رویِ جلدِ شمارهیِ شصت-و-سومِ مجلّهیِ بخارا نوشتهاند:"ویژهنامهیِ زبانشناسی". آن روز که خبراَش را شنیدم همزمان خوشحال شدم و شگفتزده. با خودم گفتم لنگهکفش در بیابان غنیمت است. زود مجلّه را خریدم. چند صفحهای که خواندم دیگر خوشحال نبودم، امّا هنوز، بعد از یکی-دو هفته، شگفتزده ام!
بیایید با هم نگاهی به این ویژهنامهیِ زبانشناسیِ مجلّهیِ "وزین" بخارابیندازیم!
ابتدایِ کار یادداشتی ست از علیِ دهباشی. تنها نکتهای که اینجا میخواهم به آن اشاره کنم این است که به گواهِ همین یادداشت "چندین ماه" وقت برایِ این ویژهنامه صرف شده است. حالا ببینیم حاصلِ این چندین ماه چه شده؟
اوّلین نوشتهیِ شگفتانگیز و حیرتزایِ این ویژهنامه یادداشتی ست به قلمِ حسینِ صافی – که سردبیرِ مهمانِ این شماره است- با نامِ عجیبِ "حکایتی میانِ ماندن و رفتن"، که هر چه فکر میکنم ربطِ آن را با این نوشته درنمییابم. احتمالاً نویسنده میخواسته به خوانندگان حالی کند که انسی هم با ادبیّات و شاملو دارد؛ به عکسی هم که از خودِشان چاپ کردهاند اگر دقت کنید، کتاب کوچه را در کتابخانهیِ پشتِ سرِشان میبینید! امّا نثرِ حرامزاده و شبهِ قاجاریِ نوشتهیِ ایشان حکایت از چیز دیگری دارد… بگذارید برایِ نمونه چند سطری از نوشتهشان را عیناً نقل کنم که یکطرفه به قاضی نرفته باشم؛ وانگهی خواندناش موجبِ انبساطِ خاطر هم میشود. سردبیر در بابِ چراییِ چاپیدنِ ویژهنامهاش مینویسد:
[…] شاید کنون به جایی رسیده باشیم که بتوانیم صحّت اینهمه ادلّه رنگ رنگ را که تا به حال در دفاع از زبانشناسی اقامه شده بسنجیم و این بار بی واهمه و مستقیم نگاهی بیندازیم به تردیدی مزمن که هر از گاه تمامقد در ذهنمان عود میکند و چالاکیمان را سنگین. بارها به تجویز شنیدهایم که رهایی از این بختک را مثلاً باید هشت ریگ سرخ در هفت چاه سیاه افکند یا در پای هفت قلعه، هشت مار کور را کشت. و حال آنکه همواره – گیریم بی شهامت اعتراف – نیک میدانستهایم که با هیچ یک از این نسخهها علاجی مقدرمان نیست. عدهای از ما با غدّهای در ذهن یا حتی بدون آن لنگان به راه خویش رفته و به تسکین خود زیر لب گفتهایم: "گر در این ظرف سخن حالیا چیزی نیست، گوشها در خوابند. جای شکرش باقی است". این وردگونه همچون لالایی رخوتآوری در گوشهایمان خوش نشسته است و زبانمان را چارطاق به هذیان گشوده است و دستهایمان را به کشتن زمان آلوده است.
