح‌هاي‌ تصويري‌ از ديدگاه‌ معني‌شناسي‌ شناختي‌»،  نامه‌ فرهنگستان‌،  شماره‌ 21، صص‌ 65 تا 85.

 Croft, William. 1991. Syntactic Categories and Grammatical Relations: The  Cognitive Organization of Information. Chicago: University of Chicago  Press.  

 Croft, William. 2001. Radical Construction Grammar: syntactic theory in  typological perspective. Oxford: Oxford University Press.

 Evans, Vyvyan and Melanie Green. 2006. Cognitive Linguistics: an introduction, Edinburgh University Press.

 Greenberg, Joseph H., Charles A. Ferguson, and Edith A. Moravcsik, eds. 1978. Universals of Human Language. Vol. 3:  Word Structure. Stanford:  Stanford University Press.

 Lakoff, George and Mark Johnson. 1980. Metaphors We Live By. Chicago:  University of Chicago Press.

 Langacker, Ronald. 1987. Foundations of Cognitive Grammar. Vol. 1  Theoretical Prerequisites & Vol. 2  Descriptive Application.  Stanford:  Stanford University Press.  

 Talmy, Leonard. 2000. Toward a Cognitive Semantics. Vol. I:  Concept  Structuring Systems and Vol. II:  Typology and Process in Concept Structuring. Cambridge, MA: MIT Press.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:42 توسط مهدی سعید بنادکی |