[از اینجا دست نویسنده گرم شده و نوشتهاش شدیداً مسجّع شده] تو امّا فاش معترفی درد خویش را به نالهای بلندتر از خوابهایمان. تو امّا نمیتوانی بگذاری آرام بر سر تاقچه کوته کام، ظرف خالی ز کلام. این است که خسته از سکون، با گوشها تشنه پاسخی بیپروا که فرود آید و خوابت برباید، مشتی پرسش مگوی خود و دیگر خودیها را میخواهی از سر درد با چلهنشینان کوه دور به گفتگو بنشینی. پس راه منزلگاهشان میگیری و منّتشان به جان میپذیری. […]
خُب؛ قطعهای از نوشتهیِ درخشان حضرت شیخ حسین صافی را خواندیم. بیایید لحظهای چشم بر زیباییهایِ غریبِ ادبیاش (!!!) ببندیم و کمی به همین چند سطر دقت کنیم. با توجه به اینکه آقایِ صافی دکتر زبانشناسی هستند، اولین چیزی که نظرِ من را جلب میکند زباننگارهیِ مشوّش و آشفتهیِ ایشان است. به این جفتها نگاه کنید: ذهنمان/ چالاکیمان، عده/غدّه، نسخهها/گوشها، خودیها/خوابها، بی واهمه/بیپروا، تاقچه/چارطاق و… بالاخره قرار است تشدید یگذاریم یا نه؟ _ها و _مان را سرهم بنویسیم یا جدا؟ بی_ را با فاصله بنویسیم یا نه؟ همین چند سطر مشتی است نمونهیِ خروار. همهیِ اشتباهات را هم نمیشود به گردنِ حروفچین انداخت. سالها ست که فریادِمان از دستِ خطِ فارسی بلند است، امّا باید بپذیریم که این هم نمودی از روحِ "نقنقو"یِ ماست وگرنه اصلِ ماجرا چندان هم برایِمان مهم نیست. ما نیازِ شدیدی به نق زدن داریم و این انگار بخشی از فرهنگِ ما ست. وقتی "زبانشناس" دغدغهیِ زباننگاره ندارد، چه توقعی از دیگران داریم؟
چیزِ دیگری که به شدّت آزارم میدهد این نثرِ "حرامزاده" است (آنچه نثرِ "حرامزاده" مینامم نمونههایِ دیگری هم دارد؛ مثلاً نثر نامههایِ اداری). این نثری که معلوم نیست از کجا آمده و چرا جدیداً اینقدر گرینانگیرِ ما شده؟ نوشتهیِ جنابِ صافی گویا گزارشی است از کارِشان، امّا این نثرِ الکنِ ناهموار چه ربطی به گزارشِ کار دارد؟ چرا برایِ نوشتنِ یک گزارشِ ساده باید سجعپردازی کرد؟ آقایِ صافی و امثالِ ایشان چه بهرهای از این نثر میبرند؟ فکر میکنند قشنگ است؟ ادیبانه است؟ تسلّطِشان را بر قلم نشان میدهد؟ آیا حرف زدن از هفت ریگِ سرخ که باید آنها را در هشت چاهِ سیاه انداخت، در این بافت، ما را به اعماقِ اساطیر و افسانهها میبرد و غرقِ لذّتمان میکند؟ پشتِ جناسِ خط و لفظِ خنکِ "عدّه و غدّه" قلمی توانا نهفته است؟ سجع در هر شرایطی خوب است و زیبا؟ حتّا اگر مجبور شویم برایِ "کامِ"مان تاقچه بگذاریم و پاسخ را وادار کنیم که "فرود آید"؟! تشبیه و استعاره در هر حالتی و هر جایی "مفید" (در آن مفهومی که جرجانی میگفت) است؟ زبان را چهطور میشود "چارطاق" (چارتاق) باز کرد؟ منظور احتمالاً "دهان" نبوده؟ استعارهپردازی گاهی خوانشهایِ "روانکاوانه" در پی دارد؛ پس بهتر نیست دست از استعارهپردازیِ بیجا برداریم و زیاد از "تردید مزمنی که تمامقد در ذهنِمان عود میکند و چالاکیِمان را سنگین میکند" حرف نزنیم؟ واقعاً فکر میکنید این شکلِ نوشتار نشان از ادیب بودنِ شما دارد؟ نه برادر! این نثرِ لنگ و این نوستالژیِ سطحیای که در آن پیدا ست، هیچ چیز را ثابت نمیکند مگر آنکه جنابِ عالی از طرفدارانِ پر-و-پاقرصِ فریدون تولّلی و مریم حیدرزاده اید و شنوندهیِ مقلّدِ برنامههایِ دستِ چندمِ صدا-و-سیما.
درد اینجاست که این مشکل فراگیر است. فقط حکایتِ این یک نوشته نیست. این نثرِ حرامزاده دارد نشریهها و کتابهایِ ما را پر میکند. چون بلد نیستیم شستهرفته و ساده و سالم بنویسیم به این نثرِ بیمار پناه آوردهایم. بلد نیستیم درست از زبانِمان استفاده کنیم. نمیدانیم کجا باید چهگونه نوشت؛ جایگاه سبک را نمیدانیم. فاجعه وقتی اسفبارتر است که زبانشناسانِمان هم با همین مشکل دستبهگریبان اند. یک بار "مشکلِ زبانیِ ما"یِ آقایِ آشوری را بخوانید و عمیقاً به آن فکر کنید.
از این نوشته بگذریم و سراغِ نوشتههایِ دیگر برویم. بخشی تدوین شده تحت عنوانِ "استادِ زبانشناس". در این بخش به زندگی و آثارِ آقایِ دکتر باطنی پرداختهاند. رویِ جلدِ مجلّه هم عکس ایشان است و این شماره هم به ایشان تقدیم شده. امّا جالب اینجا ست که هیچ یک از مطالبِ این بخش دستِاوّل و تازه نیست. نوشتهیِ اوّل همان مصاحبهیِ سالِ 74 مجلّهیِ مترجم با دکتر باطنی ست که سؤالهایاش حذف شده و اینجا بازچاپ شده. مطلب دوّم هم مصاحبهای ست که قبلاً در روزنامهیِ شهروندِ تورنتو چاپ شده. میماند مطلبِ سوّم که کتابشناسیِ دکتر باطنی است و طرفه آنکه حتّا این مطلب هم ناقص و پرغلط است! گذشته از آنکه تاریخِ نشرِ هیچیک از کتابها ذکر نشده، باید بگویم که کتابهایِ زبان و تفکّر و پیرامونِ زبان و زبانشناسی را انتشاراتِ آگه منتشر کرده، نه فرهنگ معاصر؛ ترجمهیِ کتابِ زبان و زبانشناسیِ رابرات هال را هم انتشاراتِ علمی-فرهنگی منتشر کرده و نه انتشاراتِ امیرکبیر. حدِّاقل یک کتاب هم جا افتاده (البته تا آنجا که من آثارِ استاد باطنی را میشناسم) و آن هم کتابِ فلسفهیِ هنرِ نیچه نوشتهیِ جولیان یانگ است که ایشان به اتّفاق استاد سیدحسینی ترجمه کردهاند و نشرِ آتیه در سالِ 80 آن را منتشر کرده. حالا که جنابِ صافی که قصد داشتند مجلّه را به دکتر باطنی تقدیم کنند، میتوانستند فقط برایِ این یک بخش هم که شده مایهیِ بیشتری بگذارند. میتوانستند از چند زبانشناس بخواهند که کارهایِ ایشان را نقد کنند یا با چند نفر دربارهیِ کارهایِ ایشان مصاحبه کنند؛ و خیلی کارهایِ دیگر که البته نیازمندِ ذهنی اندکی خلّاق و پرسشگر دارد. کپی کردن و بازچاپِ مصاحبههایی که قبلاً چاپ شدهاند و اغلبِ افرادِ علاقهمند هم آنها را خواندهاند چه توجیهی به جز صفحهپرکنی دارد؟
بخشِ بعدی را "فرازبانشناسی"(!!!) نامیدهاند با این استدلال که "اگر زبانشناسی را چنان که از نام برمیآید، ابزار مطالعه زبان بدانی و به این تعبییر فرازبانش بخوانی، بخش نخست از مجموعه حاضر [البته تا آنجا که من میبینم بخش دوّم است، مگر آنکه بخشِ "استادِ زبانشناس" را چیزی مثلِ روغنِ ریخته فرض کنیم که نذرِ امامزادهاش میکنند]، شاملِ پنج گفتگو و سه مقاله، بیشک سخنی خواهد بود دربارهیِ فرازبانی از نوعِ ایرانیِ آن. از این رو فصلِ اول را "فرازبانشناسی" عنوان میدهی تا پوششی باشد دربر گیرنده مباحثی گرد زبانشناسی" [تأکیدها از من است]. خُب قدرتِ این استدلال دهانِ آدم را میبندد! من نمیدانستم که تعریفِ فرازبان (metalanguage) "ابزار مطالعه زبان" است؛ عجبا! چهقدر الکی زبانشناسی را پیچیده میکنند و ما خبر نداریم. حالا که قبول کردیم "فرازبان" ابزارِ مطالعهیِ زبان است، چهطور باید از آن نتیجه بگیریم [--» از این رو] که نامِ این فصل باید "فرازبانشناسی" باشد؟! بنا بر همان تعریف "فرازبانشناسی" باید ابزارِ مطالعهیِ زبانشناسی یاشد! اول به سراغِ سه مقالهیِ این بخش برویم: تحریرِ سخنرانیِ دکتر صفوی در دانشگاههایِ تهران و علّامه طباطبائی را چهطور میتوان مقاله نامید؟ بگذریم از اینکه این سخنرانیِ دکتر صفوی را حدود دو سالِ پیش هم در دانشگاهِ تهران و هم در دانشگاهِ علّامه شنیده بودیم و باز هم باید به خاصیتِ صفحهپرکنِ تکرارِ آن بیندیشیم. یک خاصیتِ دیگر هم دارد البته؛ اعتبارِ نامِ آقایِ دکتر موجبِ فروشِ بیشترِ مجلّه هم میشود! یادداشتِ دکتر افراشی را چهطور میشود مقاله خواند؟ انگار سردبیر محترم هنوز تفاوت یک یادداشتِ ساده با مقاله را نمیدانند. [دلام میخواست یواشکی از خانمِ دکتر بپرسم: استاد، واقعاً فکر میکنید اکثرِ پایاننامههایِ دانشجویانِ زبانشناسیِ ما به لحاظِ علمی معتبر و قابلِ استناد اند؟ این را نوشتهاید که دانشجوها دلِشان نشکند؟] دستِ آخرِ هم باید سراغِ مقالهیِ خودِ آقایِ سردبیر برویم. این مقاله هم ترجمه و اقتباسی ست از کتابِ زبان، تفکّر و منطقِ الیس؛این را هم مقاله نامیدهاند. بگذریم از اینکه همین به اصطلاح مقاله میتوانست به صورتِ یک گزارشِ کتاب درآید. البته ایرادِ گزارشِ کتاب آن بود که باید نامِ جنابِ صافی زیرِ نامِ الیس میآمد، نه اینکه نامِ الیس را با فونت 7 و "یواشکی" چاپ کنیم!
از مقالهها بگذریم و به سراغِ گفتگوها برویم. گفتگویِ اوّل بازهم تکراری ست. گفتگویِ دکتر محمودیِ بختیاری است با دکتر هرمز میلانیان که سالِ 83 در کتابِ ماهِ ادبیّات و فلسفه چاپ شده بود و اتّفاقاً آنقدر هم معروف شد که همه آن را پیدا کردند و خواندند. حالا چه ضرورتی داشته که دوباره چاپاش کنند؟ نهضتِ صفحهپرکنی با قدرتِ تمام ادامه دارد! جالب آنکه نامِ دکتر محمودیِ بختیاری را نیز از صفحهیِ اوّل فاکتور گرفتهاند و خواننده نمیداند آنچه میخواند از کی ست! کاش آقایِ صافی نگاهی به نثرِ محمودیِ بختیاری میانداخت و میدید همان نصفِ صفحهای که حکایتِ مصاحبهاش با دکتر میلانیان را نوشته چهقدر سالم و دلنشین است و چهقدر بهجا از آن تکمصرعِ فردوسی بهره برده. گفتگویِ دوّم با دکتر علیمحمّد حقشناس است. این گفتگو اوّلین مطلبِ دستِ اوّلِ مجلّه است! گفتگوهایِ بعدی هم با دکتر صادقی و دکتر دبیرمقدّم. از حق نگذریم این گفتگوها الحق خواندنی اند و کی ست که نداند مصاحبهشوندهها آبرویِ زبانشناسیِ ایران اند و حرفِشان هیچوقت خالی از لطف نیست. امّا سؤالی که هنوز برایام مانده این است که قسمتِ "فرازبانشناختیِ" این گفتگوها کجا ست؟! بعضی نکاتِ جالب هم البته در سؤالهایِ مصاحبهگر هست: مثلاً یکجا گونههایِ غیرِ معیار و گویشها را یکی تلقّی کردهاند و جایِ دیگر از وضعیتِ علمی-ادبی(!!!) ممالکِ محروسه پرسیدهاند. جایی دوباره همان حکایتِ قدیمی آمده که انگلیسیزبانِ غیرِمتخصصِ امروزی دیگر زبانِ شکسپیر را درک نمیکند و من دوباره از خودم میپرسم مگر فارسیزبانِ غیرِمتخصصِ امروز زبانِ بیهقی و خاقانی و نظامی و جوینی و حتّا گلستانِ سعدی را درک میکند؟ یاداَم نمیرود که در سفری با یکی از دانشجویانِ دکتریِ زبانشناسی همسفر بودیم و او از همان اوّل سفر از عقبماندگیِ ادبیّاتیها میگفت و اینکه ایشان نمیدانند چه بهرهها که از هلیدی نمیتوانند بگیرند. من هم به عنوانِ کسی که بین زبانشناسی و ادبیّات تاب میخورد هم حرفهایِ او را قبول داشتم و هم حرفهایِ آنوریها را. یکی از "ادبیّاتیها" خواست آزمونی کند، غزلِ اوّلِ دیوانِ حافظ را دستِ دوستِ زبانشناسِمان داد و از او خواست آن را روخوانی کند؛ باور میکنید حتّا یک بیت را بیاشتباه نخواند؟! همانجا آمده است که در آمریکا دیگر نمیتوانند شکسپیر رویِ صحنه ببرند؛ بر اساسِ کدام سند و منبع؟ پس چرا هنوز سنّتِ بازیگریِ شکسپیری در بریتانیا و آمریکا ادامه دارد؟ اگر در آمریکا کمرونقتر از بریتانیا است بهخاطر دور بودنِ بیشترِ آنها از مقولهیِ ادبیّات استیا به سببِ شکافِ زبانی؟ نکند اجرایِ خوانشهایِ جدیدِ آثارِ کلاسیک هم پسآیندِ شکافِ زبانی است و چندان ربطی به نگرشها و مکاتب جدیدِ ادبی و تئاتری ندارد؟!
نمیدانم آیا زبانشناس ضرورتاً باید با ادبیّات (و هنر در کل) آشنا باشد یا نه؟ فکر نمیکنم ضرورتی در کار باشد؛ امّا این را میدانم که زبانشناسی که میخواهد از دانشِ تخصّصیاش چونان ابزاری برایِ مطالعهیِ ادبیّات استفاده کند، ضرورتاً باید متخصّصِ ادبیّات هم باشد نه اینکه صرفاً "با وجودِ علاقه به ادبیّات کلاسیک" برایِ ادبِ جدید هم ارزشکی قائل باشد و از "شعرهایِ نو و سپید [احتمالاً منظور نیمایی و سپید است] هم لذّت ببرد" و با اتکّا به همین لذّت، و احتمالاً "کتابهایِ نقدِ ادبیِ دورهیِ لیسانسِ ادبیّات انگلیسی"، مشاورهیِ پایاننامهای را قبول کند دربارهیِ شاعری که اشعاراَش را نخوانده! در این شرایط به قولِ رنه ولک معیار سنجش ادبی میشود "ارتعاشِ ستونِ فقرات و تکانخوردنِ محاسن و حرکتِ چیزی در قعرِ شکم!!!" (تاریخِ نقد جدید، جلد 2، فصلِ 7). یک پرسشِ دیگر هم برایام مانده: چهطور میشود که یک ایرانیِ درگیرِ ادبیّات باشی و شعرهایِ شاملو را نخوانده باشی؟؟؟
بخشِ بعدیِ مجلّه "زبانشناسی به زبانی دیگر" نام دارد که در "یادداشتِ سردبیر"، بدونِ احتسابِ "روغنِ ریخته و نذرِ امامزاده" فصلِ دوّم محسوب شده. در ابتدایِ این بخش نوشتهاند "با مقالات و گفتگوهایی از:..."؛ نخست باید این نکته را متذکّر شوم که در این بخش هیچ گفتگویی نیست، پس یکراست به سراغِ مقالات میرویم. از مجموعِ 12 مقالهیِ این بخش فقط چهار تایِ آنها کتابنامه دارند! البته چندان هم جایِ تعجب نیست؛ چند سالِ پیش مقالهیِ پژوهشیِ برگزیدهیِ دانشگاهِ علّامه طباطبائی هم کتابنامه نداشت.
مقالهیِ دوّمِ این بخش، که از مقالاتِ پژوهشی هم هست (به این معنی که کتابنامه ندارد)، مقالهای است با نامِ "چرا که یک سخن در میانه نبود: زبانِ بدن" به قلمِ خانمِ مریم ساداتِ فیاضی (عنوانِ نوشته اگر اشتباه نکنم از مقالاتِ شمس است). مطلب را که میخواندم احساس میکردم پیش از این جایی آن را خواندهام و چاپِ این نوشته هم در ادامهیِ نهضتِ شریفِ صفحهپرکنی ست، ولی هرچه فکر میکردم به یاد نمیآوردم که قبلاً چیزی از خانم فیاضی خوانده باشم. حدودِ دو سالِ پیش دربارهیِ زبانِ اشاره مطالعه میکردم که کتابی دربارهیِ روانشناسیِ رفتارهایِ اندامی خوانده بودم؛ دوباره به سراغِ آن کتاب رفتم و جمله-به-جملهیِ مقالهیِ خانم فیاضی را در آن بازیافتم. کاش خانم فیاضی حدّاقل مینوشتند که مقالهشان ترجمهیِ بخشهایی از کتابِ Manwhatching نوشتهیِ Desmond Morris است و ایشان از سر لطف چند مثال از برنامههایِ نغز و متفکّرانهیِ صدا-و-سیما به آن اضافه کردهاند که حرفهایِ ثقیلِ موریس را برایِ ما قابلِ فهم کنند! ترجمه را به نامِ خود منتشر کردن هم از آن کارهایی ست که مدّتها ست گریبانگیرِ ما ست. نیازی به مثال آوردن ندارد، بزرگانِ ما هم کم از این کارها نمیکنند.
"زبان و نظامهایِ نوشتاری" هم نوشتهای ست از آقایِ روحاللهِ مفیدی که هرچند بیشتر به گزارشِ درس میماند، اینجا نامِ مقاله به خود گرفته. این هم فراموش نشود که این مقالهیِ درخشانِ دو صفحهای(!!) هم از آن چیزهایِ بیربطی که تهِ بعضی مقالات میچسبد و اسماش کتابنامه است، ندارد.
به مقالهیِ آقایِ دکتر آقاگلزاده که میرسم دوباره به یادِ نهضتِ پرشورِ صفحهپرکنی میافتم! این مقاله همان است که در نخستین کنفرانسِ انجمنِ زبانشناسی ارائه شد و در مجموعه مقالاتِ همان کنفرانس هم به چاپ رسیده و طابق النعل بالنعل از آنجا نقل شده تا صفحاتِ مجلّه زیاد شود و وزناش بالا برود، چرا که مهمترین خصلتِ مجلّههایِ خوبِ ما وزین بودنِشان است.
مقالهیِ بعدی باز هم مقالهای ست "پژوهشی"، در حجمِ 2 صفحه به قلمِ خانم دکتر عالیه کرد زعفرانلو کامبوزیا که به "تعریفِ طنز از دیدگاهِ زبانشناسی" پرداختهاند. در ابتدایِ این مقالهیِ بیکتابنامه آمده است: "طنز در لغت به معنای طعنه زدن و مسخره کردن است و در ادبیّات به نوعی شیوه بیان انبساطی(؟) و غیرجدی (!) اطلاق میشود." کاش خانم دکتر کمی مطالعه کرده بودند و میدانستند مقولهیِ "طنز" در ادبیّات از پیچیدهترین مقولهها ست و سالها ست که دربارهیِ آن نظریهپردازی میکنند. کاش خانمِ کامبوزیاچیزی از "شکوهِ ناگهانِ" هابز و برگسون، "تقلیدِ طبقاتی" استاندال، "عاریت دادنِ آگاهیِ" یوهان پاول ریشتر، "اقطابِ متضادِ" فریدریش و اوگوست ویلهلم شلگل، "هجایِ تأدیبیِ شکوهمند و هجایِ خندهآورِ زیبا" یِ شیلر، نظریهیِ آیرونی رمانتیکِ لودویگ تیک و صدها نظریهیِ جدیدتر را خوانده بودند تا طنز را از منظرِ ادبیّات اینگونه تعریف نمیکردند. اگر ایشان کمی مطالعهیِ ادبی داشتند دیگر به عنوانِ نمونهیِ برجستهیِ طنز چنین چیزی را ذکر نمیکردند: "روزی فردی چشمش به یک تلویزیون افتاد که آنتنِ دوشاخهای رویِ آن نصب بود. گفت: از برنامههایِ خودش شاخ درآورده." اگر تعاریفِ زبانشناختی به چنین نتایجی میرسند، کاش دیگر از این پس چیزی را از منظرِ زبانشناسی تعریف نکنیم و "شر مرسانیم"!
نوشتهیِ خانم دکتر فرحزاد هم یادداشتی ست سردستی که به عنوانِ مقاله چاپ شده. حرجی بر خانم دکتر نیست که همه از دانشِشان آگاه ایم، مشکل به احتمالِ زیاد ناشی از اطلاعرسانیِ ناقصِ اصحابِ نشریه است که از ایشان "یادداشتی" خواستهاند و بعد خواستهاند همان "یادداشت" را به جایِ "مقاله" جا بزنند و به خوردِ خوانندهگان بدهند.
آقایِ بهرامِ مدرسی هم بارِ دیگر در دو صفحه و در قالبِ مقالهای بیکتابنامه تکلیفِ "ساختِ اطلاعیِ جمله" را مشخص کردهاند. بگذریم از این که همین یادداشتِشان را درمجلسی که اسماش را کنفرانس دو روزهیِ دانشگاهِ آزاد گذاشته بودند هم شنیده بودیم.
آخرین مطلبِ مجلّه هم ترجمهای ست که در قالبِ جدیدی ارائه شده؛ به این صورت که نامِ مترجم کنارِ عنوان آمده و نامِ مؤلف در پاورقی! احتمالاً به این دلیل که مؤلف، یعنی ورستیگ (که تلفظِ انگلیسیشده و جاافتادهیِ نامِ فرستیخ در ایران است)، آدم ناشناسی بوده و ذکر ناماش چندان اهمّیتی نداشته!شاید هم مترجمهیِ محترمه اخیراً نقدِ خواندنی و عالمانهیِ دکتر مجتبائی بر کتابِ "عناصرِ یونانی در اندیشههایِ زبانیِ عربی" اثر ورستیگ را خواندهاند و به این نتیجه رسیدهاند که آدمی که کتابی با این اشتباهاتِ فاحش دارد را باید به پاورقی تبعید کرد!
این آخرِ کار از حق نگذریم و به مقالهیِ آقایِ دکتر نغزگویِ کهن و مقدّمهیِ کتابِ آقایِ دکتر راسخِ مهند هم اشاره کنیم که الحق خواندنی بودند و مستند و لایقِ نامِ مقاله؛ و ایکاش که مدیر و سردبیرِ مجلّه به همان چند گفتگو و همین دو-سه مقاله بسنده کرده بودند و اینقدر برایِ بالا بردنِ وزنِ مجلّه تلاش نکرده بودند.
دوباره برگردیم و نگاهی کلّی به این ویژهنامهیِ زبانشناسیِ بخارا بیندازیم. آیا حقیقتاً بضاعتِ زبانشناسانِ ما این است؟ این مشت واقعاً نمونهیِ خروارِ زبانشناسیِ ماست؟ اگر اینطور نیست، فکر نمیکنیم که بطالتِمان بس است، باید دست از تنبلی بکشیم و کار کنیم؟ اگر هم چنین است، همان به که تا ابد هم چنین بماند!
منبع: سایت کلوب - کلوب زبان و زبانشناسی